تصمیم گیری بزرگترین لذت زندگی ماست

تصمیم گیری بزرگترین لذت زندگی ماست. امروز پس از مدت های مدید که در پست سازمانی ام، شغلی که اساسا بر مبنای «تصمیم گیری» بنا شده است، قدرت تصمیم از سوی هیئت مدیره نداشتم، پس از مدت ها سبک و سنگین کردن و البته با علم به «فوبیای تصمیم گیری» متن استعفای خود را نوشته و تقدیم هیئت مدیره کردم. از آنجا به بعد حتی یک لحظه هم در سازمان نایستادم. نمیدانم چرا، ولی این بار تا سر حد مرگ از تصمیمی که گرفته ام خوشحالم. شاید به این خاطر که پس از مدت ها عدم تصمیم گیری در شغل […]

قوانین کاری من

قوانین کاری من از برگه ای که در سمت راست سایتم قرار داده ام قابل دسترسی اند و البته به صورت دائمی در حال آپلود شدن. پیشنهاد میکنم این بخش را از دست ندهید و البته خوشحال تر می شوم که «قوانین کاری شما» را هم مطالعه کنم. برای خواندن «قوانین کاری من» لطفا کلیک کنید.  

گزارش یک قتل – قسمت چهارم، فصل دوم

گزارش یک قتل داستان زندگی یک احمق « در تاریکی انتقام» به لندن که قدم گذاشت، همه وجودش سراپا غلیان و جوشش بود. وزنه ای که دو هفته تمام با شکیبایی تحمل کرده بود، حالا داشت نفسش را بند می آورد. خیلی وقت پیش جایی خوانده بود؛ دردی که به گمان التیام ناپذیر بودن با صبر و شکیبایی تحمل شده است، وقتی که قابل درمان تشخیص داده شود، غیرقابل تحمل می گردد. تحملش شاید به خاطر خودش بود که سرآمده بود. به خاطر همه حرف هایی که نمی شد در «دادگاه» به زبان آورد. دوست داشت آن درد سنگین لعنتی […]

در نقد خویشتن: از برکسیت

از برکسیت  و نقد خویشتن  پوپولیسم؟  برکسیت را هم ردیف پدیده انتخاب ترامپ به ریاست جمهوری ایالات متحده، یک پدیده عمدتا پوپولیستی دانسته اند. موتور محرکه برکسیت که با سخنرانی های فاراژ و جانسون به پیش می تاخت، اندک زمانی بعد شاید غیر مستقیم، شاهد پیوستن همراه قدیمی شان آمریکا به موج «نفرت» و «دگرهراسی» بودند. هر چند این موج با پیوستن به بخش هایی از اروپا که اتفاقا خاک حاصل خیزتری برای پرورش ایده های پوپولیستی بوده اند، با شکست مواجه شد. موج اول پوپولیسم پس از برکسیت در متحد سنتی آلمان یعنی «هلند» به سرعت شکست خورد و […]

داستان یادگیری من: Fluctuate nec mergitur از کجا آمد؟

داستان یادگیری من شاید برای بسیاری از خوانندگان این وبلاگ پرسشی پیش بیاید که معنا و مفهوم عبارت «Fluctuate nec mergitur» که بالای وبلاگ نصب شده است، اصلا چیست؟ داستان شکل گیری اش از کجاست؟ چرا این مفهوم را به عنوان فرض اصلی نظریه ام برگزیده ام؟ اصلا قرار است چنین مفهومی چه نقش تحول آفرینی داشته باشد؟ برای پاسخ دادن به سؤالاتی از این جنس، طبق معمول باید بازگردیم و به گذشته ها و روندهای فکری من در گذشته نظری بیفکنیم. من قبلا داستان یادگیری کریستالی «عقب افتادگی ایرانیان» را نوشته ام. هم چنین در وبلاگ قبلی ام، در […]

گزارش یک قتل – فصل چهارم، قسمت اول

داستان زندگی یک احمق دربند بند خوابی عمیق آن لحظه که درون سرش همه چیز فرو ریخت، لحظه مواجهه تلخش با مفهوم «شیب» بود. ساعت های متمادی به در و دیوار اتاقش خیره مانده بود. حتی دستش نمیرفت برای نوشتن. حوصله هیچ کسی را نداشت. حتی خودش. چند روزی همانجا چنبرک زد و فقط برای قضای حاجت و رفع گرسنگی از اتاقش بیرون آمد. دفاعیه اش را که در دادگاه خواند، دیگر انگار هیچ کار مهمی در این دنیا نداشت و آماده بود تا از دنیا برود. بی هدف و با سری سنگین به آفیس بازگشت و وسایلش را جمع […]

