ژاپنیات توسعه ایرانی یا آن‌چه نمی‌توان از توسعه در شرق آسیا آموخت

چگونه ژاپن ژاپن شد؟

پیش‌نوشت

معمولا غیر از ساعت‌هایی که در مترو مشغول خواندن می‌شوم، به ندرت وقت می‌کنم کتابی را عمیقا مطالعه کنم.

و البته به ندرت وقت می‌کنم کتابی «غیر کاری» مطالعه کنم.

چنان‌که می‌دانید به خاطر سال‌هایی که در دانشگاه تلف کرده‌ام، مجبورم بعضی از مطالب را چنان با سرعت ضبط و ثبت وعملی کنم که گاهی ساعت‌های متمادی از روز کاری به مطالعۀ مطالبی هم‌چون مارکتینگ، محتوا، تبلیغات، استراتژی و امثالهم می‌گذرد.

در حوزۀ توسعه پایدار ایران نوشتن اما با توصیفی فراتر از واژۀ سخت و دشوار همراه است.

یا شاید من گرفتار چرخۀ کمال‌گرایی در سخت‌گیری شده‌باشم. به هر صورت همان‌طور که قبلا نوشته‌ام مدل‌های توسعه شرق آسیا برای ما تقریبا ناشناخته و غیردقیق است.

‌تصویری که ما از ژاپن و آلمان داریم به یک اندازه مخدوش است. هر چند به نظر نمی‌رسد الفبای توسعه در شرق آسیا همانند توسعه در اروپا ترتیبی پیش رفته‌باشد (چیزی که در چین و کره معاصر مشاهده می‌کنیم) اما در واقع ترتیب توسعه در شرق آسیا تا حد زیادی با نظم و روالی «پایدار» پیش رفته است.

تا اینجا به تجربه دریافته‌ام که توسعه پایدار و وقوع و حدوث آن در هر نقطه از جهان با مراتب بسیار زیادی «درون‌زاد سیستم» است و هیچ نیروی خارجی نمی‌تواند برای سیستمی که توسعه‌خواه نیست، توسعه بیافریند.

ممکن است نیروی خارجی قهری به صورت موقت «پیشرفت» برای کشوری به ارمغان بیاورد، اما دینامیک درونی سیستم توسعه‌نیافته در اندک زمانی دستاوردی جز خرابی از آن پیشرفت به بار نمی‌آورد.

(رجوع کنید به تولیدات اتومبیل‌های بی‌کیفیت داخلی و نقش پررنگ‌ آن‌ها در آلودگی هوای شهرهای بزرگ)

بالاخره ژاپن چگونه ژاپن شد؟

این نوشته در واقع بهانه‌ای شد برای مرور سریع کتاب «ژاپن چگونه ژاپن شد» تألیف دکتر میرباقر مدنی.

ارزشمندی کتاب برای من اما از جنبۀ دیگری است. نه به خاطر این که به تاریخ توسعه در شرق آسیا و تطبیق آن با مدل «نوسان می‌کند، اما غرق نمی‌شود» بسیار علاقه‌مندم، بلکه از آن رو که نویسنده ظاهرا مدت‌زمانی در کشور ژاپن گذرانیده‌است و شناختش بیش از شناختی است که من از ژاپن دارم.

ژاپن برای من فرهنگ سامورایی و امپراطورهای قدرتمندی چون Oda و Tokugawa است و احیانا تصاویری پراکنده از The Last Samurai، باغ‌های گیلاس و البته کیمونو، نودل و هم‌چنین طعم تند و تیز غذاهای Wagamama در لندن.

به هر صورت ژاپن این‌ها هست و این‌ها هم نیست. ژاپن نبضی از زندگی و توسعه در شرق آسیا است که با سرعت تمام خودش را از پس قرن‌های فلاکت به خوشبختی و توسعه‌یافتگی رسانیده‌است و قاعدتا هم‌اکنون یکی از قدرت‌های برتر اقتصادی و تکنولوژی است.

(از ترجمۀ تکنولوژی پرهیز کردم، نه به این خاطر که مصطلح شده‌است، بلکه به این خاطر که در ترجمۀ این واژه نیز همانند سایر دستاوردهای توسعه ما صرفا «میوه» چیدن را آموخته‌ایم و نه درخت نشاندن. چه تکنولوژی اساسا «فن‌شناسی» است و ما هم‌چون سایر واردات‌مان آن را به «فناوری» ترجمه می‌کنیم و البته روح ارجحیت «وارد کردن بیش از ساختن» را در پس این واژه به خوبی نشان می‌دهیم.)

