شعر خوانی : ارغوان

به درخواست دوست متممی گرامی

«نیلوفر کشاورز عزیز»

شعر ارغوان هوشنگ ابتهاج با سرپنجه های خونین استاد محمد رضا لطفی و صدای من

تقدیم شما دوستان عزیز می گردد.

امیدوارم لذت ببرید.

 

در ضمن از این پس همه شعر خوانی های من در این برگه آپلود می شوند.

 

9 دیدگاه برای “شعر خوانی : ارغوان

  1. یاور عزیز.
    ممنون که ما رو هم به همنشینیِ دلنشینِ صدای گیرای خودت با نوای دل انگیز زنده یاد لطفی، مهمون کردی.
    دیگه امکان نداره جایی لفظ یا شعر یا اسم یا …. “ارغوان” رو بشنوم و یاد یاور نیفتم.
    ازدیدنت توی گردهمایی، بی اندازه خوشحال شدم.
    ببخش که نتونستم یکی از اون یادگاریهای کوچیک بهت بدم.
    اما کتابت پیشم محفوظ هست، و انشاله در اولین فرصت برات ارسال می کنم.
    سلام منو به تبریز و به ائل گلیِ دوست داشتنی برسان. 🙂

    1. شهرزاد قصه گو.

      ممنون که همیشه به من و وبلاگم لطف داشتی.
      راستش همیشه با صدای تار «بیات اصفهان» و «پرواز عشق» لطفی به یاد تو و اصفهان می افتم. درست است که در تمام عمرم فقط دو شب آنجا مانده ام و تجربه جدی از حضور در آن نداشته ام؛ نه فرصتش پیش می آید و نه تنبلی می گذارد، اما بوی مهربانی ات تا اینجا می آید.
      روز گردهمایی خیلی خواستم بیایم و حداقل نیم ساعتی افتخار حضور در کنار شاگرد اول متمم را داشته باشم که البته نشد. به خصوص بعد از سخنرانی که حس خوبی داشت با کسانی که از نزدیک می خواهند به من ابراز لطف کنند، بیشتر صحبت کنم.
      یک روز کامل، باید من و تو بنشینیم و صحبت کنیم و با هم چند استکان چای بنوشیم. البته که تا یادم نرفته است، لطفا آدرس پستی ات را برایم ارسال کن. میخواهم کتابی را که به تو قول داده بودم را بفرستم. روز گردهمایی آن قدر بار و بندیلم سنگین بود که جای کتاب نداشته باشد و شرمنده تو شدم.

      با مهر
      یاور

  2. به به چه زیبایی قشنگی رو آفریدی.
    داری رقیب من میشی:)
    یاور میدونی من ارغوان رو روی گوشی ام داشتم و روزی چند دفعه گوش میدادم تا یه زمانی حس کردم دیگه تحمل شنیدن این همه را ندارم هر بار هراس عجیبی توی دلم چنگ می انداخت و کل دلتنگی های عالم سراغم می آمدند دیگه حذفش کردم نمی دونستم یه دوست پیدا می کنم که نون شب و روزش ارغوانه و دوباره اونو برام زنده می کنه .
    میبینی روزگار چطور می چرخه
    ارغوان شاخه همخون جدا مانده…

    1. بد میچرخه روزگار شاعر ماهی ها.

      رقابت با تو که هیچ وقت در ذهنم نیست. راستش رو بخوای خیلی وقت بود میخواستم این شعر رو بخونم و دنبال “بهانه” بودم تا این که نیلوفر بهانه رو بهم داد.

      با مهر
      یاور

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

4 + سه =