گزارش یک قتل – فصل دوم

گزارش یک قتل – فصل دوم Beni herkes sevdaya asi sanır, Oysa aşk, beni nerde görse tanır, Hasret tanır, Zulüm tanır, Ölüm tanır, Yüzüm yüzümden utanır…. Yorgunum ustam; Ne katıksız somun isterim senden, Ne bir tas su, Ne taş yastıkta bir gece uykusu. Var gücünle asıl sükunetime, Çığlığım kopsun, Uzat ellerini güneşe dokun, Uyandır uykusundan, Tut yüreğimden ustam tut, Tut beni, sür güne… ساعت ۵:۱۰ ترمینال تبریز پیاده میشوم و چشمم به آسمان می افتد. سربی و گرفته و سیاه است. یعنی دلش پر است و امروز با عشقم ملاقات دارم. هنوز سپیده نزده است، اما آسمان بارانی را خیلی […]

گزارش یک قتل – مدخل (قسمت اول)

داستان زندگی یک احمق یا گزارش یک قتل دو داستان اول و ورودی به «داستان زندگی یک احمق» در واقع از سال ۹۴ آغاز شده است. جایی میان رؤیا و تردید و رفتن و نرفتن و با همه استرس ها و مشکلاتی که داشت. روزهایی که هنوز یگانه تأثیر عمیقشان بر من را داشته اند: “نیاموختن از گذشته”. این دو نوشته در سال ۹۴ نوشته شده اند و خوشبختانه بسیار ضعیف تر از نوشته های امروزی ام هستند. حس خوبی که از مطالعه آن ها و مشاهده ضعف هایشان برایم آشکار شد، باعث شد (حداقل) بتوانم تصور کنم که در این […]

آیا نویسنده می تواند “بی طرف” باشد؟

مقدمه   ….. نوایی بزن پرده زیر و بم را …. گاها ممکن است با اظهارنظرهایی با مضمونی شبیه «بی طرفی نویسنده»  و «لزوم بی طرف ماندن نویسنده» مواجه شویم. گاها چنین اظهار نظرهایی می توانند برای نویسنده مهلک باشند و باعث شوند قلمش را به کناری بگذارد و به بهانه احتمال اتهام به «طرفداری» ننویسد. با این که بارها بر اهمیت «موضع گیری در فضای دیجیتال» تأکید شده است (+)و اهمیت و ارزش آن در نوشته هایی نظیر «آیا نویسنده می تواند بی طرف باشد» به طور کامل شرح داده شده است، مایلم در این مورد اندکی بیشتر «موشکافی» کنم. […]

درباره سؤال پرسیدن اصیل و پایه های اصلی فلسفه Fluctuate nec mergitur

*** کلیه مطالب این نوشته در همه بخش های آن آکنده از نظرات، تجربیات و اندیشه های شخصی نویسنده اش می باشد و «با افتخار» ممکن است مملو از کژتابی، کج فهمی و سراسر نادرست بوده باشد. نویسنده با اعتقاد تردیدآمیز به «مرگ مؤلف» ضمن پذیرش حق نقد خواننده، مسئولیت این نوشته در آینده را نمی پذیرد؛ هر چند این نوشته هم همانند همه نوشته های پیشین، هدف اصلی کالبدشکافی و نقد خود نویسنده در آینده قرار خواهد گرفت.*** قبلا نوشتم که «کُشنده ترین مشکل در هر سیستمی این است که راه حل مشکل را پیش ببرد.» اساسا احتمالا چنین […]

ُسؤال : استقلال طلبی در حرفه

آیا برایتان پیش آمده است که شخص بالادستی در جلسه ای «به صورت کامل» به شما تفویض اختیار کند و سپس همزمان با شما در جزئی ترین مسائل هنوز هم دخالت نماید؟   چاره در چیست؟ آیا چاره در تذکر دادن هر روزه به نفر بالادستی و گوشزد کردن این است که اختیار و استقلال سطح کاری شما را به رسمیت بشناسد؟   آیا چاره در یافتن راهکاری برای مدیریت مدیرمان در شرایطی است که حداقل اختیار را داریم؟ اصلا چگونه باید از اختیار حداقلی استفاده بهینه ببریم؟   شاید یافتن پاسخ این سؤالات چالش مهم بعدی من در کارم […]

سفر در زمان

«توجه» این مطلب از وبلاگ قبلی مستقیما روی این صفحه نقل می شود.     به بهانه دیدن فیلم About Time سؤال «آیا حاضرم در زمان سفر کنم؟» شاید در بدو امر کمی خام به نظر بیاید. پرسش در مورد یکی از اساسی ترین و شاید دست نیافتنی ترین رؤِیاهای بشر: «سفر در زمان». این سؤال البته بعد از دیدن فیلم «درباره زمان» محصول سال ۲۰۱۳ به ذهنم خطور کرد. داستان فیلم این پرسش را دقیق تر و عملی تر می کند. این که شخصی بتواند به «گذشته» خود و زمان ها و مکان هایی که در آن ها زندگی […]

گزارش یک قتل – قسمت چهارم

تصمیم گرفته ام که گزارش یک قتل را از جایی که مانده است ادامه دهم. تا جلسه دادگاه و آن جایی که «گره های سرد» را فهمیدم نوشته ام. فکر میکنم هم اکنون باید مسیر زندگی قهرمان داستانمان را از تابستان ۹۵ به بعد ادامه دهیم. از کرونولوژی آخرین واقعه آن داستان که نیمه کاره رها شده است، تقریبا یک سال گذشته است. یک سال از آن روزهایی که «کلمات هم چون پُتک بر سرش فرود می آمدند» گذشته است. اکنون زمان آن رسیده است که دوباره دستی بر وقایع آن روز کشیده و روزهای رنگارنگش و احساسی که قهرمان […]

جنگ، پیشگیری و به تأخیر انداختن آن به نفع طرفین

به زودی به روز می شود. تا آنزمان شما از این تصویر که سال ۸۹ گرفته ام لذت ببرید: Wars could not be prevented, they would have postponed in favour of the others جنگ قابل پیشگیری نیست، بلکه فقط می شود آن را به نفع طرفین به تأخیر انداخت.

از سرمایه ات محافظت کن!

Erste ragel des Gewerbes: Beschütze deine Anlage اولین قانون تجارت: از سرمایه ات محافظت کن. چقدر خودت هستی؟ این اصل در واقع «اولین» قانون تجارت نیست: اولین و آخرین قانون زندگی است. از سرمایه ات از داشته ات از عمرت از زندگی ات چقدر حفاظت می کنی؟ چقدرش را روزانه «هدر» می دهی بی آنکه بدانی چرا صرفش کرده ای؟ چقدر «عادت» کرده ای به گذرانیدن لحظه هایت، بی آن که بدانی چرا زنده مانده ای؟ از سرمایه ات محافظت کن. چقدر از سرمایه زندگی ات صرف خودت پرورش خودت لذت بردن از «خود بودنت» و رشد خودت شده است؟ […]

لحظه نگار: از میان خاطرات

Network Training Event 4 – Azerbaijan از سمت راست به ترتیب لیزبت (فرانسه)، سوزان (بلژیک – استاد راهنمای من) مانوئل (اسپانیا)، آریان(هلند)، یاور(ایران)، آلبرتو(اسپانیا)، ماتئو(ایتالیا)، فرانک (هلند – مدیر پروژه)، کریس(هلند)، دشت بان(آذربایجان)، سیفان(اتیوپی)، همکار دشت بان(آذربایجان)، ریچل و سالمون (بریتانیا و هلند- استادان دوره) دیکشا (نپال)، سئویل (آذربایجان) و سئری (فیجی) نشسته ها به ترتیب از سمت راست: سئرگی(روسیه)، الکس(گرجستان)، سئوینج(آذربایجان)، دشت بان(آذربایجان)، رشّاد(آذربایجان)، سابرینا(هلند)، گلچین(ترکیه)، آنوک (بلژیک “فلیمیش”) و آرتور (آفریقای جنوبی) دوره آموزشی زمین شناسی صحرایی، جمهوری آذربایجان، آوریل ۲۰۱۶   یک استکان چای با همکاران پس از کار فیلد: سابرینا (هلند- دانشگاه لیدن)، کریس (هلند- دانشگاه […]

من چگونه وارد فضای «کاری» شدم؟

برای این که بخواهم از این که چگونه وارد فضای کاری شدم صحبت کنم، باید اندکی زمان را به عقب ببرم. به روزهای کودکی، به روزهایی که از همه آن ها «خاطره» سیاه و سفیدی بیشتر برایم باقی نمانده است. برای من ورود به بازار کار، هرگز آن طوری که انتظارش را داشته ام نبوده است. در بازی پر پیچ و خم زندگی، دوازده یا سیزده ساله بودم که با علاقه و اشتیاق تمام و با وسایلی که در خانه مان پیدا می شد، با چوب وسایلی می ساختم. علاقه من به استفاده از ابزارهای مختلف اما از کودکی های […]

نامه ای به دهه هفتادی ها

برای دهه هفتادی ها برای آنان که به تازگی وارد محیط کار شده اند، برای آنان که هنوز «سی سالگی» را تجربه نکرده اند و برای آنان که هم اکنون در دوره طلایی «یادگیری» قرار گرفته اند. درستش این است که هر نسلی به نسل پس از خودش نامه بنویسد. درستش این است که هر نسلی تجربیات و پیچ و خم های زندگیش اش را برای نسل بعدیش نمایان کند و درستش این است که هر که از مرز سی سالگی رد شد، برای آن کسانی که هنوز به آن مرز نرسیده اند، دل بسوزاند. عموما وقتی ما وارد محیط […]

چرا کسب و کارهای ما شعبه ندارند؟

احتمالا برای بسیاری از شما هم پیش آمده باشد که همواره در کسب و کارهای حتی «موفق» هم با شعاری (اگر واقعا شعار و Slogan باشد) با مضمون: «شعبه ندارد» مواجه شوید. احتمالا همه مان این حرف را جایی شنیده ایم که چرا ما در مملکتمان «هزار شرکت سه نفره» داریم، اما تعداد شرکت های هزار نفره کمتر از «سه» است. احتمالا بیشتر شما بپرسید که چرا مثلا در سراسر اروپا و آمریکا و چین و آفریقا و اقیانوسیه شعبه های همبرگر فروشی «مک دونالد» وجود دارند و جالب تر این است که «کیفیت» و «دستور پخت» و «منو» و […]