به هر صورت ببینیم واقعا ژاپن چرا و چگونه ژاپن شد و چرا ما نمی‌توانیم از سیکل بستۀ انحطاط و توسعه‌نیافتگی رها شویم؟

تکامل جامعه‌شناختی و تاریخی

ژاپن الگوی توسعه شرق آسیا

همان‌طور که پیش از خواندن کتاب هم حدس می‌زدم، هر چند در ژاپن مدل توسعه ترتیبی اروپایی پیش نرفته‌است، اما مقدمات توسعه‌یافتگی بسیار بیش از واردات دستاوردهای توسعه و مهندسی معکوس آن‌ها فراهم شده‌است.

دکتر مدنی به خوبی در این کتاب اشاره می‌کند که ژاپنی‌ها پیش از ورود به دورۀ میجی (۱۸۶۸) توانسته بودند یک «ملت جدید» خلق کنند. ملتی که در سایۀ ثبات طولانی مدت سیاسی قرون گذشته و در سایۀ اقدامات ارزشمند شوگون‌ها و امپراطوری توکوگاوا «اقتصاد» باثبات، پیش‌زمینه‌های حقوق فردی و جمعی و نیز اهمیت به دانش بیش از هر چیزی به سمت «عقلانیت» و فرار از احساسات زودگذر گرایش داشته‌اند.

اگر با ادبیات مرسوم این خانه صحبت کنیم، سیستم ژاپنی به صورت کامل و درون‌زاد به توسعه گرایش پیدا کرده‌بود؛ حتی قبل از آن‌که بداند توسعه اساسا به چه معناست.

به طور کلی می‌توان برای شناخت توسعه‌یافتگی یک ترتیب تاریخی برشمرد:

  • تفکیک قدرت در بالاترین سطوح جامعه (تفکیک قدرت سیاسی و مذهبی که در آن عالی‌ترین مقام مذهبی-سیاسی «حاکم» یکی از جایگاه‌های قدرت «مذهبی» یا «سیاسی» را بر می‌گزیند. به واقع «بحران مشروعیت» در آن کشور از بین می‌رود. مشروعیت مذهبی حاکمیت همواره یک خطر بزرگ جامعه‌شناختی در پی دارد: گسترۀ بسیار وسیعی از اعمالی که می‌توانند «شیطانی» تلقی شوند: از ساختن یک تیشه تا تفکر و اندیشه و تألیف قانون و پیشرفت‌های تکنولوژیک، همه و همه در صورتی که با رأی شخصی عالی‌ترین مقام مذهبی در تناسب نباشند، به سادگی برچسب «شیطانی» می‌خورند.

  • استقلال نسبی در تمرکز زدایی از خودکامگی (توسعه‌یافتگی شدیدا نیازمند از بین رفتن هرم قدرت و کنترل خودکامگی فرد رأس حاکمیت است. تا زمانی که تصمیم‌گیری برای سرنوشت جمعی کشوری تنها و تنها به ارادۀ یک نفر باشد، دینامیسم سیستم راهی به جز تباهی و انحطاط نمی‌پیماید.)

  • پدیدآمدن نهادهای خارج از حاکمیت (نهادهایی که کم‌کم از جایگاه صنفی و اقتصادی به جایگاه اجتماعی و در نهایت سیاسی تغییر وضعیت می‌دهند. تمرکز زدایی از قدرت در قرون ۱۶ و ۱۷ اروپا و رخداد انقلاب صنعتی متعاقب آن یکی از پیامدهای اصلی نهادگرایی بوده‌است.)

  • ثبات اقتصادی و به تبع آن ثبات اجتماعی و سیاسی (زمانی که تفکر و سیستم نهادگرا و نهادهای باثبات بر کشوری حاکم می‌شود، علاوه بر به رسمیت شناخته‌شدن «تولید اقتصادی» و امکان پیشرفت طبقاتی و فقرزدایی، حقوق فردی افراد در اجتماع به رسمیت شناخته می‌شود. به رسمیت شناخته‌شدن حقوق فردی و نیز ثبات اقتصادی همزمان با آن، فردیت و تلاش و کوشش را «ارزشمند» می‌سازد. در این حالت سیستم به سمتی می‌رود که در آن افراد پرتلاش فارغ از جایگاه و طبقه و رانت حاکمیتی بتوانند مدارج ترقی اجتماعی و اقتصادی را بپیمایند: شرکت‌هایی نظیر میتسویی و میتسوبیشی قرن نوزدهم تأسیس شده‌اند.)

  • ثبات اجتماعی و سیاسی و به رسمیت شناخته‌شدن حقوق فردی سیستم را به سمت ارزشمندی و اهمیت «علم و فن‌شناسی» می‌برد. یکی از مهم‌ترین خصیصه‌های ژاپنی‌ها در طول تاریخشان تطابق بسیار سریع خودشان با علم روز و دستاوردهای تکنولوژی بوده‌است. (ورود صنایع اروپایی به ژاپن باعث از بین رفتن صنایع دستی آنان – همانند از بین رفتن صنایع دستی ایران – نشد: ژاپنی‌ها به سرعت و بر خلاف شاهزادگان قاجاری ما که دستاورد را وارد کردند، کارخانه وارد ژاپن کردند. ژاپنی‌ها دستگاه‌های پارچه‌بافی و ریسندگی و بافندگی اروپایی را خریدند، با دانشی که از جهانیان می‌آموختند آن‌ها را دوباره از نو ساختند و در سراسر کشورشان پراکنده کردند. در واقع نخستین گام‌های تولید را در قرنی که تولید اقتصادی ارزشمند بود برداشتند و خود را همردیف کشورهای اروپایی «تولیدکنندۀ صنعتی» دیدند.)

  • در نهایت ژاپن توسعه‌یافته تنها چند گام تا اروپای مدرن فاصله داشته‌است. فاصله‌ای که به سرعت پیموده و ژاپن را نه تنها به عنوان مهد توسعه آسیا که به عنوان یکی از پیشروان توسعۀ جهانی معرفی کرده‌است. (دینامیسم درونی سیستم به سمتی رفته‌است که ژاپن برای پرتاب فقط نیازمند اندکی هُل‌دادن باشد.)
ژاپن و دروازۀ توسعه شرق آسیا

خواندن این کتاب را به همۀ شما توصیه می‌کنم.

۱۹ دیدگاه

  1. بعد از اینکه مطالعه درباره ی تئوری های کارآفرینی و نظام های اقتصادی و تجربیات کشورها در زمینه توسعه و همچنین استراتژی توسعه کشورها را شروع کرده ام توانستم مطالعات خوبی درباره ی کشورهایی همچون مالزی، چین، کره، تایوان و ژاپن داشته باشم. به نظر من نوشته شما کوتاه و عالی بود و به من کمک کرد دیدگاه جدیدی پیدا کنم. خوشحال می شم تا هرچه بیشتر از تجربیات و دانسته های خود درباره ی کشورهای شرق آسیا مطلب قرار بدید.مرسی

  2. سلام
    یاور عزیز میخواهم ازت خواهش کنم اگر وقت و حوصله داشتی، حتی اگر شده خیلی کوتاه، من را راهنمایی کنی. واقعا این روزها هیچ راهی به ذهنم نمیرسه.

    من هنوز نتونستم مشکل شغلم رو حل بکنم. بعد اتمام تحصیلاتم در مقطع ارشد که در دانشگاه نسبتاً خوبی هم بود در آزمون استخدامی یک شرکت دولتی پذیرفته شدم و الان دو سالی است که آنجا هستم. فضای کاری، روابط بین همکاران، سیستم اداری، داشتن پست سازمانی همه و همه معیوب و غلط است. من میدانستم که سیستم دولتی جای خوبی برای کار نیست ولی به علت سلسله اشتباهاتی که انجام داده بودم در آن مقطع احساس کردم حق انتخاب دیگری ندارم. یعنی فرصت سوزی هایی که حق انتخابم را کم کرده بود.
    الان در شرایطی هستم که نزدیک سی سالگی هستم، نه تخصصی دارم که خیلی تاپ باشه و بتونم برم مستقل کار کنم، نه احساس میکنم فرصتی دارم دوباره شروع کنم و مثلاً اقتصاد، توسعه، سیستم های پیچیده یا هر رشته تخصصی دیگر را بخوانم. وقتی شروع میکنم چیزی بخوانم، خودم به خودم میگم خیلی دیر شده، حالا این کتاب رو بخونی، فلان درس اقتصاد یا سیستم را توی مکتب خونه ببینی قراره چی بشی؟ تا الان چی شدی؟ بعد میبینم خب راست میگم! (اندوهناک است)

    روزهایی که باید راهم رو با قدرت و سرعت میرفتم توی دانشگاه با درس های مهندسی ول چرخیدم، همه منابعم رو تلف کردم و البته خاطره های بد درس و دانشگاه که مرورش هم حالم را بد میکند.

    میدانم راه میانبری نیست. میدانم خیلی چیزها رو دیگر نمیتوانم داشته باشم. میدانم گریز از میانمایگی خیلی سخت است. میدانم در آینده هم اتفاق خوبی برایم نخواهد افتاد. راستش یاد توئیت چندین سال پیش محمدرضا افتادم. نوشته بودم حس لاک پشت پیری را دارم که یک خیابان طولانی را اشتباهی رفته است. این روزها قشنگ حس و حال آن لاک پشت را درک میکنم. اصلاً خود اون لاک پشته هستم

    یاور عزیز میدانم تو جرات کرده ای، ریسک کرده ای، دانشگاه و بورس را ول کرده ای و مسیر جدیدی را شروع کرده ای، من به اندازه تو قوی و جسور نیستم، به اندازه تو سواد ندارم زبان بلد نیستم رابطه ندارم، ولی به اندازه آنهایی که این روزها روزمرگی ام با آنها می گذرد هم ضعیف و بی سواد و بی اخلاق نیستم (نمیدانم شاید هم هستم، نبودم میبریدم و ول میکردم) برای همین میخواهم از این دنیای سیاه بیرون بیام ولی هر بار مایوس میشوم. از این بی هوده روز را شب کردن کلافه ام.

