دست نوشته‌های یک دیوانه

توسعه‌ی پایدار، سیستم‌های پیچیده در توسعه‌ی پایدار

چرا کسب و کارهای ما شعبه ندارند؟

احتمالا برای بسیاری از شما هم پیش آمده باشد که همواره در کسب و کارهای حتی «موفق» هم با شعاری (اگر واقعا شعار و Slogan باشد) با مضمون: «شعبه ندارد» مواجه شوید. احتمالا همه مان این حرف را جایی شنیده ایم که چرا ما در مملکتمان «هزار شرکت سه نفره» داریم، اما تعداد شرکت های هزار نفره کمتر از «سه» است. احتمالا بیشتر شما بپرسید که چرا مثلا در سراسر اروپا و آمریکا و چین و آفریقا و اقیانوسیه شعبه های همبرگر فروشی «مک دونالد» وجود دارند و جالب تر این است که «کیفیت» و «دستور پخت» و «منو» و «پوشش کارکنان» همه جا یکسان است ولی مثلا فلان رستوران معروف در تهران، به ندرت شعبه ای با همان مشخصات و لباس و دستور غذایی و «تم» یکسان در کیش، مشهد، شیراز، تبریز یا اصفهان دارد. احتمالا برایتان جالب باشد که بدانید قهوه StarBucks، Costa و Nero در همه جای اروپا و آمریکا و چین و اقیانوسیه برای «کافه لاته» یک دستور تهیه و یک «مزه» دارند و قهوه اتیوپیایی سرو شده در شعبه خیابانی در لندن، دقیقا همانی است که در شعبه خیابانی در آمستردام و بروکسل و پاریس و برلین سرو می شود.

احتمالا برایتان جالب باشد که مثلا «فیس بوک» اعلام کند که «دفتر مرکزی» اش را به دلیل تنوع بیشتر فرهنگی و زبانی و نزدیکی به بیشتر ساکنین کره زمین به «لندن» انتقال می دهد و احتمالا برایتان این سؤال پیش می آید که چگونه کسب و کارهای چندملیتی بسیار بزرگ اروپایی و آمریکایی تنها در طی جلساتی با «اسکایپ» می توانند از چند قاره مختلف چنین تشکیلات عظیمی را دقیقا مدیریت کنند.

احتمالا برایتان جالب باشد که بدانید مثلا دید به جهان داشتن آن قدرها هم سخت نباشد و تعجبی نکنید که مثلا در فروشگاه «تسکوی لندن» نعناع کنیایی، تلخون مراکشی، سیب نیوزیلندی، پنیر هلندی، مربای بلژیکی، گلابی لهستانی و ادویه چینی را کنار هم ببینید و یا برنج سریلانکایی در کنار برنج پاکستانی در یک قفسه باشند. چرا همه این محصولات که شاید در کشورهایی احتمالا با اقتصاد به مراتب ضعیف تر از ایران هم تولید می شوند می توانند در بالاترین سطوح رقابتی اروپایی وارد شوند، مجوز بگیرند و بر قفسه ها خودنمایی کنند و محصولات «ایرانی» به ندرت می توانند حتی در کشورهای همسایه خودی نشان دهند. آیا مشکل فقط تحریم هاست؟ بی اطلاعی از بازار جهانی و مسئله برندینگ و کودهایی است که باید به «پسته» میدادیم و تحریم بود و ندادیم که امروز نمی توانیم در بازار جهانی باشیم یا چیز دیگری است؟ آیا مشکل در این است که ما هنوز نمی خواهیم و نمی توانیم اهمیت گسترش در عرض یک کسب و کار را درک کنیم؟ آیا مشکل در کلنگی بودن (کاتوزیان) ساختار خاورمیانه است؟ آیا مشکل در این است که ما «مغز خط کشی شده» و «آموخته» نداریم؟ آیا مشکل در این است که ما نمی توانیم بفهمیم «دو» بیشتر از «یک» است و اگر از یک کسب و کار «در عرض توسعه یافته» دو شعبه داشته باشیم و از هر یک از آن دو شعبه روزی یک دلار درآمد داشته باشیم، بهتر از این است که “یک شعبه” داشته باشیم و روزی «دو دلار» درآمد داشته باشیم!؟ آیا مشکل در این است که ما هنوز برای ورود به بازار جهانی حاضر نیستیم از مرزبندی ها و افکار محدود کننده مان دست برداریم؟ آیا مشکل در این است که بلد نیستیم با شرکت های بزرگ دنیا وارد همگرایی و همبستگی شویم و همانند برندهایی نظیر فوجیتسو و زیمنس برای باقی ماندن در بازار جهانی، «اتحاد تجاری – اقتصادی» تشکیل دهیم؟

