گزارش یک قتل: قسمت پنجم، بخش اول

گزارش یک قتل – قسمت پنجم، بخش اول

هوای سرد تبریز را با تمام وجودش به درون سینه اش کشید. ساعت چهار بامداد بود که بالاخره از گیت رد شد و با تمام کش و قوس های مسیر پروازش و از فرودگاه تا خانه، خود را در اتاقش یافت.

گویی زمان اینجا با رفتن وی به بریتانیا متوقف شده بود. همه چیز همانگونه بود که آخرین بار دیده بود. غیر از خودش. دیگر همانی نبود که این اتاق و خانه را ترک کرده بود. چندین قتل بزرگ بین او و آن کسی که آن خانه را ترک کرده بود فاصله انداخته بود. دیگر در آن آیینه آن پسرک پرشور به او نمی نگریست. سه تا دیگر از تار موهایش سفید شده بود. خاطرات عجیبی با این موهای سفیدش داشت: اولین تجربه شکست عشقی اش، اولین روز ورود به دانشگاه در دوره کارشناسی ارشد، روز دفاعش، روز ورود به خدمت سربازی اش، روز سفرش به بریتانیا.

کلکسیون عجیبی بود این چند تار موی کنار شقیقه اش. سه تای دیگر اضافه شده بودند: اولین قتل در سفارت رومانی، دومین قتل در دادگاه و سومین قتل در فرودگاه هیترو. با خودش می اندیشید که آیا قرار است این قدر پربار  و زیبا پیر شود که هر تار مویش یک داستان بزرگ برایش باشد؟

به آیینه که نگاه کرد خنده اش گرفت. آیا قرار بود همه خاطراتش را اینگونه بسازد؟ چند بار دیگر باید دست به قتل می زد تا پوسته نهایی درون خودش را بشکند و به زیباترین شکل ممکن از آن بیرون بیاید؟ آیا راه بهتری برای شناخت خود غیر از تجربه های قتل وجود نداشت؟ نمی دانست.

آن بامداد گویی قرار نبود آفتاب طلوع کند. تا لحظه طلوع آفتاب به سقف خیره شده بود. به همه ثانیه های این ده ماه که بعضا با سرعت بسیار زیادی آن ها را طی کرده بود. به همه ثانیه های سرنوشت سازی که طی کرده بود و به سوغاتی بزرگ سفرش.

همه آن ثانیه ها همانند یک فیلم بسیار طولانی و با جزییات کامل از جلوی چشمانش می گذشتند. آینده اش قرار بود چه باشد؟ آمده که چه کار کند؟

از ۲۸ سالگی شروع به شناختن خودش کرده بود. گویی آن ۲۸ سال همه زندگیش فقط گذران بوده است. از آن روز به بعد بود که تصمیم گرفت روی ذهن و روان و آینده اش کار کند. شاید ده سال دیر کرده بود. شاید باید از ۱۸ سالگی اش شروع می کرد. هر چند نشده بود.

۱۸ سالگی اش مملو از خاطرات دست و پا زدن در دنیای ناشناخته ای بود که اصلا نمیدانست برای چه آمده است. هر چند فکر میکرد پاسخش در دانشگاه است و ساعت های بی پایان در آن گذراندن و جزوه نوشتن و در کتابخانه «کُشتن» وقت. از ۲۸ سالگی آموخت به جای کشتن وقت، «خودش» را بکُشد.

آن چیزی را بکشد که درون ذهنش رخنه می کند و مانع رشدش می شود. مفهوم رشد برایش ده سال دیرکرده بود. همانند درختی که تا اواسط تابستان یادش رفته از خواب زمستانی بیدار شود.

