یکسال گذشت

یک سال پیش، در چنین روزی بود که ساعت ۱:۰۰ بامداد در “تبریز” فرود آمدم. در هوای سرد و خشن و برفی اش، با تمام وجود دست هایم را باز کردم و هوا را به درون سینه ام کشاندم. یک سال پیش بود که پس از تجربه ده ماه زندگی در لندن دیگر جایی برای نفس کشیدن در آن نیافتم و تصمیم گرفتم همه چیز را بگذارم و برگردم. باید می رفتم و می دیدم که “دکترا” همه آن چیزی نیست که به دنبالش هستم. باید میرفتم و میدیدم که برای من درهای دیگری در جای دیگری از جهان گشوده […]