دست نوشته‌های یک دیوانه

توسعه‌ی پایدار، سیستم‌های پیچیده در توسعه‌ی پایدار

رفیقی که دیگر نیست

سهند رفیق کوه و کتاب من بود.

رفیقی بود که میشد ساعت ها نشست و به سخنانش گوش داد یا گوینده بود و از شنونده بودنش لذت برد.

رفیقی بود که میشد ساعت ها از مصاحبتش لذت برد. بی هیچ تلاشی و صاف و ساده رفیق بود. تکه ای گمشده از خودت.

چهلمش دارد نزدیک میشود و من هم چنان منتظرم با من تماس بگیرد و برنامه کوهنوردی بگذارد. بی انتها و غریب منتظر تماسش هستم.

روزی که در خانه مان را زدند و خبر فوتش را دادند، نزدیک بود بزنم توی گوش خبردهنده. از بیمزگی شوخی اش. از مسخره بودن ادعایش. از لوس و جلف بودن حرکتش.

از این که چنین شوخی احمقانه ای با من می کند. اما نشد. چشمانش پر از خون بود. سیگاری گیراند و دودش را با غیظ تمام به هوا فرستاد. باید خودم میدیدم. سرکوچه که رسیدم اعلامیه اش افتاده بود روی زمین. از زمین برش داشتم و کمی نگاهش کردم. دوباره به دیوار چسباندمش. هر چه بود حقش نبود رفیقم زیر پا بیفتد و من تماشایش کنم. هر چه بود و نبود نان و پنیر و نمک گیر هم دیگر بودیم. هنوز چشمانش در عکسش می خندیدند، از آن خنده های مسخره و کش داری که فقط جفتمان معنایش را می فهمیدیم.

از آن روز هنوز هم منتظر تماسش هستم. منتظرم باز گوشی ام زنگ بخورد و اسمش بیفتد روی صفحه گوشی ام.

منتظرم دوباره در قسمت مسیج های فیس بوکم بروم و ببینم سهند برایم نوشته است : مردک جاسوس اجنبی. دو روز رفتی لندن و ما را فراموش کردی؟ تف بر ذات دنیا که نامرد پرور و رفیق کش است.

راست میگفتی سهند جان. تف بر ذات دنیا که نامردپرور و “رفیق کش” است.

دیگر چه فرقی میکند که رفیقت به مرگ طبیعی پیر و فرتوت از دنیا برود.

دیگر چه فرقی میکند رفیقت همیشه سر صبحانه در کوه بهت بگوید: این قدر که تو پنیر میخوری همیشه «شور فهم» و «دیرفهم» می شوی دیگه. نمیشه باهات بحث کرد. بمیری که این قدر پنیر مصرف نکنی.

دیگر چه فرقی میکند  در اوج جوانی شبی خسته از سرکار برگردد و تصادف کند و فردایش تو بمانی و هوس سیلی سختی بر گوش کسی که خبر مرگش را می آورد.

چه فرقی میکند که تو بمانی و هنوز منتظر تماسش باشی.

مراسم ختمش نرفتم. یعنی باورم نمی شد که سهند نیست. که دیگر چنین رفیقی را جایی نمی بینم. هنوز هم باورم نمی شود که او رفته است. هنوز هم منتظر تماسش هستم. بی انتها منتظرم گوشی ام زنگ بخورد و اسم «سهند» روی صفحه اش بیفتد.

با همان لحن همیشگی اش بگوید: «مردک، خسته نشدی این همه به مال و منال دنیا چسبیدی؟» یک روز تعطیل فردا را تن لشت را بردار برویم کوهستان، بلکه آنجا از سنگی غلتیدی پایین و خیال ما را راحت کردی.»

چقدر دلم برای این صحبت هایش تنگ است. چقدر منتظرم گوشی ام زنگ بخورد و اسم سهند رویش بیاید.

او رفته است و من هنوز در همان دنیای نامردپرور و رفیق کش منتظر تماس رفیق کوه و کتابم هستم.

پی نوشت: عکس را از پروفایل تلگرامش برداشته ام. هیچ وقت اهل عکس انداختن با هم از لحظاتمان نبوده ایم و نیستیم و به همین دلیل همه خاطرات من با سهند از صحبت هایی که تا نیمه شب از فلسفه و جهان و اخلاق و دین و سیاست و توسعه می کردیم جایی درون ذهنم باقی مانده است. جایی که هنوز منتظر تماس رفیقش است. جایی که تا انتهای شب چشم به صفحه گوشی تلفنش دوخته است.

روزی که رفتی دوست داشتم همه احساس این آهنگ به تو تقدیم شود.

21 comments found

  1. از لطف همه دوستان متشکرم.
    حقیقت این است که نمی توان از زندگی صرفا یک بوفه دلپذیر تصور داشت که هر چه دوست داریم از آن برداریم. مصائبش را هم باید بپذیریم. با آغوشی حتی بازتر از آنچه در مورد شیرینی های زندگی داشته ایم.

    سهند رفته است و برای من صرفا خاطرات خوشی از وی باقی می ماند. همین هم شاید اصل مهمی در زندگی باشد که از ساعت های خوش زندگی اسکرین شاتی در ذهنمان باشد. برای من هم هست.

    من امروز میتوانم بگویم در حال بازگشت به زندگی عادی هستم. اما ننوشتن ها به دلیل سنگین بودن مطلب است و کم سوادی من در حوزه اقتصاد و توسعه. مطالعه هر روزه هم با وجودی که تلاش زیادی برایش دارم، هنوز محقق نشده است. حجم بالای کتاب هایی که باید خوانده شوند و هضم شوند و زمان روزانه که واقعا کفاف آن را نمیدهد. نه تنها کفاف آن که کفاف پرداختن به شغل روزمره (مدیر ارشد محتوا) را هم نمی دهد. به هر حال سعی میکنم به نوشتن در موضوع توسعه بپردازم.

    کار روی ترجمه گروهی را آغاز کرده ایم. به محض اتمام فصل اول شروع به نشر آن در فضای دیجیتال می کنیم و به تدریج آن را پیش می بریم. (البته در این زمینه هم چنان در حال مشورت با مترجمان هستم.)

    خبر خوش آن است که در این میان موفق شدم از دکتر امام وردی (از اساتید اقتصاد دانشگاه آزاد و علامه) برای یک پادکست وقت گرفته ام که بنشینیم و در مورد توسعه صحبت کنیم. امیدوارم که بتوانم به زودی مجموعه #رادیو_توسعه را روی شنوتو و این وب سایت آپلود کنم.
    با خودم قرار گذاشته ام «روز نوشته» و «دل نوشته» تا جایی که می شود ننویسم. این کامنت را به همین دلیل نوشتم.

    با مهر
    یاور

  2. درود بر یاور عزیز

    در تمام مدت زندگی، علیرغم اینکه در سوک اطرافیان و خویشاوندان، قطره اشکی نریخته ام اما ۲ بار از شنیدن خبر رفتن دیگران کودکانه گریستم.
    هر دویشان “رفیق” بودند.

    راستش چیزی برای گفتن ندارم بجز صحبت های معمول و رایج و آرزوی صبر و شکیبایی
    اما در یک کلام:
    درد سنگینیست

    ارادتمند همیشگی

  3. یاور عزیز
    تسلیت می گم.
    ولی وای که چه حزن عجیبی رو دل آدم می ذاره این از دست دادن عزیزترینهایمان
    بدترین داغی هم که بر دل آدم می ماند عذاب این فکره که احتمالا اونقدر که جا داشت نشد که وقت خودمون رو با دوست داشتنی هامون بگذرونیم
    ما واقعا گذر موقتیم.

  4. اون لحظه های اولی که خبر این اتفاقهای دردناک رو می شنویم، فکر می کنیم ای کاش این اتفاق، فقط یه کابوس باشه و تموم بشه.
    امیدوارم بر این اتفاق بسیار اندوهگین، صبر کنی یاور.

  5. سلام یاور جان
    تا حالا چنین اتفاقی رو تجربه نکردم
    فقط برای یک لحظه که چنین چیزی رو تصور کردم، از تصورش هم قلبم تیر کشید.
    قطعا نمی تونم درک کنم که چقدر این اتفاق میتونه برات سخت باشه.
    بهت تسلیت میگم
    روحش شاد و قرین رحمت

  6. اون سیلی آبدار رو باید میزدم تو گوش شهردار
    سهند میگفت سه ماهه دارم تلاش میکنم ببینمش. نمیشه.
    بنر تسلیت اختصاصی از طرف شهردار دم در مسجد بود.
    اون سیلی و اون تف محکم باید نصیب صورت شهردار میشد.

  7. سلام یاور جان.
    این چند روز خیلی ناراحت شدم به خاطر خبرهای این‌چنینی از دوستان متممی.
    صدرا و شاهین کلانتری و الان هم شما.
    از خدا براتون صبر می‌خوام.

  8. یاور عزیز
    به نظرم او نمرده است. بلکه زنده است. بگذار اینگونه برایت توضیح دهم.
    پدربزرگم یک عمر آرزوی این را داشت که نوه بزرگ اش مهندسی قبول شود و باعث افتخارش شود.دقیقا یک روز مانده بود به جواب کنکور ۹۱ که پدربزرگم در بیمارستان شهید مدرس سعادت آباد تهران فوت کرد و من ماندم و جوابی کنکوری که هیچ ارزشی نداشت.
    برای همیشه این حسرت در دلم باقی ماند که ” ای کاش فقط یک روز دیرتر فوت می کرد”
    اما به نظرم پدر بزرگم زنده است. با آن اداهایی که در می آورد تا ما را بخنداند.
    با جوراب بازی هایش (یک نوع بازی محلی کوردها) باعث میشد که کل فامیل دور هم جمع شود.
    با تمام محبت هایی که در حق دیگران داشته بود و الان که الان است به خوبی از او یاد میکنند.
    من فکر می کنم پدربزرگم زنده است. چون هنوز که هنوز است بعد از ۶ سال هنوز اسمش بر سر زبان هاست و همه از محبت هایش یاد می کنند.
    سهند هم زنده است و استوار مانند سهند.
    چون در وجود کسی مانند تو ، چیزی را کاشته است که هیچ کس دیگری نمی تواند آن را بکارد.
    به نظرم این همان زنده بودن است. زنده بودن فقط این نیست که نفس بکشی. کسی که نتواند در یاد کسی خاطره ای ایجاد کند، همان بس که مرده است.
    اما وقتی هزاران لحظه را در وجود تو ثبت کرده است که کسی دیگری نمی تواند آن را به وجود بیاورد ، این خودش نشان زنده بودن است . زنده بودنی جاودانه.
    چشمانش در عکس انگار با آدم سخن می گوید. آن هم با زبانی ساده. همین الان هم میشود با او صحبت کرد و یادش بود.

    ارادتمند
    سعید فعله گری

  9. سلام یاور جان
    اگر چه نمیتونم احساست رو درک کنم اما مطمنا از دست دادن دوست و گوهری که بشه ساعت‌ها بدون ترس باهاش حرف زد، دردناک و سخته. و میشه فهمید روزهای سختی رو گذروندی.
    راستش هر بار که اسمتو می‌شنوم و البته بیشتر می‌بینم. یاد دوستی و رفاقت و یار می‌افتم.
    تسلیت می‌گم دوست خوبم

  10. آره یاور! غم‌انگیز است و ناراحت‌کننده.
    من نیز، مانند تو و سامان این تلخی را با تمام وجود چشیده‌ام. رفیقی که باهم رفتیم تظاهرات، او دیگر به دانشگاه برنگشت. و دوستی که باهم فوتبال می‌کردیم و من همیشه بهش می‌گفتم: «واقعا نسبت به تنومندی‌ات حسودی می‌کنم» در اثر اثابت توپ، حالا دیگه پای راستش را با خود ندارد و در ۲۵سالگی متقاعد شده.

  11. فکر می کنم یکی از تلخ ترین چیزهایی که ما می تونیم توی این دنیا تجربه کنیم، تلخی از دست دادن یه دوست خوب و نزدیکه.
    دعای احمقانه ایه، اما باز هم دعا می کنم نصیب هیچ کس نشه.چون خودمم طعم تلخشو چشیدم.
    بهت تسلیت میگم یاور جان.امیدوارم هرچه زودتر بارِ دلت سبک تر بشه.

  12. سلام یاور با مهر

    خدا بیامرزدش، اگرچه روزگار سخت بی وفا است، نسبت به دوستی ها و بی عدالت تر، نسبت به خوبی ها، اما خاطرات و نگاره های خوبی را می توانیم خلق کنیم، تیکه کلام سهند را به خاطر بسپار که دنیا سخت رفیق کش و نامرد پرور است.

    ارغوان

    این چه رازیست که هر بار بهار ٬

    با عزای دل ما می آید ؟

    که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است ؟

    اینچنین بر جگر سوختگان

    داغ بر داغ می افزاید

    ارغوان پنجه ی خونین زمین

    دامن صبح بگیر

    وز سواران خرامنده ی خورشید بپرس

    کی برین دره غم می گذرند ؟

  13. نمی‌دونم دیگه چنین رفاقتی برات تکرار میشه یا نه.
    میشه حدس زد تا سالها خاطره‌ش از ذهنت پاک نمیشه.
    فقط میشه گفت امیدوارم جاش اونطرف خوب باشه.
    که حتما هست.
    آدم‌های خوب و مهربون همه میرن بهشت.
    تسلیت میگم.

Leave comment

Your email address will not be published. Required fields are marked with *.