    1. رضا جان
      من پاسخی برای این مدل زندگی ندارم.
      تجربه‌ای هم ندارم که بخواهم به تو راه و روش یاد بدهم.

      به نظرم تنها کاری که باید بکنی تألیف یک سناریو برای آینده‌‌ات و سپس تعیین مسیر و نقشۀ راه برای دست‌یابی به آن است.
      تو صرفا به «باور» نیاز داری تا به راهنما.

      اول باید درون خودت باور کنی که چه می‌خواهی.
      ببخش که نمی‌توانم بهتر و بیشتر از این راهنمایی‌ات کنم.

    1. استاد قطعا خطاب به من نیست.

      من ژاپن رو از نزدیک ندیدم.
      تاریخشو ورق زدم، با ژاپنی‌ها در لندن معاشرت کردم
      و در مورد ژاپن مقالات کسانی رو خوندم که این کشور رو دیده‌ بودند.
      تأکیدم روی کتابی بود که نگارندۀ اون ژاپن رو از نزدیک دیده.
      با مهر
      یاور

      1. به باور بنده کسی که میتونه در مورد کلمه ای مثل “توسعه” بنویسه، باید استاد باشه. پس بی شک شما هم استاد هستید.
        اگر استاد نیستید به نظرم قلم زدن خطاست.

        اینکه ژاپن ( نه چند “فرد” ژاپنی در لندن یا هر جای دنیا) رو دیدید فرق میکنه با اینکه در بنده سیستم ژاپنی تنفس کنید. درسته ؟
        حیف نیست کتاب (یا مقاله) شخصی که ژاپن رو از نزدیک دیده رو مستقیم نخوانیم و از زاویه نگاه شخصی که هیچوقت ژاپن رو از نزدیک ندیده ببینیم؟

        1. شما اشتباهتون همینجاست که فکر میکنید یا استاد یا هیچ‌کس
          ضمن این که این سایت شخصیه و شخص تأسیس کننده مجازه در هر موردی که به ذهنش میرسه قلم بزنه. بی‌ربط و با‌ربط.

          استدلالتون هم درسته هم نادرست. به نظرم «طیف» ببینید و از مطلق‌گرایی بپرهیزید.
          در مواردی هم که حیفتان می‌آید، «عمل» کنید.

          با مهر
          یاور

          1. شیوه شما برای نشنیدن این است: “وبلاگ خودمه. به تو چه رهام کن”، “برو خودت انجام بده”، “تو اشتباه می کنی”
            اما عرض بنده این است که این فرمایشات توسعه ای شما را کسی باید بعد از چند دهه کار باید منتشر کندیعنی با کوله بار سنگینی از دانش و تجربه.
            اینها را کسی باید بزند که مانند او در یک کشور به تعداد انگشتان دست هم نمی رسد

            شاید بهتر این باشد که اول سالهای سال روی توسعه فردی خود کار کنید
            بعد در زمینه توسعه و رشته های مرتبط سالها مطالعه کنید. ترجیحاً اکادمیک راستین مثل همین کسانی که نامشان را زیاد ذکر میکنید
            بعد تجربه عملی واقعی در بطن سیستم
            بعد اگر وقت کردید بیایید بنویسید

            با تشکر
            در جواب کامنت کوبنده شما

          2. متأسفانه شما اصل مطلب را ول کرده و به فرعیات چسبیده‌اید.
            بله شیوۀ من در برخورد با «غر زنندگان» که هیچ کاری انجام نمی‌دهند همین است.

            همین هم که لطف می‌کنم و اجازه میدهم فردی مانند شما در وبلاگ من کامنت بگذارد باید شاکر باشید.

            اگر توسعۀ فردی به نظر شما این است که اجازه بدهم هر مزخرفی دلتان خواست اینجا بنگارید، متأسفانه به شدت در اشتباهید. یادتان نرود که شما «هیچ» صلاحیتی برای صحبت در مورد من ندارید. نه در مورد من که در مورد وبلاگم و نوشته‌هایم.

            روش کار و مطالعه و نوشتار من هم منحصر به خودم است. اگر اشتباه است هم مال خودم است، اگر درست هم هست مال خودم هست.
            این مسئله شخصی است.
            شما در واقع «که» هستید که به خودتان جرأت بدهید و به من بگویید از این چیزها نباید بنویسم؟

            به نظرم اتفاقا نیاز است که شخصی مانند شما که بین صفر و یک (استاد و غیراستاد) قادر به تشخیص حالت سومی نیست، بیشتر روی توسعۀ فردی خود وقت بگذارد.
            شما هم‌چنان در پارامترهای اولیه‌ای نظیر تشخیص، ادراک، شعور بحث، حضور در فضای دیجیتال و امثالهم به شدت دچار ضعف، پریشان‌گویی و مغلطه هستید.
            ضمن این‌که علامت گیومه در فارسی “” نیست، بلکه «» است.

