یاور مشیرفر | یادداشت‌هایی از دل کسب و کار

چرا به ایران بازگشتم؟

مقدمه

این نوشته بسیار طولانی، تجربه‌نگاری و تا حد زیادی شخصی است. بنابراین توصیه می‌کنم خواندنش را به زمانی موکول کنید که هیچ کار مفید دیگری برای انجام‌دادن نداشته‌باشید. 

بسیاری از شما در داستان «گزارش یک قتل» که همزمان روی وبلاگ من و با نسخۀ کامل‌تر روی لوکوبوک آپلود شده‌است، از کم و کیف داستان زندگی من در بریتانیا خبر دارید. برای بسیاری از شما، حقیقت زندگی در فضایی غیر از آن که در آن بالیده‌ایم و به رشد رسیده‌ایم شاید ناشناخته باشد.

مدت زمان زیادی صبر کردم تا در این مورد چیزی ننویسم. حداقل تا زمانی که برنامۀ تربیت پژوهشگر آکادمیک PRIDE به اتمام برسد. چند روز پیش این برنامه در گرجستان به کار خودش پایان داد. قاعدتا من هم جزو دعوت‌شدگان به شام پس از کنفرانس نهایی بودم و قرار بود دوستانی را آن‌جا ملاقات کنم.

وضعیت مبهم ارزی و مخارجی که در طی چند ماه چند برابر شدند، مانع رسیدن من به آن مجلس شد و صرفا چند تصویر از آن به دستم رسید.

۱۵ نفر را در این تصویر می‌بینید. اینان اعضایی تیمی هستند که به عنوان همکار و دانشجو در این طرح مشارکت کردند. از چپ به راست به ترتیب

Sifan (از اتیوپی – مدل‌سازی هیدروژئولوژی – دانشگاه Reading)

Sabrina (از هلند – زیست‌شناسی نرم‌تنان حوضۀ خزر و سیاه – دانشگاه Utrecht)

Sri (از فیجی – مدل‌سازی اقلیمی – دانشگاه Bremen)

Aleksandre (از گرجستان – بررسی تأثیرات انسانی بر حوضه‌های خزر و سیاه – دانشگاه Amsterdam)

Alberto (از اسپانیا – زیست‌شناسی تکاملی نرم‌تنان حوضۀ خزر و سیاه – دانشگاه Bucharest)

Lea (از آلمان – زیست‌شناسی تکاملی استراکودهای حوضۀ خزر و سیاه – دانشگاه Bucharest)

Diksha (از نپال – ژئوشیمی حوضه‌های خزر و سیاه – کنترل شیمیایی داده‌های زیست‌شناختی – دانشگاه Bristol)

Matteo ( نفر پشت سر Lea، از ایتالیا – بررسی تأثیرات انسانی با تصاویر هوایی و مدل‌سازی آن بر حوضه‌های خزر و سیاه – دانشگاه Gissen)

Justine (نشسته در جلوی تصویر – از بلژیک – زیست‌شناسی تکاملی نرم‌تنان حوضۀ خزر وسیاه – دانشگاه Gissen)

Manuel (از اسپانیا – زیست‌شناسی تکاملی داینوفلاژله‌های حوضه‌های خزر و سیاه – دانشگاه Bristol)

Anouk (از بلژیک – مدل‌سازی آلودگی‌های انسانی و فلزات سنگین بر حوضه‌های خزر و سیاه – دانشگاه Nijmegen)

Liesbeth (از فرانسه – زمین‌شناسی رسوبی و شواهد رسوبی حوضه‌های خزر و سیاه – دانشگاه Utrecht)

Sergei (از روسیه – ژئوکرونولوژی و عمرسنجی رسوبی حوضه‌های خزر و سیاه – دانشگاه Utrecht)

Arthur (از آفریقای جنوبی – زیست‌شناسی تکاملی نرم‌تنان حوضه‌های خزر و سیاه – دانشگاه Gissen)

Tom (از ولز – دیرینه اقلیم شناسی و مدل‌سازی اقلیمی حوضه‌های خزر و سیاه بر مبنای دانه‌های گرده – دانشگاه Utrecht)

تام در این پروژه جایگزین من شده‌است. 