به سرعت هر چه تمام تر داشت زندگی را طی می کرد. در واقع زندگی داشت او را طی  می کرد و پشت سر میگذاشت. چه ثانیه هایی و چه قتل هایی که باید مرتکب می شد و نشده بود. چه قدر تار موهای سفید روی سرش کم بودند. یاد روزهای تلخ افتاد. روزی را به یاد آورد که تمام پولی که با شرمندگی از خانواده اش گرفته بود ته کشیده بود و باید سه روز با چای خالی سر می کرد تا حقوقش برسد. هر چند روزی که حقوقش رسیده بود، حساب بانکی نداشت و چکش را نقد نمی کردند. هر چند روز بعدش صرافی یافت که بتواند چک را خرد کند: ۶ درصد از کل مبلغ کم می شد. مگر اهمیتی داشت؟ آن قدر گرسنه بود که اصلا چشمهایش نمی توانست اعداد را تشخیص دهد. فقط توانست با دستی لرزان هر چه دادند بگیرد و به سرعت به رستوران روبرویی برود و سه پُرس صبحانه انگلیسی سفارش دهد. آن روز به چه امیدی زنده مانده بود؟ مگر نه این که همه داستان اقامتش در بریتانیا تا حد زیادی در دورهای باطل و نشناخته گیر کرده بود؟ برایش هنوز تعجب آورترین وقایع آن روزها بودند. نه می توانست آن روزها برگردد و نه میتوانست آن ها را از زندگی اش حذف کند.

نمی دانست. نمی توانست بفهمد و هنوز درد آن قتل با او بود. ثانیه های اولی که وارد انستیتو شده بود را به یاد داشت. ساعت پنج صبح از خواب برخاسته بود. ساعت شش و نیم از همه انستیتو عکس گرفته بود و چون کارت مغناطیسی ورود نداشت باید تا هفت و نیم منتظر می ماند. آن روز بود که فکر میکرد در «بهشت» فرود آمده است. هر چند به سرعت فهمید این مفهوم نفرت انگیزترین و زشت ترین مفهوم برای انسانی است که به دنبال رشد و تعالی می گردد.

مگر می شود به دنبال رشد بود و متوقف شد در نقطه ای که مفهومش بی عملی و بهره مندی  از آخرین حد رفاه بود؟ نه این دنیای وی نبود. قبل از رفتنش پایه های فکری اش برای ادامه دادن مسیر آکادمیک از هم پاشیده بود، اما اصرار عجیبی داشت بر حفظ آخرین رشته نخ مانندی که او را به این جهان بسته بود. دیگر اما برایش آن دنیای قدیمی درهم پیچیده بود. سه تار موی سفید گواه و مدرکش بود.

دلش قهوه می خواست. باید بر میخاست و برای خودش درست می کرد. کتابخانه اش اکنون مهمانان جدیدی داشت. همه کتاب هایی که از بریتانیا خریده بود را با خودش آورده بود و باید در کتابخانه اش می چید و جای می داد.

چه یادگاری های ارزشمندی: کتاب و چند تار موی سفید و طعم قهوه و سوغاتی به اندازه شناخت خودش.

وارد واتز آپش شد و برای عماد پیغام صوتی فرستاد. چقدر دلش برای جوک ها و شوخی های عماد و لاته هایی که با وی خورده بودند تنگ می شد. چقدر دلش میخواست مملکتش در وضعیتی باشد که امثال عماد بتوانند اینجا هم با صداقت و جدیت در کنار هم زندگی کنند. در این فکرها بود که طعم تلخ قهوه وی را به خودش آورد.

یادش افتاد که هنوز باید راهی را برود. هنوز باید بنویسد و بخواند و هنوز آن مقدار «امید» که در روزهای گرسنگی، روزهای سرد دادگاه و نگاه های بی فروغ استاد راهنمایش، در مهر داغ پاسپورتش در تصمیم به قتل در فرودگاه هیترو، در ثانیه های بی امید انتظار برای ویزا در ابوظبی و در همه این ده ماه برای آینده اش داشت، را می تواند با خودش داشته باشد. چه فرصتی بهتر از این که در این چند ماه و چند روزی که قرار است دنبال سرنوشتش در بخش دیگری باشد، بیشتر بخواند و بیشتر بنویسد؟

آن روزهای سرد تبریز و نوشتن های طولانی و ساعت های متمادی مطالعه اش، پوسته دیگری را حول خودش شکل داده بود. پوسته ای که میرفت تا در انتهای زمستان با دردآورترین شکنجه ها، به قتل برسد.