چرا ما حتی بلد نیستیم در یک شرکت تهرانی، سرمایه گذار زاهدانی، اصفهانی، کردستانی یا تبریزی داشته باشیم؟ آیا همه مشکل ما در تعاریف نادرست و پوچمان از «ناسیونالیسم» و تبعات «سیاه آن» (رنانی) است؟ دردمان چیست که نمی توانیم مثلا شیرینی سنتی زاهدان را به جهان «صادر» کنیم؟ چرا نمی توانیم توت فرنگی کردستان را در بازار جهانی همطراز توت فرنگی اسکاتلند عرضه کنیم؟ چرا هنوز صادرات زعفران ما در بن بست گیر کرده است؟ چرا سیب سمیرم سهمی در بازارهای جهانی به خودش اختصاص ندهد؟ چرا برنج شمال نمی تواند همطراز برنج سریلانکایی در لندن عرضه شود؟ چرا کلوچه فومن قادر به رقابت با انواع هلندی اش نیست؟ چرا کسب و کارهای ما «نمی توانند» شعبه داشته باشند؟

این ها همه سؤالاتی است که برای «رسیدن به توسعه پایدار در شرایط ناپایدار خاورمیانه» محکوم به پاسخ دادن یا “بهتر پرسیدن آن ها» هستیم.

کورسویی ز چراغی رنجور

قصه پرداز شب ظلمانیست

نفسم می گیرد

که هوا هم اینجا زندانی است

هر چه با من اینجاست

رنگ رخ باخته است

آفتابی هرگز

گوشه چشمی هم

به فراموشی این دخمه نینداخته است

7 comments found

  1. سلام یاور جان، موضوع بسیار جذاب و در عین حال قابل تاملی را مطرح کردی!
    من وقتی هیجان و تب موضوعی بالا میگیرد، مثلا انتخابات، فرصت را مغتنم شمرده و بعنوان ناظر نگاه میکنم!

    دوست ندارم به خاطزه گویی بیفتم، اصل مطلب را کوتاه مینویسم:

    شکی نیست که تفکر در مورد موضوعاتی که مطرح کردی برای توسعه مدل ذهنی هر آدم دغدغه مندی مفید است، اما
    بنظرت آیا برای ما “بهینه” است در مورد سیستمی که نمیشناسیم، از محدودیت ها و چالش‌های آن آگاه نیستیم، فکر کنیم و وقت بگذاریم و …. !

    مورد آخر هم اینکه طوطی وار مشکلات کلی را بیان میکنیم، چه بهتر که علمی هم باشد!
    حتی مصداقی در آن مدنظرمان نیست!
    مثلا میگویند مشکل از آموزش و تربیت است، حالا تو بپرس یعنی بنظرت آموزش و تربیت چی بشه میتونه مفید باشه، جوابهای جالبی میشنوی، تازه اگر جوابی بشنوی :))
    انتخابات یکی از این موضوعات بود؛ قاعدتا نمیگویم مهم نباشد، اندازه تاثیرگذاری مان مهم باشد.
    اگرچه میدانم بحث توسعه، دغدغه زندگی توست.
    گفتم بیا باهم به این موضوع فکر کنیم که حل یا فکر کردن به حل مشکلات سیستم از بیرون سیستم چقدر منطقی و اثربخش و بهینه است ؟
    حدس میزنم این مواردی هم که مطرح کردی صرفا برای فکر کردن بود.
    یادداشت دکتر سریع القلم که چرا نمیتوانیم سیستم بسازیم هم احتمالا خوانده ای!

    من همچنان اعتقاد دارم ما راه حل ها را جستجو میکنیم، نه مشکل و خصوصا سیستم انگیرشی را !
    بنظرم برای حل یک مشکل باید به جایی برسیم که اگر به ذهنمان میرسد که مثلا خاورمیانه کلنگی است، برای اینکه چرا کلنگی است جواب داشته باشیم، مثلا ممکن است با خود بگوییم چون خاورمیانه نفت دارد و نفت موجب شده ما به آن اتکا کنیم، باید سوال بپرسیم چرا نفت باعث شده به آن اتکا کنیم ! و همین روند را تکرار کنیم. بعد از آن احتمالا پیشنهادهای منطقی تر و پایدارتر و البته زمانبرتری به ذهنمان میرسد.