اطلاعات دقیق‌تر از این دوستان در این لینک موجود است که اگر تمایل داشتید می‌توانید به آن مراجعه کنید.

چرا از ایران رفتم؟

من بارها و بارها در داستان‌هایی نظیر گزارش یک قتل یا در صحبت با برخی از شما خوانندگان گرامی، در این مورد نوشته‌ام. بارها از من دلایل رفتن و نماندنم در ایران را شنیده‌اید.

داستان گزارش یک قتل در «لوکوبوک» آپلود شده‌است. 

اما شاید تا کنون چنین چیزی از من نخوانده‌باشید. اسمش را خودافشایی یا هر چیز دیگری می‌گذارید، اساسا مهم نیست. صرفا مهم است که این حرف‌ها که شاید دو سال اخیر در گلویم گیر کرده‌اند شنیده شود.

دوستان من

رفتن برای تحصیل حاصل یک تصمیم روزمره و مقطعی نبود. مهاجرت کردن یک تصمیم بزرگ است. تصمیمی خیلی بزرگ.

دورۀ کارشناسی ارشد و قبل از آن من همیشه فکر می‌کردم تنها راه سعادت و خوش‌بختی انسانی در دانشگاه است و صرفا با دانشگاه رفتن و دکتر شدن است که می‌توان به قله‌های بلند و رفیع انسانیت رسید. قبل از رفتنم اگر از من می‌پرسیدید به چه شغلی فکر می‌کنم، بی برو برگرد پاسخ می‌دادم: «استاد دانشگاه».

برای من جایگاه استادی دانشگاه صرفا یک جایگاه مقدس و دست‌نیافتنی نبود. در واقع همه‌چیز بود.

هیچ عامل دیگری نمی‌توانست مرا از فکر کردن به هدفم باز دارد. تجربه‌ای از حضور در هیئت علمی نداشتم و اساسا دانشگاهی که در آن لیسانس گرفتم و گروهی که در آن مشغول تحصیل شدم، آن‌قدر درگیر حاشیه‌های آشکار و نهان جنگ قدرت بین اساتید برای تصاحب مقام مدیرگروهی بود که همیشه با معضل کمبود استاد و پرنشدن ساعت‌های درسی و کلاس‌های جبرانی درگیر باشیم؛ چه برسد که به عنوان «Assistant» فرصت تدریس داشته‌باشم که بتوانم جزئیات را از نزدیک لمس کنم.

شاید در انتخابی که میان درس خواندن برای کنکور و شرکت در کنکور آزاد داشتم اشتباه کرده‌ام. هر چند این اشتباه به زنجیره‌ای از اشتباهات دوران نوجوانی و ۱۷ سالگی‌ام بر می‌گردد. خیلی جوان‌تر از آن بودم که بتوانم اهمیت انتخاب را درک کنم و در دورانی بزرگ شدم که تمام ارزش وجودی انسان به معدل بالاتر و دانشگاه ختم می‌شد.

در فضای تحصیلی من در دوران دبیرستان (سال ۷۹ تا ۸۳) رشتۀ تجربی دیگر از چشم افتاده‌بود و همه «ریاضی» می‌خواندند تا مهندس شوند. ما تقریبا آخرین نسلی بودیم که در مدرسه‌ای درس خواندیم که تجربی و انسانی همیشه باید بدترین و ضعیف‌ترین معلم‌ها را می‌داشتند و اولویت معلم‌های خوب و باسواد دانش‌آموزان رشتۀ ریاضی بودند.

دوست ندارم تقصیر به گردن کسی بیندازم. جبر محیط و زمان و بسته‌بودن اذهان بود. فراموش نکنیم که داریم از سال‌های آغازین دهۀ ۸۰ شمسی سخن می‌گوییم. ناپختگی و غرور و مصیبت‌های ابلهانۀ جوانی را هم به آن اضافه کنید تا نسخۀ کاملی از یک انسان رشدنیافته به دستتان برسد. آن انسان رشدنیافته من در ۱۸ سالگی هستم.