چند روزی بود که بی خبر به تبریز بازگشته بود. تلفن را برداشت و به چند نفری تلفن زد. گلایه ها شنید که چرا بی خبر رفته ای. می دانست که هرگز چنین مراوداتی را نپسندیده است. از در بوق و کرنا کردن زندگی نفرت داشت. به شام دعوت شد و وقتی یکی از دوستان قدیمی اش را دید، ناخودآگاه از کسب و کارش پرسید. در کار تجارت و صادرات و واردات بود. یکی را می خواستند که بخش بین الملل کسب و کارشان را راه بیندازد. قول همکاری داد و فردا رسما به آن شرکت پیوست.

فصل جدیدی در زندگی اش آغاز شده بود.

فصلی که در انتهای سردش، قتل بسیار بزرگ تری انتظارش را می کشید.

———————————————————————————–

ارغوانم آنجاست

 ارغوانم تنهاست

 

۵ دیدگاه

  1. سلام
    گزارش یک قتل را قبلا خوانده بودم
    دوست داشتم بدانم ادامه اش چطور می شود
    خیلی خوب است که در این سن تجربیاتی چنین سنگین و گران دارید
    شما را در گردهمایی متممی ها که دیدم، اصلا تصور نمی کردم هم سن و سال من باشید
    به نظر من رنج ها و سختی هایی که در مسیر رشدمان در زندگی با آنها مواجه میشویم
    روی لحن صدایمان، نگاهمان، حرکاتمان و … تاثیر می گذارد و هر کسی می تواند آنها را ببیند.
    با احترام

  2. با سلام ارشد افتصاد دارم و بيكارم
    به نظرتون اگر بخواهم نمايندگي يه محصول يا برند رو برا شهرم بگيرم چي باشه بهتر و اقتصادي تره؟
    البته سرمايه بسيار ناچيزي داريم
    پيشاپيش ممنونم از راهنمايي شما و ساير دوستان

    1. پوریای عزیز

      قسمت اول و دوم کامنتت از دیدگاه من با هم دیگر همخوانی ندارند.
      تو ارشد اقتصاد داری و بیکاری. تا اینجایش مشکلی نیست. یعنی آمارها و ارقام و همه چیز دیگر را در این مملکت بنگری، یک گزاره تیپیک و عادی را نوشته ای.
      بخش دوم نوشته ات اما به شدت مشکل دارد.

      تو از یک فرد به شدت غیر متخصص که در حال برداشتن نخستین گام ها در راه فهم اقتصاد (آن هم تازه با زیربنا و خمیرمایه توسعه پایدار) و فعالیت در حوزه دیجیتال مارکت و محتواست می پرسی چه برند یا محصولی را برای شهرت بگیری که «اقتصادی» باشد.

      دوست عزیزم. اساسا فهم من به حوزه ای قد نمیدهد که بتوانم تشخیص دهم چه چیزی «اقتصادی» است و چه چیزی «اقتصادی» نیست.
      تو در این هشت نه سالی که در دانشگاه بوده ای و با مفاهیم اقتصاد درگیر بوده ای، قطعا بهتر از من میتوانی شاخص های اقتصادی بودن (عملیاتی و عملکردی) یک محصول را بسنجی، بازار شهرت را ببینی و در نهایت پی به اقتصادی بودن یک برند یا محصول ببری. من در حدی که مهارت های خودم را میدانم، این کار از عهده من بر نمی آید.

      با مهر
      یاور

  3. یاور عزیز 🙂

    ایندفعه برخلاف دفعات دیگر فهمیدم چه می‌گویی
    ولی درست نفهمیدم این کسی که اورا به قتل رساندی چه کسی بود ؟
    آیا این داستان ، داستان تو بود ؟
    چه زندگی عجیبی …
    چقدر خوب و لذیذ احساسات را داخل کلمات ریخته بودی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *