مقدمه این نوشته بسیار طولانی، تجربه‌نگاری و تا حد زیادی شخصی است. بنابراین توصیه می‌کنم خواندنش را به زمانی موکول کنید که هیچ کار مفید دیگری برای انجام‌دادن نداشته‌باشید.    بسیاری از شما در داستان «گزارش یک قتل» که همزمان روی وبلاگ من و با نسخۀ کامل‌تر روی لوکوبوک آپلود شده‌است، از کم و کیف داستان زندگی من در بریتانیا خبر دارید. برای بسیاری از شما، حقیقت زندگی در فضایی غیر از آن که در… ادامه مطلب »
پیشتر داستانی با عنوان گزارش یک قتل روی این سایت آپلود شده‌بود. برای جذاب‌تر کردن بیشتر آن بخش‌هایی از آن را بازبینی کرده‌ام. به توصیۀ یکی از دوستان عزیزم، بخش مقدمه را حذف کرده‌ام تا شما با «دید» خودتان با شخصیت داستان ارتباط برقرار کنید. به قول محسن سعیدی پور عزیز، شما را با این داستان «تنها» می‌گذارم و دوست ندارم تصویری که شما از شخصیت داستان خواهید داشت، با هدایت کلمات من در مقدمه… ادامه مطلب »
گزارش یک قتل – قسمت پنجم، بخش اول هوای سرد تبریز را با تمام وجودش به درون سینه اش کشید. ساعت چهار بامداد بود که بالاخره از گیت رد شد و با تمام کش و قوس های مسیر پروازش و از فرودگاه تا خانه، خود را در اتاقش یافت. گویی زمان اینجا با رفتن وی به بریتانیا متوقف شده بود. همه چیز همانگونه بود که آخرین بار دیده بود. غیر از خودش. دیگر همانی نبود… ادامه مطلب »
گزارش یک قتل، قسمت چهارم، فصل سوم داستان زندگی یک احمق در عمق وجود خویشتن *** این داستان بنا به درخواست «مریم» قرار است به صورت یکجا و در یک فایل PDF آپلود شود.*** سؤال خیلی سختی بود. ماندن یا رفتن؟ آیا اینجا، در این نقطه، «رها کردن» تسلیم حساب می شد؟ چه قدر دیگر باید می ماند تا راضی باشد؟ آیا صرفا به خاطر زندگی در یک کشور اروپایی آمده بود؟ تا جایی که… ادامه مطلب »
گزارش یک قتل – فصل دوم Beni herkes sevdaya asi sanır, Oysa aşk, beni nerde görse tanır, Hasret tanır, Zulüm tanır, Ölüm tanır, Yüzüm yüzümden utanır.... Yorgunum ustam; Ne katıksız somun isterim senden, Ne bir tas su, Ne taş yastıkta bir gece uykusu. Var gücünle asıl sükunetime, Çığlığım kopsun, Uzat ellerini güneşe dokun, Uyandır uykusundan, Tut yüreğimden ustam tut, Tut beni, sür güne... ساعت ۵:۱۰ ترمینال تبریز پیاده میشوم و چشمم به آسمان می افتد.… ادامه مطلب »
داستان زندگی یک احمق یا گزارش یک قتل دو داستان اول و ورودی به «داستان زندگی یک احمق» در واقع از سال ۹۴ آغاز شده است. جایی میان رؤیا و تردید و رفتن و نرفتن و با همه استرس ها و مشکلاتی که داشت. روزهایی که هنوز یگانه تأثیر عمیقشان بر من را داشته اند: "نیاموختن از گذشته". این دو نوشته در سال ۹۴ نوشته شده اند و خوشبختانه بسیار ضعیف تر از نوشته های امروزی… ادامه مطلب »