تصمیمات ما در گذشتۀ ما ریشه‌ای عمیق دارند. اگر من تصمیم گرفتم که در دانشگاه شانس خودم را بیازمایم و استاد دانشگاه بشوم، شاید در عمق نوجوانی و جوانی‌ام ریشه‌ داشته‌باشد. شاید روزی باید پیش روانکاو بروم و همۀ مراحل زندگی‌ام را از جلوی چشمم بگذرانم.

این‌ مسائل  الان مهم نیستند. تصمیمی که گرفته شد مهم‌تر است.

کارشناسی ارشد در دانشگاه فردوسی مشهد برای من فروریختن بزرگ قصر رؤیاها بوده‌است. رویاهای من به خصوص زمانی فروریختند که شاخص و بنچ‌مارکی برای مقایسه یافتم: سال ۲۰۱۲ به Utrecht رفتم و در سازمان زمین شناسی هلند یک دورۀ ۱۰ روزه گذراندم. این دوره باعث شد تمام رویاهای من از دانشگاه به طرز عجیبی تغییر کند. استانداردی که تا آن زمان در ذهن داشتم، چندین هزار پله بزرگ‌تر و بهتر شد. دریافتم که ‌آن‌چه ما در ایران تحت نام علم و کار علمی داریم، چیزی بیشتر از یک «بازی» در بهترین حالتش نیست.

کالیبره شدم. دوباره و با استاندارد بهتری. دیگر تمام فکر و ذکرم شد رفتن.

من همیشه اما دانشجوی متوسطی بوده‌ام. هرگز و در هیچ بخشی از دوران تحصیلی‌ام به خاطر نمره هیچ کاری نکرده‌ام. هرگز به خاطر نمره استرس نداشته‌ام. برای من در تمام طول دوران تحصیلی شب‌های امتحان از معمولی‌ترین شب‌ها بوده‌اند. نه این که خوب و دقیق بلد باشم. از درس دانشگاهی همان‌قدر یاد می‌گرفتم که به نظرم لازم بود یا جذاب بود یا سؤال داشتم.

تنها مزیت بزرگ من در طول دوران تحصیلی‌ام، علیرغم تمام ویژگی‌های احمقانه‌ای که از دوران نوجوانی‌ام با خودم آورده‌بودم و علی‌رغم همۀ سکه‌هایی که از «عزت نفس» خرج کرده‌بودم، «پیگیر بودن»، «منضبط بودن» و «دانستن زبان انگلیسی به صورت خودآموخته» بوده‌است.

مهارت آخر باعث شد وابستۀ اساتید دانشگاهی نباشم و در میانۀ جنگ قدرتشان بتوانم قدری که با علاقه در موردش جستجو می‌کنم بیابم. هر چند آن روزها ساعت‌های بسیار زیادی به بطالت و بیهودگی

گذرانیده‌ام.

تا زمان دفاع از پایان‌نامه «نفرتی» عجیب از سیستم آموزشی در من شکل گرفته‌بود. به هیچ عنوان حاضر نبودم به عنوان دانشجوی دکترا در ایران ادامه دهم. معتقد بودم که دکترا گرفتن بهترین و تنهاترین راه زندگی من است؛ اما مطمئن بودم که این آینده نباید در ایران رقم بخورد.

خدمت سربازی را در سخت‌ترین شرایط، در گردان ضربت تیپ ۱۲۱ تکاور تبریز،  با این امید به پایان بردم که «از ایران خواهم رفت و طوری زندگی خواهم کرد که مطلوب من است.»

سربازی

گردانی که اسمش پشت یک تیپ را می‌لرزاند – گردان ۷۸۶ ضربت – با شغل سازمانی فرمانده دستۀ یکم پیاده ، ستوان دوم وظیفه -گروهان یکم پیادۀ تکاور – عکس گرفتنمان جلوی چادر ادوات هم داستان بلندی دارد که من و کریم (افسر کناری من) می‌توانیم از آن ساعت‌ها صحبت کنیم.

بلافاصله پس از خدمت، شاید در فاصلۀ ده روز (با همان جزییاتی که در گزارش یک قتل به دقت ذکر کرده‌ام) یک پوزیشن خالی در دانشگاه برونل لندن یافتم. من هرگز دانشجوی ممتازی نبوده‌ام. هیچ درسی را به خاطر نمره نخوانده‌ام و در دانشگاه‌هایی نظیر شریف و تهران که پرستیژ اپلای دارند نبوده‌ام. روزمۀ آکادمیک من از دو اسم پر شده‌است: دانشگاه آزاد تبریز و دانشگاه فردوسی مشهد.

