سهند رفیق کوه و کتاب من بود.
رفیقی بود که میشد ساعت ها نشست و به سخنانش گوش داد یا گوینده بود و از شنونده بودنش لذت برد.
رفیقی بود که میشد ساعت ها از مصاحبتش لذت برد. بی هیچ تلاشی و صاف و ساده رفیق بود. تکه ای گمشده از خودت.
چهلمش دارد نزدیک میشود و من هم چنان منتظرم با من تماس بگیرد و برنامه کوهنوردی بگذارد. بی انتها و غریب منتظر تماسش هستم.
روزی که در خانه مان را زدند و خبر فوتش را دادند، نزدیک بود بزنم توی گوش خبردهنده. از بیمزگی شوخی اش. از مسخره بودن ادعایش. از لوس و جلف بودن حرکتش.
از این که چنین شوخی احمقانه ای با من می کند. اما نشد. چشمانش پر از خون بود. سیگاری گیراند و دودش را با غیظ تمام به هوا فرستاد. باید خودم میدیدم. سرکوچه که رسیدم اعلامیه اش افتاده بود روی زمین. از زمین برش داشتم و کمی نگاهش کردم. دوباره به دیوار چسباندمش. هر چه بود حقش نبود رفیقم زیر پا بیفتد و من تماشایش کنم. هر چه بود و نبود نان و پنیر و نمک گیر هم دیگر بودیم. هنوز چشمانش در عکسش می خندیدند، از آن خنده های مسخره و کش داری که فقط جفتمان معنایش را می فهمیدیم.
از آن روز هنوز هم منتظر تماسش هستم. منتظرم باز گوشی ام زنگ بخورد و اسمش بیفتد روی صفحه گوشی ام.
منتظرم دوباره در قسمت مسیج های فیس بوکم بروم و ببینم سهند برایم نوشته است : مردک جاسوس اجنبی. دو روز رفتی لندن و ما را فراموش کردی؟ تف بر ذات دنیا که نامرد پرور و رفیق کش است.
راست میگفتی سهند جان. تف بر ذات دنیا که نامردپرور و “رفیق کش” است.

دیگر چه فرقی میکند که رفیقت به مرگ طبیعی پیر و فرتوت از دنیا برود.
دیگر چه فرقی میکند رفیقت همیشه سر صبحانه در کوه بهت بگوید: این قدر که تو پنیر میخوری همیشه «شور فهم» و «دیرفهم» می شوی دیگه. نمیشه باهات بحث کرد. بمیری که این قدر پنیر مصرف نکنی.
دیگر چه فرقی میکند در اوج جوانی شبی خسته از سرکار برگردد و تصادف کند و فردایش تو بمانی و هوس سیلی سختی بر گوش کسی که خبر مرگش را می آورد.
چه فرقی میکند که تو بمانی و هنوز منتظر تماسش باشی.
مراسم ختمش نرفتم. یعنی باورم نمی شد که سهند نیست. که دیگر چنین رفیقی را جایی نمی بینم. هنوز هم باورم نمی شود که او رفته است. هنوز هم منتظر تماسش هستم. بی انتها منتظرم گوشی ام زنگ بخورد و اسم «سهند» روی صفحه اش بیفتد.
با همان لحن همیشگی اش بگوید: «مردک، خسته نشدی این همه به مال و منال دنیا چسبیدی؟» یک روز تعطیل فردا را تن لشت را بردار برویم کوهستان، بلکه آنجا از سنگی غلتیدی پایین و خیال ما را راحت کردی.»
چقدر دلم برای این صحبت هایش تنگ است. چقدر منتظرم گوشی ام زنگ بخورد و اسم سهند رویش بیاید.
او رفته است و من هنوز در همان دنیای نامردپرور و رفیق کش منتظر تماس رفیق کوه و کتابم هستم.
پی نوشت: عکس را از پروفایل تلگرامش برداشته ام. هیچ وقت اهل عکس انداختن با هم از لحظاتمان نبوده ایم و نیستیم و به همین دلیل همه خاطرات من با سهند از صحبت هایی که تا نیمه شب از فلسفه و جهان و اخلاق و دین و سیاست و توسعه می کردیم جایی درون ذهنم باقی مانده است. جایی که هنوز منتظر تماس رفیقش است. جایی که تا انتهای شب چشم به صفحه گوشی تلفنش دوخته است.
روزی که رفتی دوست داشتم همه احساس این آهنگ به تو تقدیم شود.