    متاسفانه دیده میشه که آدمهای به اصطلاح Elite ما که تازه از یه چیزایی فکر میکنن سر در آوردن، خیلی راحت میگن مردم بیشعورن، فرهنگ شهرنشینی ندارن و همه را به حساب شخص میگذارند، مثلا میگن خاک بر سر کارمندای دولت که بهره وری ندارن، مردمی که تو اینستا عکس مزخرف میزارن، بد رانندگی میکنن، مترو بلد نیستن سوار شن، بعد تو تلگرام جاپون(ژاپن) هم نشون میدن که انگار از ازل مترو داشتن و تمدن محض بودن، دلیلش بنظرم اینکه اولا یه سری دوست دارند فهمیده انگاشته بشوند (این جمله دقیقا مجهوله) و من بهش میگم خودارضایی ذهنی میکنند، دوم اینکه به رفتار توجه میشود نه به مدل ذهنی، سوم اینکه طرف از خودش نمیپرسد که چرا اینجوری است ؟ انگیزه طرف چیست ؟!
    این حرفها اگر درست باشند، که بنظر من هم هستند، اما هوده و فایده ندارند.
    برای این حرفم که در ادامه میگویم دلایلی ندارم، ولی در اصل ماجرا تفاوتی نیست! دلایلِ تاریخی، جغرافیایی، جامعه شناسی و روانشناسی دارد که از فهم و پیگیری من خارج است.

    من فکر میکنم ایران از یک جایی به بعد دچار نظام، سیستم و مردم عاریتی شد، عاریت را در مقابل اصالت میگویم! همان شتر گاو پلنگ از نوع بی خاصیت آن!
    بنظرم باید در جستجوی ارزش‌ها، درونی شدن آنها و اصالت شخصی باشیم!
    من یکی از دیالوگهای جزیره شاتر را واقعا دوست دارم، و این بود که اگر آدمی بتواند ذهنش را کنترل کند و بر اون مسلط باشد، بسیاری از مسائل مثل درد، شهوت، حتی گرسنگی نمیتواند او را فلج کند!

    مورد دیگر موضوع مرکز کنترل، و عزت نفس است. بنظرم تقویت این موارد -که شما بهتر از من میدانید- به طور چشمگیری باعث میشود ما از ظرفیتمان بیشتر استفاده کنیم.

    این بازی از ذهن شروع میشود.
    بنظرم امثال من “حرف محمدرضا را میفهمند، ولی درک نمیکنند، بهتره بگویم برای دیگران درک میکنند”

    ذهن بیکار میتواند شغل داشته باشد، سرکار برود، حقوق( بخوان صدقه سر ماه) دریافت کند و به همه چیز فکر کند و در تلگرام بچرخد و از همه چی حرف بزند.
    ما باید به این فکر کنیم که چرا ذهن بیکار است، نه این که فرد را تقبیح کنیم!
    هر چه رابطه فرد با خود غنی تر شود، تاثیر محیط را کمرنگ تر میبیند.
    فقط یک مورد واقعا مرا آزرده خاطر میکند یاور جان!
    شاید هم خودم بهش مبتلا باشم، ولی فکر میکنم در ذهنم بروز میکند و نمود بیرونی کمتر دارد:

    آدمهای بسیاری را میبینم که بین توانمندیشان، قلمشان، حرفهایشان با جایگاهشان، تاثیرگذاری شان، محدودیتهایشان بسیار فاصله است.
    طرف در مشکلات خود مانده، مجموعه خودش، خانواده و رابطه خودش را نمیتواند مدیریت کند، نه میتواند بهبود دهد نه جرات جدایی دارد، کارش را ازش بگیرند، از گرسنگی تلف میشود و خلاصه در نیازهای اولیه اش مانده است، ولی به اندازه محمدرضا شعبانعلی نقد و حس فهمیدن دارد و چپ و راست به همه چیز کار دارد و به عالم و آدم خرده میگیرد و راهکارهایی ارائه میکند که به درد گروه سنی الف میخورد و جزو بدیهیات است.

    و بنظرم این بیماری چاره ای ندارد جز تفکر به درون از جنس اقدام نه پاسخ به محیط و غرق شدن در آن که نیازمند تنهایی است.

    1. پویا تو چرا وبلاگ نمی نویسی که بتوانیم با هم بحث کنیم؟ فکر میکنی می شود برای همه این ها در حد یک پاسخ چیزی بنویسم؟

      البته می نویسم، ولی باید برایش خیلی زمان بگذارم.

      متشکرم.

      1. من از متشکرم یاور جان، لطف میکنه اگر اگر اگر دغدغه ات بود و نه برای پاسخ دادن به من بنویسی!
        امیدوارم این افتخار را داشته باشم که کامنت من و سایر دوستان خوراکی بشه برای دغدغه هات و پست هایی که در موردشون مینویسی!

        در مورد وبلاگ هم ترجیح میدهم بیشتر شنونده باشم !
        هم شنونده دوستان و هم خودم!
        هر گونه انتشار مطلبی هزینه دارد! من هنوز آمادگی لازم را ندارم، البته آخرین باری گه این جمله را شنیدم یه بنده خدایی به یکی دیگه میگفت چرا بچه دار نمیشی اونم گفت من آمادگی ندارم. :))
        جدا حرفم این است که عدم آمادگی موجب بی انگیزگی میشه.