دانشگاه برونل می‌توانست نقطۀ عطفی در زندگی من باشد. برای منی که تمام افتخاراتم آکادمیک بودند، پذیرش گرفتن از دانشگاهی در بریتانیا بالاخره یک گام بسیار بزرگ بود.

با هر داستانی که بود (و لابد شما در گزارش یک قتل دقیقا می‌توانید تمام وقایع دریافت ویزا و مشکلاتش را بچشید و لمس کنید و حتی ثانیه‌های نخست ورود من به لندن را دریابید) به لندن رسیدم و رسما عضوی از شبکۀ پژوهشگران پروژۀ PRIDE شدم.

در این تصویر شما ۱۳ نفر را بدون تغییر با تصویر اول مشاهده می‌کنید. من و گلچین (دختری که کنار Alberto ایستاده‌است) هر کدام به دلیلی از این دورۀ پژوهشی بیرون رفتیم. گلچین اکنون در ازمیر «راهنمای توریست» شده‌است و باید بگویم پس از رفتن وی بود که من تنها همزبان (هر دو ترکی صحبت می‌کردیم، گیریم کمی با لهجۀ متفاوت‌تر) و تنها کسی که خوب درکم میکرد را از دست بدهم.

پدر پدربزرگ گلچین روزگاری از خراسان به ازمیر کوچیده‌بود و این برای من دلیل بزرگ‌تری بود که بیشتر و بیشتر با او هم‌کلام باشم.

حضور من در لندن و کارم در دانشگاه برونل، با فراز و نشیب‌های بسیار زیادی همراه شد. دریافتم که آن تصویر زیبا هم که از دورۀ دکترا در یک دانشگاه اروپایی برای خودم بافته‌ام ارتباط چندانی با حقیقت جاری ندارد. دانشجویان پست‌دکترای بسیاری را می‌دیدم که نه سال تمام در آکادمی مشغول پژوهش بودند. درست است که فاند و کمک هزینه می‌گرفتند و زندگی سختی نداشتند، اما نه سال پس از دکترا در همان آکادمی ماندن و مقاله پشت مقاله چاپ کردن بدون داشتن پوزیشنی در هیئت علمی حقیقتا به نظرم احمقانه و دلگیرکننده آمد.

دریافتم که در دانشگاه‌های طراز اول دنیا هم (کمبریج، اوترخت و ردینگ را از نزدیک دیده‌‍‌ام) هم مرضی به نام چاپ مقاله وجود دارد. مرضی که همانند هدفی تولید علمی را تحت‌الشعاع خودش قرار می‌دهد. کمتر پژوهشگری را دیدم که بخواهد و پروسۀ دانشگاهی هم به او اجازه بدهد که روش‌های بهتر و جدید‌تری برای کاری که در حال انجامش هست، بیابد. همه‌چیز در آزمایشگاه باید طبق دستورالعمل‌ها پیش می‌رفت.

به واقع یکی از دلایل اختلاف پیداکردن من با استادم که منجر به حل مشکلمان در دادگاه «منابع انسانی دانشگاه برونل» شد هم تا حدی این بود که من بدون دانستن دلیل به پروسۀ آزمایشگاه وارد نمی‌شدم و استادم این را گستاخی قلمداد کرده‌بود. شاید حق داشتم بدانم حداقل در محیط آکادمیک و دانشگاهی که بر مبنای «چرا» شکل گرفته‌است، دلیل اصلی که ما در پروسۀ تهیۀ نمونه‌های آزمایشگاهی این روش را دنبال می‌کنیم دقیقا چیست و چه تفاوتی بین این پروسه با پروسه‌ای هست که من در دوران کارشناسی ارشد دنبالش کرده‌ام. به نظرم علم از همین‌جا شروع می‌شود: از جایی که شخصی به تفاوتی پی می‌برد و می‌خواهد دلیلش را کشف کند.

حضور من در دانشگاه برونل برای خودم دستاوردهای بسیار بزرگی داشته‌است. درست است که این دستاوردها ممکن است شما را ناامید کرده‌باشند، اما برای من ارزشمندند.