            این را هم از من به ارمغان ببرید که شاید جای دیگری آبرویتان کمتر برود.

            امیدوارم آخرین باری باشد که با پریشان‌گویی‌ تان وقت من و مخاطبانم را می‌‎گیرید.

            با مهر
            یاور

          3. پیش بینی ام درست از آب درآمد. پیام کوبنده جالبی بود اما چون از روی عصبانیت و همراه با لذت تخلیه خشم نوشته شده بود آن را پاسخ نمیدهم.
            آن کامنت معروف شعبانعلی را یادتان هست ؟ متاسفانه هنوز هم همان کامنت در مورد شما و همچنین بسیاری از من صحت دارد
            همان کامنتی که بیجا عادت بدی در شما ایجاد کرد : پریدن به کامنتهایی که مورد علاقه تان نیستند
            اما آن کامنت شعبانعلی کجا که محتوای ارزشمندی داشت و بسیار دقیق بود و فرصتی برای بیدار شدن
            این کامنت های شما کجا که تبدیل شده به ادای آن کامنت را درآوردن و لذت شخصی بردن و بیدار نشدن

            پیام آخر من به جنابعالی، بخشی از سخنان ارزشمند جناب شعبانعلی عزیز در فایل هنر شاگردی کردن:
            یه روزی یه جوون ۲۵-۶ ساله ای که تازه ام بی ای گرفته بود… می گفت میدونی مانع توسعه کشور چیه؟ قانون کار گفتم تو داری راجع به سه تا لغت حرف میزنی که تو سه تاشو نمیفهمی
            کشور که باید حداقل رفته باشی سی تا شهرشو دیده باشی
            تو شرکتهاش حرف زده باشی
            کشور که نمیفهمی چیه
            دیکته شو بلدی
            توسعه لغتیه که تو اصلا به قدت نمیرسه راجع بهش حرف بزنی
            بزرگان ما که راجع به توسعه حرف زدن هر چی میخونیم کامل حرفهاشون رو نیمفهمیم و هنوز سر معناش دعواست
            قانون کار هم مگه تو متوجه میشی چیه؟ تو تا حالا لیست حقوق امضا کردی؟ تا حالا پیرول دیدی که زیرش بخوای امضا بکنی صد نفر بالاش حقوق بگیرن؟
            قانون کجاشنیدی راجبش؟اداره کار رفتی؟ دعوای بین کارفرما و کارگر رو دیدی ؟ دیدی اونجا چه بلایی سر کیا میاد؟ اصلا میدونی کیا میرن شکایت میکنن اداره کار؟ متن شکواییه تنظیم کردی؟ تو دیکته این سه تا لغت رو بلدی: قانون – توسعه – کشور
            حق نداری راجع به اینها حرف بزنی
            تو برو دو جا کار کن
            به مرحله اخراج برس
            به رمرحله استعفا برس
            چالش قانون رو پیدا کن بعد بیا حرف بزن
            گفت یعنی شما میگی مشکل توسعه اقتصاد کشور قانون کار نیست؟ گفت اگرم هست تو راجع بهش حرف بزنی

            تو درستم بگی غلط گفتی
            الان خیلی وقتهااینطوری شده
            یه نسلی داریم من بهش میگم نسل ۲۰ تا ۳۰
            یه نسلی که حرف میزنن
            یه عالمه لغت میگن
            من اصلا میگم اینا هر چی بگن غلطه
            درستم بگن غلطه غلطم بگن غلطه
            هرچی بگن غلطه
            اینا اصلا شاگردی نکردن
            نمیخوانهم بکنن
            میگه آقا معضل کشور بخش دولتیه …
            تو اصلا بخش میفهمی چیه، دولتی میفهمی چیه
            تو باید ۵ سال بری یه جای دولتی کار کنی
            بعد برگردن بهت یه بخش نامه بدن
            بعد احساس کنی بخشنامه مانع کارته
            بعد تلاش کنی برای الصلاح فرایند
            بعدنتونی اصلاح کنی
            بعد بری مدیریت بگه مشکل من هئیت مدیره ست
            بعد بری هیئت مدیره ببینی عضو انتسابی داره
            بعد عضو انتسایبی بگه من مشکل دارم با فلان کجا
            بعد بخوای بخشنامه عوض کنی بگهن پسر خاله پسر عموی فلانی در فلان نهاد مشکل داره
            بعد برگردی بگی آقا بودجه میخوام بگن بودجه نمیدیم
            یا بگی بودجه رو هزینه نکنین بگن آخر ساله بودجه رو به هر قیمتی هزینه کنین
            اون موقع بیا بگو بخش دولتی
            تو امرزو فقط داری فقط درباره یه لغت حرف میزنی
            و چهارتاکلمه که تو دانشگاه یا شنیدی یا نشنیدی

