سلامی دوباره

سلام بر ایران، سلام بر کشته‌شدگان و جان‌های عزیزی که از دست رفتند.

سلام بر شما و آن‌هایی که مشتاقانه در پی توسعه کسب و کارشان بودند.

سلام بر آن‌هایی که تا دیروز خواننده و رفیق و همراه بودند و امروز زیر خروارها خاک خفته‌اند.

از نخستین روزهای اعلام اخبار کشته‌شدگان و دیده‌ها و شنیده‌ها، داشتم با خودم فکر می‌کردم که اساسا زمانی که جان و مال انسان‌ها در خطر باشد، آیا می‌توان برایش از «جذب سرمایه» و «مالی» سخن گفت یا نه؟ و آیا این دغدغه‌ها بیش از حد متعلق به جهان آزاد و ثروتمند نیستند؟

آیا کاری که می‌کنم به ایران و ایرانی مربوط است؟

مدت‌های زیادی نبودن اینترنت هم مزید بر علت شد که صرفا بنشینم و فکر کنم و کاغذنویسی کنم.

این که من این وسط چه کسی هستم و این همه سال چه می‌کردم و چه نوعی از «بودن» و زیستن را زندگی‌ کرده‌ام؟

برخی آثار مثل زندگینامه سیاسی بابک امیر خسروی، از نخستین نیروهای کادر حزب توده ایران، و بعدها آنگو ساکاگوچی و «گفتاری در باب انحطاط» کمک کرد بدانم کجای بازی هستم.

در واقع تمام این صفحات را با بغضی از هزاران هزار کشته شده می‌نویسم. از آن‌هایی که با «امید» و «آرزو» به گلوله بسته شدند و جانشان از دست رفت.

اصولا فکر میکنم بغض و غم این چنین بزرگی را نباید اصلا دست کم گرفت یا به همین راحتی در چرخه سوگواری انداخت و بعد از مدتی فراموشش کرد؛ و نه اندازه توران میرهادی توان دارم که بخواهم «غم بزرگ را به کار بزرگ تبدیل کنم.»

چرا که مطمئنم آن زمان که توران میرهادی چنین چیزی گفت، هنوز «امید» به ساختن و بهبود وجود داشت و شاید مثل من «ناامید» نبود.

قدیم‌ترها، «ممدشاه پوربندر» بودم. او که با غمی سخن می‌گفت، با غم انسانی که روزگار تصمیم گرفته‌بود دهانش را به هر نحوی که هست سرویس کند، اما او هار بود، سفت بود و به جای دفاع «حمله» می‌کرد.

من امروز «حمله» کردن را هم کنار گذاشتم و دیگر توانی برایش ندارم.

من از چه چیزهایی ناامیدم؟

من بیشتر از ۸ سال در مورد توسعه پایدار نوشتم و خواندم. بیشتر از ۸ سال تلاش کردم به زعم خودم مسیر نشان دهم و اطرافیانم را از آن‌چه در دنیا می‌گذرد آگاه کنم و بگویم راه سعادت و خوشبختی در دنیا از کدام مسیر می‌گذرد.

بیشتر از ۱۵ سال در فعالیت‌های مختلف، سعی کردم چیزهایی بسازم که به درد آیندگان بخورد و زندگیشان را به سمت ثروتمندی و توسعه هدایت کند.

امید داشتم که میتوان و می‌شود بهتر کرد. سر همین امید و ارزو هم بود که دستگیر شدم و مدتی هم در زندان خوابیدم.

آن روزها باور داشتم که هنوز می‌شود. به قولی آن روزها ایران هنوز ۸ از ۱۰ بود و امروز به تعبیری به سمت ۵ از ۱۰ رفته است و کیفیت زندگی و هوا و اقتصاد افت حداقل ۳۰ درصدی داشته است.

به هر صورت وقتی در تلویزیون رسمی با آب و تاب از یارانه ۷ دلاری (که زمان نگارش این متن به ۵ دلار و زمانی که شما این متن را می‌خوانید احتمالا به کمتر از ۳ دلار برسد) بگویند و آن را طرح «سپر تورمی» در برابر نوسانات قیمت اعلام کنند، یعنی مدت‌های مدیدی است که «سقوط» آغاز شده و ما صرفا صدایش را الان می‌شنویم.

اما من همچنان این «سقوط» را دوست دارم. این سقوط لازم و ملزوم امروز ایران است.

چرا که سقوط کردن به قول آنگوساکاگوچی گرچه دردناک است، اما لازم است با تمام وجود نسل من سقوط کند تا آینده را بتواند بهتر ببیند.

ما در این میان همگی با همدیگر شکست خورده‌ایم. امروز جامعه ایرانی دیگر آن طوری که میشناختیم وجود ندارد. همه‌چیز دگرگون شده‌است و پوسته نازکی که من و شما را کنار هم نگه داشته بود از بین رفته و ریخته است.

امروز ایرانی که میشناختیم مـتأسفانه دیگر نیست و احتمالا هم سال‌های زیادی طول بکشد که بتوان آن را مجدد تعریف کرد.

من اما این وسط مثل توران پیرهادی «امید» ندارم و یک چیز دیگر هم نمی‌خواهم انجام دهم: «مبارزه و ساختن»

امروز فکر می‌کنم در زمانه سقوط جامعه بهترین کاری که می‌توانم و بلدم بکنم «پرستاری» کردن و «مراقبت کردن» باشد.

مراقبت کردن از همه افرادی که آسیب دیده‌اند، کسب و کارهایی که در حال آب شدن هستند و انسان‌هایی که در حال فروپاشی تا انتهای ظرفیت روانشان هستند، زبان و فرهنگی که به واژگانش تجاوز شده و حیواناتی که در این جغرافیا نفس می‌کشند و در دنیای خودشان سیر می‌کنند.

من فقط از این به بعد، با بعضی در گلو که هرگز نمیگذارم کهنه شود؛ که هر روز و هر ساعت آن را بالا می‌آورم و دوباره هضم می‌کنم و مجدد بالا می‌آورم تا پیش چشمانم باشد، از این داشته‌ها مراقبت می‌کنم و کمی بهترشان می‌کنم.

نه توان مبارزه دارم و نه امیدی به بهبود. مطلقا به هیچ اصلاحی، به هیچ بهبودی، به هیچ توسعه‌ای «هیچ» امیدی ندارم.

نوشته‌هایم از توسعه پایدار را پاک نمی‌کنم، چون باید پیش چشمانم باشند. مانند هر مرحله‌ای از «گذران» عمرم.

از حیوانات مراقبت می‌کنم، از گربه‌هایی که دوستشان دارم و از اطرافیانم. از زبان و فرهنگ مادری و ساختن آن «فرهنگ کلمات تجاوز شده» و حفظ آن‌چه از رقص آذربایجانی بلدم و یاد گرفتن و یاد دادن به کودکان و کمک به همه افرادی که برای افزایش درآمدشان شاید بتوانند یک ریال بیشتر ذخیره کنند.

از این جا به بعد من فقط «پرستاری» می‌کنم و از امید بیزارم.

بخشی از یادداشتم در کانال تلگرامم: Business Brutal Notes

نوشته‌های مشابه