من مهم‌ترین دستاورد این حضور را در «خودشناسی» می‌بینم.

قبل از حضورم در برونل، سال‌های سال کارهای مختلفی کرده‌ام: از نصاب نمای کامپوزیت تا مترجم، آهنگر، جوشکار، تعمیرکار کمپرسور و چکش بادی و مشاغلی که دقیقا به یاد ندارم. برای من هرگز این مشاغل جدی نبوده‌اند. برای من جدی‌ترین مشغله همیشه «استادی دانشگاه» بوده‌است. در بسیاری از این مشاغل هرگز هیچ دریافتی به صورت رسمی نداشته‌ام. دوست داشتم کار کنم، اما نه فشاری از سوی خانواده و شرایط زندگی برای دریافت پول بوده‌است و نه نیازی به دخل و خرج.

خانوادۀ من همیشه معتقد بوده‌اند که چون والدین ما هستند، پس تا دم مرگشان باید همیشه همۀ مخارج را بر گردن بگیرند. (و هنوز هم که هنوز است، من برای پرداخت قبض‌های طبقۀ دوم خانه‌مان که در آن‌جا مستقلا سکنی گزیده‌ام جر و بحث دارم و البته همیشه هم شکست می‌خورم.)

از سوی دیگر برای منی که سال‌ها از ریاضیات فراری بوده‌ام، حساب و دخل و خرج یکی از مبهم‌ترین و سخت‌ترین مسائل بودند.

همین مسائل برگی بر تجربیات من افزودند. من به سرعت در معرض حقوق ۳۶ هزار پوندی در سال قرار گرفتم. اصلا و ابدا بلد نبودم چگونه باید بودجه‌بندی کنم، چگونه باید خرج کنم و چرا. حتما در گزارش یک قتل خوانده‌اید که در آخرین روزهای ماه اول سه روز تمام با گرسنگی سر کردم تا حقوقم برسد. نه پولی داشتم، نه کسی برای قرض کردن، نه هیچ امکانی برای دریافت پول از خانواده. از سوی دیگر آموخته‌بودم که حداقل در بی‌پولی و گرسنگی «خفه شوم» و چیزی به کسی نگویم و عزت‌نفسم را خدشه‌دار نکنم. گرهی که قرار نبود باز شود را به دندان نینداختم.

آن روزها من درگیر مفهومی به نام «سواد مالی» نبودم. 

برای یک سرویس اینترنتی یا حق اشتراک یک سایت ممکن بود ۵۰ پوند هم بپردازم. آن هم روزگاری که دانشجویان بریتانیایی برای خرید آبجوی ۱ پوند ارزان‌تر کلی برنامه و طرح و نقشه می‌ریختند.

بعدها که به ایران بازگشتم و به صورت رسمی و البته صرفا شفاهی به کار مشغول شدم و چندجایی پولم را خوردند و ندادند یا دیر دادند و برایم مشکلاتی ایجاد کردند و زمانی که غرور و عزت‌نفس اجازه نمی‌داد حتی یک ریال هم از کسی قرض بگیرم، تا اندازه‌ای سرم توی حساب آمد و فهمیدم که «سواد مالی» و «بودجه‌بندی» حتی هزار تومان هم خیلی مهم و حیاتی است.

در بریتانیا برای من صاف و ساده تفاوتی وجود نداشت. تفاوت مهم فقط ثبات بود و آرامش. وگرنه جو دانشگاه برونل را به قول Kofi (دوست نیجریه‌ای من و هم نام کوفی عنان) بسیار Toxic و سمی و مسموم یافتم. کافی بود مقاله‌ات دو روز دیرتر چاپ شود تا به بی‌سوادی متهم شوی. جوانی را می‌شناختم که در دوران تحصیلش یک اختراع مهم ثبت کرد، از BBC برای مصاحبه با او آمدند و به سرعت در صنعت استخدام شد. یک نابغه و یک مخترع بالفطره بود که برای حل مشکل میکروپلاستیک‌ها در اقیانوس راهکاری خلاقانه ارائه می‌داد. طبیعتا بر خلاف ارادۀ خدایان دانشگاه عمل کرده‌بود که گامی فراتر از پایان‌نامه‌اش برداشته‌بود.

در هیچ جمعی، توصیفی بهتر از Stupid و Idiot برای وصفش از سوی همکلاسی‌ها و هم‌آفیسی‌هایش ندیدم و نشنیدم. می‌گفتند آدم نباید احمق باشد که پول چندهزار پوندی فاند را بگذارد و برود در محیط کسب‌وکار و صنعت پول دربیاورد.

آن روزها نمی‌فهمیدم که وقتی در دانشگاه هستی، قاعدتا آکادمیسین بار می‌آیی. گویی دانشگاه حتی در بهترین نقاط جهان از بند ناف اصلی خودش که «نشا‌ن‌دادن راهکار عملی برای مشکلات جامعه» بوده‌است به شدت فاصله گرفته‌است و در چرخه‌ای از تولید محتوای علمی و مقاله و «علم برای علم» یا به قول آکادمیسین‌ها Ars Gratis Artis گیر افتاده‌است. چرخه‌ای که همیشه می‌کوشد بهترین‌ها را درون خودش فرو ببرد و به نوکران خودش تبدیل کند.

احساس من به محیط آکادمیک اکنون مانند احساسی است که در دوران سربازی داشتم. آخرین روزهای خدمت حس می‌کردم نظامیان چون در خارج از محیط پادگان ذره‌ای اهمیت و ارزش و جایگاه اجتماعی ندارند، درون این چهارچوب قدرت‌نمایی می‌کنند تا احساس سرخوردگی نکنند. وگرنه با لباس نظامی یک سطل ماست هم خارج از پادگان گیرشان نمی‌آید و اهن و تلمپ و سوز و گدازشان بر سربازان بدبختی است که فقط یک‌بار در عمرشان گیر چنین انسان‌هایی می‌افتند. هر چند این استدلال نقیض‌های فراوانی دارد و صرفا احساس یک سرباز خسته از پادگان است، اما من همین احساس را به محیط آکادمیک دارم.

نمی‌گویم محیط آکادمیک انسان بزرگ و به درد بخور نمی‌پروراند. بلکه با تمام قوا همیشه کوشیده‌ام و باز هم می‌گویم که «باید از لزوم آموزش عالی در ایران تمام‌قد دفاع کرد» همیشه معتقدم که توانایی نقد من از محیط آکادمی هم در درون محیط آکادمی پرورش یافته‌است. این مسئله را اساسا مورد بحث قرار نمی‌دهم.

دارم در مورد دستاوردهای شخصی‌ام می‌گویم.

امروز می‌فهمم که شبکه‌سازی در کشوری که در آن دکترا می‌گیری، در همان کشور باقی می‌ماند و با تو به جای دیگری نمی‌آید. شبکه‌سازی نیز همانند برندسازی یکی از سخت‌ترین مراحلی است که در طی دوران کاری‌مان باید بگذارنیم و اگر امروز در بریتانیا بودم، شاید نه شما این وبلاگ را می‌خواندید، نه اساسا من وبلاگ‌نویسی می‌کردم و نه حرف مشترکی بینمان بود.

ممکن بود الان من یک دانشجوی افسردۀ سال آخر دکترا باشم. ممکن بود در سال پروژه‌های ۴۰ هزار پوندی بگیرم. زندگی را بی‌دغدغه بگذرانم و دغدغه‌ای جز آبجویی که قرار است انتهای شب بنوشم نداشته‌باشم.

من هرگز وابستگی شدیدی به خانواده نداشته‌ام که خانواده را بهانه کنم. اما معتقدم خمیرۀ زندگی ما جمعی و قبیله‌ای است. (این‌ها را امروز می‌فهمم، آن روزها برایم مهم نبودند.)

آن روزها برای من پیشوند اسم مهم بود. امروز خود اسم هم مهم نیست و نام وبلاگی با ۳۰ هزار خواننده در ماه را «دست‌نوشته‌های یک دیوانه» می‌گذارم.

پر خواننده‌ترین مطلبم را در شاخۀ «دست نوشته‌های یک احمق» می‌گنجانم.

شاید این‌ها هم از آن وربام افتادن باشد.

نمی‌دانم. یعنی الان نمی‌دانم.

شاید ده‌سال بعد در این وبلاگ را ببندم. اما حداقل می‌دانم که «نوشتن» برای من تعطیل نخواهد شد.

امروز روی سرم «سه تار موی سفید» دارم. این سه تار موی سفید یادگاری‌های من از این پروسه هستند: از ورودم به دانشگاه تا بازگشتم از بریتانیا.

امیدوارم که زمانی که پیر شدم، بتوانم برای هر کدام از این تارهای سفید مویم، داستانی داشته‌باشم و «باشکوه» پیر شوم. امروز برای من «نوشتن» مهم‌ترین چیز است و از همین نوشتن ارتزاق می‌کنم.

زمانی که به ایران رسیدم، همواره دوستان و صاحب‌کاران به من لطف داشتند و مرا در پست‌های مدیریتی قرار داده‌اند. (مدت دو ماه کارمندی کردم و سپس مدیر داخلی و بعد معاون خدمات پس از فروش شدم؛ پس از آن استعفا دادم و مدیر دیجیتال مارکتینگ و تبلیغات شدم و اکنون به سمت «مدیر ارشد محتوا» مشغول به کارم.)

هر چند امروز برایم دیگر اهمیت خاصی ندارد که پیشوند اسمم C-Level باشد یا آبدارچی. همین‌قدر می‌دانم که به لطف آموزش‌های متمم، Coursera، Edx و کتاب‌های فراوانی که برای جبران عقب‌ماندگی چندین ساله‌ام در دانشگاه خوانده‌ام، تئوری‌هایشان را یک به یک در محیط کار تست کرده‌ام و از شکست‌هایشان یادداشت‌برداری‌های مفصل انجام داده‌ام، به جایی رسیده‌ام که در حال تهیۀ «استراتژی مقیاس پذیری استارت‌آپ به شرکت دیجیتال» هستم. شاید متخصصان استراتژی بر من خرده‌ بگیرند که از استراتژی محتوا چه ربطی به استراتژی Scale-up وجود دارد. آن‌ها حق دارند و من کم‌سواد اصلا حق ندارم در برابر استدلال‌هایشان حتی صحبت کنم.

برایم محرز شده‌است که من انسان عجولی هستم و تصمیماتم را سریع می‌گیرم. این مدل از تصمیم‌گیری سریع شاید در جایی درون پروژه‌ها و هم‌چنین جلسات مشاور‌ۀ من و به خصوص زمانی که همه‌چیز نیازمند تصمیمات سریع است، مفید باشد. در آکادمی این مورد از مواردی بود که همیشه برای من دردسر ساخته‌است.

 نه همۀ آن‌هایی که می‌روند مشکل دارند، نه همۀ آن‌هایی که باز می‌گردند هدف. رفتن یا ماندن یک تصمیم کاملا شخصی است.

من اهداف بزرگ‌تری در سر داشتم که در آکادمی نمی‌گنجید. شما اگر هدفی دارید که در محیط آکادمی قابل دست‌یابی است، با تمام قوا به سویش بروید.

برای من این مسیر در «نوشتن» است و خوشبختانه فکر نمی‌کنم اساسا باید به کسی برای این‌که چرا شغلی با ۳۶ هزار پوند در سال را رها کرده‌ام تا به تنها «رؤیای صحیح نوجوانی‌ام» دست یابم، پاسخ پس بدهم.

داستانش را نوشته‌ام تا تجربه‌ای برای کسانی باشد که می‌خواهند بروند. نه استدلالی در آن است و نه اجباری به باور کردنش. صرفا داستان است.

پس از بازگشتم بهترین‌های زندگی‌ام را به دست آورده‌ام: بهترین‌هایی که هرگز با چند میلیارد پوند هم به دست نمی‌آمدند: دوستان خوب، جدی‌تر شدن رشد فردی، کسی که دوستش بدارم و او هم دوستم بدارد و کاری که دوستش دارم. و در نهایت جرئت یافتن برای نوشتن از دغدغۀ همیشگی‌ام : توسعۀ پایدار.

کاری که در آن آن‌قدر سریع پیشرفت کنم که برای دادن وقت مشاوره دیگر کم‌کم باید علی‌رغم میلم به برخی‌ها «نه» بگویم. کاری که پیشرفتم در آن چنان سریع باشد که فردی با ۲۰ سال سابقه در کار محسور جملاتی شود که به عنوان استراتژی محتوا برایش تعیین می‌کنم. امروز خوشحالم که در جایی هستم که دوستش دارم. فراتر از آن‌که ممکن بود در جایی باشم که از نظر شما خوشبخت و شاد و «خوش به حالش» به نظر برسم، اما از درون فرسوده باشم.

مسئله این‌جاست که داستان زندگی و حضور من در بریتانیا هرگز نباید راهنمای شما باشد.

غم‌انگیزتر این‌که همواره هیچ راهی به جز تجربه‌کردن وجود ندارد. من باید به بریتانیا می‌رفتم تا بفهمم من مرد آکادمی نیستم و نباید آن‌جا باشم.

[su_note note_color=”#47c117″]آیا دوباره امکان بازگشتم به آکادمی وجود دارد؟

بله وجود دارد.

ممکن است جایی به نتیجه برسم که برای درک اقتصاد و توسعه‌ی پایدار حتما باید به دانشگاه و محیط آکادمی مراجعه کنم. این‌بار اما تفاوت بزرگی وجود دارد: من تجربۀ محیط کسب‌وکار را دارم. امروز اگر وارد دانشگاه شوم، دردی را در پایان‌نامه می‌شکافم که در عمق سلول‌های جامعۀ ایرانی وجود دارد: عمدتا کشنده‌ترین مشکل در هر سیستمی این است که راهکار مشکل را پیش می‌برد. [/su_note]

از توجه شما متشکرم.

از شما دعوت می‌کنم عکس‌های یادگاری را که از میان انبوه تصاویر نگه‌داشته ام مشاهده کنید.

در حال نمونه‌برداری از دیوارۀ رودخانه Goycay – جمهوری آذربایجان – سال ۲۰۱۶ – عکاس: گلچین

باغ‌های سلطنتی کیو (Kew Gardens) – دورۀ آموزشی دیرینه‌اقلیم و پالینولوژی – دانشگاه برونل – لندن

رئیس جلسۀ پرسش و پاسخ با متخصصان و معلمان خارجی دانشگاه – دانشگاه برونل لندن – ساختمان Heinz Wolff – اتاق ۳۴۵ – زمستان ۲۰۱۶

در مرکز شهر لندن با مجسمۀ مهاتما گاندی

دانشگاه کمبریج – دورۀ آموزشی ایمنی آزمایشگاه

مانوئل و سیفان – اولین کنفرانس آموزشی دریای خزر که سه روز پس از ورودم به لندن در Reading تشکیل شد. سیفان بهترین و ارزشمندترین دوست من است. کسی که در تمام مدت مشکلاتم، صبورانه و صمیمانه گوش کرد و راهنمایی کرد. مانوئل هم دوست خوبی است. او انسانی است که می‌تواند در عین شوخ بودن بسیار عمیق باشد.

کتابخانۀ شهرک Uxbridge که ساعت‌های بسیاری از خلوت من در آن گذشت. کتابخانه در لندن محل «زندگی» است نه صرفا کتاب‌خوانی

شام آخر! آخرین شامی که با گروه خوردیم. در تصویر سئری – فرانک – لیزبت، لئا  – آریان و آرتور را مشاهده می‌کنید. این شام در آخرین دورۀ آموزشی من NTE5 در Reading بود. آریان استاد راهنمای Anouk است و البته در زمانی که من به ایران آمدم در کنفرانسی در تهران شرکت کرد. (Arjan De Grouthe) فرانک محوری‌ترین شخصیت تیم؛ مدیر پروژه و Coordinator ما بود و فراتر از آن انسانی بااحساس و برخلاف تصور شما از هلندی‌هاست. بسیار خون‌گرم و بسیار مهربان

نمایی از تفلیس در شب – آخرین سفری که با گروه PRIDE پیش از ترک لندن رفتم، دورۀ نمونه‌برداری صحرایی در گرجستان بود که طبیعتا محو تماشای عظمت قفقاز و طبیعت شاخص گرجستان شدم.

خروج از نسخه موبایل