            با از بیرون حرف زدن نمیتونیم اینکارو بکنیم
            باید تجربه ش کنیم باید باهاش تعامل کنیم باید ضعفهاشو رو ببینیم باید نقاص قوتشو ببین بایدیم فسادشو ببینیم
            همه اینهارو که دیدیم
            بعد از نه یک ماه نه یک سال نه سه سال
            بعد از ۵ سال ۱۰ سال
            اونوقت میتونیم بگیم من در این سیستم شاگردی کردم
            ایرادهاشو دیدم
            من کوزه های این سیستم رو دیدم که ترک میخورن
            دیدم که مشتری دستش میگیره راضی نیست
            و فکر میکنیم ایده هایی برای درست کردن کوزه بهتر دارم

          4. تو شعورت به این واژگانی که استفاده کردی نمی‌رسه.
            و وقتی نمیرسه در این وبلاگ جایی نداری.

            می‌تونی بشینی و ببینی که من تا جایی که جا دارم در مورد «توسعه» می‌نویسم. چه مورد پسند تو باشه، چه نباشه.
            تو هم بشین و مطلقا در وبلاگ افراد «زر مفت» بزن. بلکه چیزی گیرت اومد.

            محض اطلاعت
            هم ده تا کشور دیدم
            هم با هزار نفر در مورد توسعه نشستم و برخاستم.
            هم با هزار نفر و کتاب‌هاشون زندگی کردم.
            تو کجا بودی وقتی من داشتم در ۱۴ سالگی فلسفه هگل می‌خوندم؟
            تو کجا بودی وقتی من به خاطر «توسعه» و کار در این زمینه «زندگی و درس و دانشگاه در لندن» رو با بورس «ماری کوری» (که البته برای درکش که چیه ظرفیت کافی نداری) ول کردم و برگشتم ایران؟
            تو کجا بودی وقتی من در استارتاپی کار کردم که هنوز سه ماه حقوق آخرمو ازش طلب دارم؟
            تو کجا بودی وقتی من ۲۰۰ تا مشتری ناراضی فحاش تحویل گرفتم و ۶۰۰ تا مشتری راضی تحویل دادم در بخش سرویس که هنوزم بعد سه سال از استعفای من بهم زنگ می‌زنند؟
            تو کجا بودی وقتی من به خاطر ۱۰۰ هزار تومن خرید اضافی مشتری هزار تا فحش از ویزیتور و بازاریاب و مدیرم خوردم؟
            تو کجا بودی وقتی من صبح ساعت ۴ بیدار شدم و مصاحبۀ دکتر سریع‌القلم و رنانی رو گوش کردم؟
            تو کجا بودی وقتی من هزار صفحه در مورد سیستم پیچیده و توسعه‌نیافتگی و تئوری بازی و شوبیک و پارسونز و لوهمان خوندم؟
            تو کجا بودی وقتی من شب‌ها به خاطر توسعه‎نیافتگی مملکت و از دردش خواب به چشمم نیومد؟
            تو کجا بودی وقتی من شب‌ها موقع خدمت بیدار موندم و ریاضی پایه و تئوری پیچیدگی و اقتصاد و توسعه خوندم؟
            تو کجا بودی وقتی من شبانه‌روز «کارگری» و «بنایی» و «جوشکاری» می‌کردم که به من بگی «شاگردی» نکردی؟
            تو کجا بودی وقتی من آفتابۀ اوستاکارم رو پر می‌کردم وقت رفتنش به دستشویی که واسه من از اوستا شاگردی بگی؟
            تو کجا بودی وقتی من از درد بدن و کتک‌هایی که از اوستام خورده بودم خواب به چشمم نمی‌اومد که دهنت رو باز میکنی و میگی «شاگردی»
            تو کجا بودی وقتی من به خاطر حمل کیسه‌های گچ و جابجا کردن آجر و سیمان دیسک کمر گرفتم و سه ماه تو خونه خوابیدم؟
            تو کجا بودی وقتی من به خاطر تمیز نبودن شیشه‌های مغازه جلوی همۀ افراد کارگاه از اوستام کتک خوردم که زر مفت شاگردی – شاگردی می‌زنی؟
            تو کجا بودی وقتی من خواب رو از خودم گرفتم که هرمنوتیک فلسفی رو دوباره بخونم و بفهمم اینایی که دکتر نیلی توی کلاساش میگه یعنی چی؟ اقتصاد کلان چیه؟ اقتصاد چطوری کار می‌کنه؟ توسعه چطوری از اقتصاد منتج میشه؟
            تو کجا بودی وقتی من از تمام تفریحات و دیدار خانواده‌ام زدم و نشستم دینامیک سیستم یاد گرفتم که بفهمم سیستم توسعه‌یافته چیه و چطوری کار می‌کنه؟
