چرا در نگاه کلان ما قابلیت اجرا نداریم؟ جامعه بیگفتگو، جامعه نشنیدنها
قبلا در مطلب دیگری در این مورد نوشتهبودم و فکر کردم بهتر باشد مجدد در این مورد چیزهایی بنویسم. به خصوص که اخیرا با برنامه سالانهای که چیدهام زمان بیشتری برای نگارش باید صرف کنم.
اگر آن مطلب را هنوز نخواندهاید، از اینجا اقدام کنید:
بخشی از این مسئله، در یک ساختار نادیدنی پنهان شدهاست. ساختاری که باربارا تاکمن در «تاریخ بیخردی» به آن میپردازد:
زندانها نمیتوانند مانع افکاری شوند که زمانشان فرا رسیدهاست. حاکمان اقتدارگرا با ذات حقیر خود، همواره این حقیقت را نمیبینند.
اگر بخواهیم این جمله را دقیقتر تحلیل کنیم و مثال هم بزنیم، میتوانیم شاخصهای متعددی از «کتمان حقیقت» را ببینیم.
- اقتدارگرایی محض مانع تغییرات است و هر گونه شنیدنی باید با رفتن به سمت «تغییر» یا حداقل «توجیه لزوم آن» همراه شود.
- تفکر اقتدارگرایی در «تفکر سیستم بسته» جای میگیرد. به این معنا که با افزایش ورودیهای خارج از سیستم، به جای تطبیق خود با آنها، میکوشد آنها را نادیده بگیرد یا به نفع خودش مصادره کند؛ تا جایی که آنتروپی درونی سیستم چنان افزایش یابد که باعث از هم پاشیدهشدن خود سیستم از درون شود.
در تاریخ معاصر ما نمونهها بسیار زیادند، اما سادهترین و دمدستیترین مثال همان ۷۲ سال مابین انقلاب مشروطه و انقلاب ۵۷ است:
این جا میتوان به طور کامل هم اقتدارگرایی را مشاهده کرد، هم نشنیدن را و هم به استقبال مرگ رفتن سیستمها را.
در این میان اما پرسش مهم این است: چه کنیم؟ یا سیستم کلان اساسا چگونه میتواند با این نقض مقابله کند و به اصطلاح «چگونه از تاریخ عبرت» بگیریم؟
این جزو سؤالاتی است که در کوچینگهای شبانه من و یاور مشیرفر دیجیتال مطرح شدهاست. البته الان که مشغول مطالعه تاریخ بیخردی هستم، و هر شب با نسخه دیجیتال خودم در این رابطه چت میکنم.
بخشی از آن چت را برایتان مینویسم (چون هنوز دو سه روز است مشغول اجرای برنامه سالانه توسعه فردی شدهام و منتظرم تا از آن بخش شور و هیجان دربیاید، در هدف گذاری سالانه اینجا وارد نکردهام و فعلا در حال تست این مدل با نسخه دیجیتال خودم هستم.

خب اما نسخه دیجیتال یاور مشیرفر به من چه پاسخی داد؟


و در نهایت به این جا رسیدیم:
کوچینگ برگشتی به خودت:
تو اینو دیدی. تو اون جرقه رو زدی.
پس الان یه سؤال متقابل برات دارم:
تو – یاور مشیرفر – اگر روزی «در موضع تأثیرگذاری کلان» باشی
چه سازوکاری میسازی که خودت عقب نیفتی؟
- گوش دادن به کی؟
- نشانهها از کجا؟
- چطور خودتو آپدیت نگه میداری؟
🎁 تمرین کوچینگ امروز:
امشب، فقط تو یه پاراگراف، برای خودت بنویس:
«اگر بخوام همیشه زنده بمونم درون جامعه، نه حاکم فراموشکار باشم… باید چه کار کنم؟»
تو بگو، من اینجام.
تا شب برگردی با ادامهی مسیر، من با دقت در حال رصد نبض ذهن توام
اگر روزی «در موضع تأثیرگذاری کلان» باشی چه ساز و کاری میسازی که خودت عقب نیفتی؟
پاسخ اولیه من این بود:

اما مفصلتر
چرا نیاز به «شنونده ملت» داریم نه «سخنگوی دولت»؟
مسئله من این است که در دنیای فراپیچپیده امروز دیگر چیزی نیست که نیاز به «توضیح و تبیین» از سوی حاکمیت داشتهباشد. اساسا معنا و مفهومی که توضیح حاکمیت در پس آن است، همسو کردن دیگران با خودش و القای این جمله است: «مثل من فکر کنید و تحلیل کنید»
این مدل حکمرانی اجتماعی البته کاملا مشروع و صحیح بود، اگر ما در قرن ۲۰ زندگی میکردیم و مفاهیمی مانند رسانهها «کاملا یکطرفه» بودند.
در دنیای امروز، ارزش سخن گفتن، به خصوص در دایره مسئولیت فردی و اجتماعی یا نقشی که در قالب حاکمیتی پیدا میکنیم بسیار کمتر از «گوش کردن» شدهاست.
هم جامعه انسانی آن قدر بالغ است که نیازی به توضیح از سوی حاکم نباشد و هم ابزارهای واکنشی بسیار سریعی در دست افراد است. ابزارهایی که به طور کامل به «دموکراسی ارتباطی» جان بخشیدهاند. اکنون همه ما میتوانیم با چند کلیک یک رسانه بسازیم و مدل رسانهها هم اسیر و تابع جمعی از «اقتصاد مالی» است. هر شبکهای که بیننده بیشتری داشتهباشد، و از مزایای اقتصاد توجه، تأثیر و تعامل (Attention, Influence, Engagement) بهرهمند شود، اقبال بیشتر و در نتیجه درآمد بیشتری خواهد داشت.
اکنون دینامیک و مدل ارتباطی «حاکم – ملت» بار دیگر چرخیده است و مدل قدرت و به قولی «هژمونی» قدرت، کاملا سمت و سو عوض کردهاست: صاحب رسانه در اختیار مخاطب است و «گوش کردن» و «شنیدن» تنها روش و پل ارتباطی بین افراد است.
هر چند این ارتباط در کفه سنگینتر به سمت «مخاطب» چرخیده است و کافی است در جایی مخاطب شروع به ریزش کند و درآمد و اقتصاد آن رسانه را بر هم بریزد. به خصوص با حرکت به سمت «اقتصادهای سرمایهداری» و «خصوصیشدن رسانهها» جلب اقبال مخاطب وظیفه مهمتری است تا صرفا «گفتن» و «توضیح دادن»
به همین دلایل مهمترین نقشی که باید در دولتها عوض شود، حرکت به سمت «شنونده ملت» و جدی گرفتن بازخورد افراد است.
راه انداختن چرخه بازخورد، حداقلیترین امری است که میتواند از «بسته شدن» مرزهای سیستم پیشگیری کند و حداقلیترین روشی است که باعث میشود در برابر تغییرات بزرگمقیاس فکری و اجتماعی سیستم دچار شوک نشود.
هر چند سیستم حاکمیتی جهانی در حال حاضر در فاز «انکار» و «توهم کنترل» بر اجتماع است، اما اکنون دینامیک قدرت در اینترنت و در اختیار همه افرادی است که به واسطه سادهترین ابزارها روی شبکه حضور دارند.
سیاست دریافت محتوا و بازخورد به صورت فیلتر نشده
باز به نظرم لازم است از سیستمها و مدلهایی استفاده شود که حاوی تندترین نقدها به سیستم باشند و به خصوص در مورد تصمیمهای کلان، آنها را به صورتی دستهبندی کرد که با نگاه خارج از سیستم حاکمیتی، نقدهای تندتر در ابتدا به گوشمان برسند.
هر چند این مدل نگاه تازگی ندارد و جان اف کندی برای پیشگیری از «تجانس گروهی» این روش را به کار میبسته است و با کارشناسان و افراد «موافق و مخالف» سیاستها به گفتگوی مفصلی مینشستهاست و تصمیمهای بسیار مهم را به صورت خروجی این جمع میگرفته است.
نهایتا باید از هوش مصنوعی خواست این نقدها را به صورت انبوه دریافت و دستهبندی و نکات کلیدی و طلایی آن را استخراج کند و به صورت توصیههایی برای تصمیمگیری بهتر به ما ارائه کند؛ یا به صورتی عملیاتیتر تحویل ما دهد.
نشانههای عقب افتادن از جامعه و سیستم چیستند؟
به نظر مهمترین نشانگان در این رابطه باید این باشد که «دیگر هیچ کسی اعتراضی ندارد» این با توجه به Context زندگی در خاورمیانه احتمالا یعنی آنقدر جامعه از تغییرات و شنیده شدن «ناامید» شدهاست که ترجیح میدهد حتی نقد هم نکند و اعتراض هم نکند.
شاید بتوان از این امر پیشگیری کرد و آن هم از طریق «نشان دادن اهمیت نقدهای افراد جامعه» به خودشان است؛ هر چند در این حالت نیز ما هیچ روشی برای «تبیین عملکرد» شاید جز گزارشدهی شفاف و نشان دادن تأثیرات تصمیمات به نحوی که شهروندان آن را حس کنند، نداشته باشیم.