        و این موضوع چیزی از جنس تعویق لذتهاست وگرنه قطعا مصاحبت و خوندن کامنت دوستان لذتبخش تره تا خیلی انتخابهای دیگه!
        چالش اصلیم زمان و انرژی هست که باید برای گفتگو گذاشته شود.

        ایشالا در آینده نزدیک! چرا دارم دروغ میگم! وبلاگ دارم ولی به دلایل مفصلی یک بازدیدکننده بیشتر نداره و خود نویسنده است!

        من در حال هضم کردن تصمیم وبلاگ زدن هستم! نمیتوانم چون محمدرضا گفته انجام دهم :))
        محمدرضا دنبال بک لینک واسه خودشه :))
        الان شاهین و امین اینو بخونند احتمالا فحشم میدن، و حق هم دارند :))

        ولی خب تو ذهن آدم یه حرفایی هست که فقط خودش میفهمه، قرارم نیست کسی بفهمه!

        من باید به وبلاگ متعهد باشم، هنوز تعهد لازم وجود نداره و شروع این رابطه بدون آمادگی ممکنه منجر به جدایی بشه! :))

  2. سلام یاور عزیز
    مساله ما در پیش نویس های ذهنی ما نهفته است ،در بستر ذهنی ما درست سوال پرسیدن ،وجود ندارد ویا به درستی وجود ندارد.زیرا زمانی که این مهم باید انجام شود بنا به عادت به بزرگتر ها واگذار میشود .ناتوانی آموخته شده در این زمینه آزاردهنده شده است و حرکت در جهت جبران موضوع هم انرژی بری زیادی در بر دارد که برای ذهن های همیشه خسته بار بزرگی است..

  3. یاور عزیز این بحث خیلی مفصله اما
    ما در خیلی از مباحث اینطوری هستیم. آرزوها و اهدافی تعیین میکنیم که خودمون رو حتی ده درصد اون رشد نمیدیم تا لایقش باشیم. در صنعت و کار هم همینطوره. به محض اینکه کسی در کاری موفق میشه، در یک هفته هزار نسخه ناشیانه از اون در شهر میبینیم که نه تنها خودشون خوب کار نمیکنن بلکه بازار رو هم خراب میکنن.

    بحث شعبه ها هم به همین شکله که فقط از تابلو استفاده میکنن و نه از سیاست ها و قوانین اون برند.

    1. بحث ما هم همینجاست که چرا ما «نمی توانیم»؟ اگر پست قبلی را مطالعه کرده باشید، ریشه اصلی مشکل را در «سؤال صحیح نپرسیدن» دانسته ام و این که راه کار های ما «راه حل محور» هستند و نه «مسئله محور». این که چرا نمی توانیم یک سؤال کلی است و ما هزاران سؤال ریزتر برای رسیدن به این سؤال را باید بپیماییم، وگرنه عمدتا کُشنده ترین مشکل این است که راهکار “مشکل” را پیش میبرد.

      متشکرم.

  4. یاور عزیز این کامنت رو به عنوان کسی در نظر بگیر که در زمینس کار کرده و در ایران مسئول چندین گروه توریستی بوده و به عنوان یک کرد که از توت فرنگی کردستان وکاشت آن آگاهی دارد و به عنوان کسی که در عمرش به جز کفش تبریز ، نه خودش و نه خانواده اش ، کفشی را نپوشیده است ، در نظربگیر . نه به عنوان سعید فعله گری .
    در مورد شرایط توریستی : مدت کم اقامت برای توریستها نهایتا دو هفته ، مقدار کم ورود ارز به کشور توسط توریستها نهایتا برای هر سفر ۳۰۰۰ دلار .
    توت فرنگی کردستان : بی سوادی کشاورزان گرامی برای کاشت هر چه بهتر این محصول ، خرج نکردن سرمایه(خساست و ترسو بودن و محافظه کار بودن ) خود برای خرید دستگاه های بسته بندی ، عدم وجود یک سایت خوب و شرکت معتبر جهت صادرات این محصول .
    کفش تبریز : نداشتن بسته بندی که لایق این محصول باشد ( ناصر واثقی ) ، عدم توانایی انگلیسی حرف زدن فروشندها ، نبود استراتژی محتوای مناسب ( علی کریمی )
    اینها در حد توان من بود اما مشکل خیلی بیشتر از اینهاست و ذهن کوچک من فقط می تواند آن چیز هایی که تجربه کرده است و می شناسد را به زبان آورد .

Leave comment

Your email address will not be published. Required fields are marked with *.