            تو کجا بودی وقتی من کل آرزوهای کوچیک و بزرگمو به این فروختم که کل مسیر زندگیم رو عوض کنم، با کله برم تو ریسک، زندگی راحت رو ول کنم و بیام در مورد توسعه بنویسم و بخونم و تا آخر عمرم روش زور بزنم؟
            تو اصلا کسی نیستی که در این مورد نظر بدی.
            وقتی اندازۀ شعبانعلی شدی اون‌وقت بیا و در مورد شاگردی کردن نظر بده.
            وقتی هم نمی‌فهمی و میای «زر» می‌زنی، هم وقت منو میگیری، هم مخاطبانمو.
            این سه تا کلمه رو که نمی‌فهمی گوگل کن
            شعور
            ادراک
            فهم
            یه چیزایی شنیدی فکر می‌کنی همه خام وبی‌تجربه و نفهم و بی‌شعورند
            بله تو نمی‌فهمی توسعه چیه
            تو دهنت نمی‌گنجه
            اندازه‌اش از دهنت گنده‌تره.
            تو هنوز ظرفیت درک سیستم و موانع و مشکلاتشو نداری.
            تو هنوز نمی‌فهمی که من اینجا دارم از بیس و پایه صحبت می‌کنم.
            هنوز نمی‌فهمی که سر و کله زدن با آدم‌های مختلف یعنی چی. بگی هم نفهمیدی. فقط شنیدی. تو پادکست از این و اون.
            و البته بیشترش رو از خودم.
            در حدی هم نیستی که بتونی در مورد من و توسعه‌ و این حرفا حتی فکر کنی، چه برسه به صحبت کردن.
            به قولی تو و ذهنت به شدت در مورد یک چیزی خطای ذهنی شدید دارید:
            «تشخیص صلاحیت برای اظهار نظر در مورد مطلبی»
            هر وقت از شرش خلاص شدی، این وبلاگ در خدمت تو هست.
            حتی میتونم به عنوان نویسنده هم اضافه‌ات کنم و از اعتباری که با سئو و خون دل خوردن جمع کردم بگذرم.
            اما هنوز خیلی زوده که بخوای در این موارد نظر بدی.
            واسۀ خودت می‌گم.
            بابابزرگ من بی‌سواد بود. بی‌سواد بی‌سواد. اما یه چیزی رو خوب می‌فهمید. همیشه می‌گفت : جایی که دعوت نشدی نرو.
            تو رسما اگر درسی هم خوندی مصداق کامل «اتلاف منابع» بودی.
            خیلی خامه صحبت‌هات.
            تو هر وقت توانستی چنین چیزی در مورد توسعه ترسیم کنی آن‌وقت بیا بنشین حرف بزنیم.
            تا اون زمان یا برو کاری در حد و اندازۀ من انجام بده
            یعنی از ۱۴ سالگی‌ات بشین در مورد توسعه و انقلاب و تفکر و چرا ما درست نمی‌شیم مطالعه کن. اونم وقتی که هم‌سن و سالات دغدغۀ سایز آلتشون رو دارند، بشین این کار رو انجام بده.
            وقتی هم‌سن و سالات عقدۀ فوتبال و جنس مخالف دارند، بشین و از ۱۴ تا ۳۲ سالگی در این مورد فکر کن. هر وقت اندازۀ من در این مورد فکر و مطالعه و زمان گذاشتی، حق داری حرف بزنی. حرف که نه، چون تو رسما «زر» زدی.
            ارجاعت میدم به همون فایل: اگه میتونی برو کاری بهتر انجام بده که ساختۀ من به چشم نیاد. اگر نمی‌تونی دهنت رو ببند و برو تو روزمرگی‌هات خوش باش.
            گوسفند بودن و مصداق قانون برنولی بودن و پشت سر گله رفتن و تکرار یه واژه که مفهومش رو هم درست نمی‌فهمی، برات حاصلی جز «علف» و «چریدن» نداره.
            وقتی قرار باشه فکر کنی و از زندگیت برای فکر و آینده‌ات مایه بزاری و خودت رو از هر چیزی که دیگران دارند محروم کنی، فرق می‌کنه. وگرنه حرف مفت زدن مالیات نداره.
            البته اگه شعورت برسه، کامنت‌های طولانی تو برای سئوی منم خوبه. گوگل هم راضی‌تره.
            در نهایت یه نصیحت بهت می‌کنم:

            سکوت کردن رو تمرین کن.
            برات خیلی خوبه

  3. جمله کلیدی بنظرم این بود: “هیچ نیروی خارجی نمی‌تواند برای سیستمی که توسعه‌خواه نیست، توسعه بیافریند.”

    یاد مبحث “مم”ها در کتاب “ما ایرانیان” مقصود فراستخواه افتادم.

    “مم”ها همان کدهای ژنتیکی هستند وهر”مم”معادل یک ژن (یا یک رفتار) است.”مم”ها حاوی اطلاعات هستند.آنها کپی می شوند و خودشان را تکرار می کنند.

    هر فرهنگی “مم”های خودش را دارد که ذهنیت مردمانش و نحوه اندیشیدن آنها را تعیین می کند .

    خلاصه اینکه مقصود فراستخواه بعد از کلی پیچاندن لقمه به دور سر، نتیجه می گیرد که اگر ما به تجربه تازه ای اقدام کنیم، “مم”ها اصلاح شده و سینه به سینه تکثیر می شوند ! پس مهمترین فاکتور، “عمل” کردن است و اگر عمل مان گروهی باشد، قدرت آن چندین برابر می شود .

    من اینطور نتیجه گرفتم که “توسعه نخواستن” ما، ژنتیکی است و با یادگیری ، تقلید و عمل می توانیم در طی نسل های پشت سر هم بتدریج “مم” ها را اصلاح کنیم و احتمالا مثل ژاپنی ها “توسعه خواه” شویم .

    ولی نوح هراری در بخش سوم کتاب خود “انسان خداگونه”، ضمن تایید نظریه فوق، ترس مرا بیشتر کرد.او می گوید ژن انتخاب می کند ما چه چیزی بخواهیم. ما فقط احساس می کنیم که آن چیز را می خواهیم و سپس طبق آن عمل می کنیم. یعنی تعاملات انسانی بر پایه اجبار و شاید هم کمی تصادف است . مطلقا خبری از اختیار نیست .

    پس بجز عمل گرایی که فراستخواه پیشنهاد کرد اگر بتوانیم تاثیر محیطی اندکی بر ژن ها بگذاریم ، کار دیگری از دست مان بر نمی آید . ژن های “توسعه نخواه” ما ایرانیان همچنان کپی می شوند و ما و فرزندان ما و نسل های آینده ایران را خون به جگر خواهند کرد .

    این برای من ، یک نتیجه گیری بدبینانه شخصی و احتمالا مشکل دار بود که با خواندن نظرات نوح هراری تاریک ترهم شد . امیدوارم اگر خطایی می بینید، اصلاح کنید . متشکرم .

      1. حرف شما کاملا درسته تا سیستمی خواهان توسعه نباشد هیچ عامل خارجی نمی تواند ارمغان آورنده توسعه برایش باشد؛ ولی به نظر شما آیا عامل خارجی در کنار یک سیستم با برنامه و توسعه خواه می تونه به عنوان یک بازوی قدرتمند عمل بکنه؟ برای مثال کره و تایوان از اوسط دهی ۵۰ تا اوسط دهی ۸۰ کمک های خارجی بسیاری دریافت می کردند حتی کره اواسط دهی ۸۰ در دریافت کمک مالی از آمریکا با اسرائیل برابری می کرد همچنین جنگ های آمریکا تو شرق آسیا باعث شد تا کره یه بازار بی رقیب برای کالاهای خودش پیدا کنه.

  4. داشتم فکر میکردم که اگر جوامع رهبری را انتخاب میکنند از آن چه انتظاری دارند و اگر آن انتظار بر آورده شود و یا از بین برود بعد از آن چه اتفاقی می افتد ؟ سوالام را به اشتراک گذاشتم شاید پاسخ بهتری برایش پیدا شد …

      1. برای سوال خودم مفاهیم زیر رو چسبوندم بهم :

        من فکر میکنم اگر جوامع رهبری را انتخاب( با رای یا هر روش انتخابی ) میکنند دو دلیل دارد ۱- هدفی مشترک دارند که خواهان به ثمر رسیدن آن به واسطه رهبری هستند ۲- نیاتی مشترک دارند که خواهان محقق شدن آن با داشتن رهبر هستند.
        تفاوت نیت با هدف را در این میبنم که هدف شفاف است ولی نیت تعاریفش برای هر کسی ممکن است متفاوت و کلی باشد .
        اگر انتظارات( هدف یا نیتی که برایش تلاش شد) برآورده شود شاید بهتر باشد که یک اپدیت اتفاق بی افتد و فکر میکنم اگر این بروز رسانی نباشد یا از بین برود قطعا فاصله ای بین دلیل رهبر و جوامع ایجاد میشود . چون آن چیزی که بعد از این مرحله به تصمیم میرسد با توجه به شرایط رهبر و قدرت و نفوذ خیلی با آن چیزی که ملت میخواهند یکسان نخواهد بود .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *