راهنمای عملی پدر سوختگی یا چگونه در ایران زندگی کنیم؟

 

….. ارغوانم آن جاست

ارغوانم تنهاست

تقسیم بندی های بسیار مختلفی ممکن است برای رفتار آدم ها در نظر گرفت. بی شمار دسته و طبقه می توان برای «اخلاقیات» و «کدهای رفتاری» بشر تعریف کرد. چقدر دقیق و عمیق نمی دانم، اما می توانم مصداق هایش را در زندگی روزمره ام ببینم. آدم های دنیا می توانند هزار رنگ و بو داشته باشند که این تقسیم بندی شهودی برآیند زندگی در جامعه غربی و خاورمیانه ای است.

 

آنچه برای من در این چند سال رخ داده است، از آنچه که آموخته ام و برایش نوشته ام، شاید منطقی تر باشد که آدم های دنیا را در دو دسته ببینم: عده کثیری  که در Mediocristan زندگی می کنند و معدود آدم هایی که در Extremistan ساکن شده اند.

 

آدم های دسته اول، اکثریت مطلق هستند. مورد پسند همگان واقع می شوند و در اکثر مواقع «خوب» یاد گرفته اند نقص ها و مشکلات زندگی های بلند مدت شان را، کرختی هایشان را، سستی ها، بی برنامگی ها و در یک کلام «زنده مانی» هایشان را در «رویدادها» بسازند. آدم های دسته اول به شدت «رویدادی» اند. اما در راه فهمیدن لحظه مهم وقوع «رویداد» که به طرز دردناکی لحظه «قضاوت دیگران» درباره ماست، خودشان را «خوب» جلوه می دهند. متقلب هایی که «هوشمند» خوانده می شوند و نابکارانی که «خلاقیت» و مرزهای آن را تعریف می کنند. «دزدانی» که در مورد عدالت داد سخن می دهند. اینان توانسته اند . به تجربه آموخته اند در لحظه حساس کرختی و خطای مغزی مان بیشترین بهره را ببرند. هر چند خود این اشخاص نمی دانند که در دراز مدت چون اثری از خویش نمی توانند باقی بگذارند که دراز مدت یک «روند» است و نه «چند رویداد مجزا و ناپیوسته» در تاریخ بشری چنان گم می شوند که گویی هرگز نبوده اند. هرچند خودشان را «زرنگ ترین» انسان های روی زمین بدانند.

 

آدم های دسته دوم، همیشه اقلیت اند. آدم هایی هستند که هرگز مورد پسند دیگران واقع نمی شوند. برخی از این ها حتی پا را فراتر گذاشته و «منفور» زمان خویش می شوند. این آدم ها یک «روند» خاموش و دائمی رشد را تجربه می کنند. روندی که به هیچ جاده دیگری جز تنهایی نمی رسد. این آدم ها همان هایی اند که مرزهای فهم و درک بشری را علیرغم «فهمیده نشدن در زمان خویش» جا به جا می کنند. برای من مهم ترین نمایندگان این افراد در زمان های مختلف «سقراط» ، «سیسرو» ، «سنکا» و در زمان های اخیر «نیکولا تسلا» هستند. چه اهمیتی دارد که همدوره های تسلا به وی لقب دانشمند دیوانه بدهند، طردش کنند و او را فردی لاابالی و بداخلاق بدانند، در حالی که وی توانسته است، صدها سال قبل از به وجود آمدن مفاهیم حتی ابتدایی شبکه، با این دقت «شبکه های وایرلس» را پیش بینی کند؟ چه اهمیتی دارد که سیسرو و سنکا و ارسطو منفور زمان خویش باشند، اما هنوز هم بتوان از سرچشمه حکمت ناب آن ها، پس از هزاران سال لذت برد و درس گرفت؟ واقعا چه اهمیتی دارد که بتوانیم در مسیر رشدمان به سوی جا به جا کردن مرزهای تمدن بشری، تنهایی، تحقیر، فهمیده نشدن، برچسب خوردن و کُشته شدن را تحمل کنیم؟ مگر انسان چندبار میخواهد زندگی کند که «نه به علاقه خود» که به «صلاحدید و تأیید دیگران» زنده باشد؟ مگر ارزش زنده مانی به شُکوه فهم و اصالت فکری مان می ارزد؟

 

میخواستم اسم این نوشته را بگذارم «راهنمای عملی پدرسوختگی یا چگونه در ایران زندگی کنیم؟» فکر میکنم باید هم اکنون اسمش را به «چگونه برای خودمان زندگی کنیم؟» چگونه «درد» بکشیم و چگونه با «گره های سرد» زندگی کنار بیاییم تغییر بدهم. به هر حال قول این نوشته را داده ام و دوست دارم حداقل در فضای خودم تابع قوانین خودم باشم.

 

آنچه برای دیگران از «رفتار من» باعث تأسف است، برای خودم مایه افتخار است. این که در محیط آن قدر جرئت داشته باشم که تابع قوانین و انجام کارها به صورت صحیح و دقیقشان باشم، نه آن گونه که «دیگران از من راضی باشند» بزرگترین داشته من است و همواره از این که در حال «زندگانی» ام و نه «زنده مانی» لذت های فراوانی می برم. از این که در چند سال آینده «مدل توسعه پایدار سازگار خاورمیانه»، مدل Fluctuate nec mergitur را به عنوان اندیشه ای محکم و دقیق برای پایداری در ناپایداری تدوین می کنم، بهترین و بالاترین حس دنیا را دارم. قبلا هم نوشته ام که بزرگترین خوشبختی برای من آنجایی است که هیچ کسی نفهمد من در زندگانی ام چه کرده ام و به کجاها رسیده ام. آن جایی که هیچ کسی توانایی درکم را نداشته باشد، یعنی آن قدر بزرگ شده ام که در ظرف کوچک فهم ساکنین Mediocristan نمی گنجم. روزی که نکوشیده ایم در جمع آدم های دسته اول رویداد نگر، خودمان را خوب جلوه بدهیم، قطعا آن روز «عید» است.

 

پانوشت: در دورهمی متممی ها که به لطف حسن کشاورز عزیز و همت سجاد سلیمانی عزیز برگزار شد، خوشبختی بزرگ من دیدن آدم هایی بود که از زندگی در Extremistan نمی ترسند، شیب شان را یافته اند یا جرئت تغییرش را دارند، به نظر ساکنین Mediocristan اهمیت نمی دهند و تنها و سر سخت به مسیر درستی که می دانند اهمیت داده اند و مهم تر از همه از «خود بودن» شخص مقابل لذت می برند. آن چند ساعتی که در این جمع بودم، شاید از معدود ساعت های زندگی ام بود که علیرغم دیوانگی و رها بودن همیشگی ام، «خود» بودن یک ارزش بود و نه چیزی که باید آن را پنهان کنی تا دیگران را آرزده نکند.

در دور همی بعدی خیلی دوست دارم فؤاد انصاری، پوریاصفر پور، امین کاکاوند، محمدرضا زمانی، طاهره خباری، شهرزاد، معصومه خزاعی، امیر تقوی، رحیمه سودمند، علی کریمی، صدرا، بهروز ایمانی مهر، ایمان نظری و سعید فعله گری را هم با دوستانی که افتخار دیدنشان از نزدیک برایم فراهم شده است از نزدیک ببینم. قطعا آن روز، مثل دور همی اول اردیبهشت، برای مسیری که دارم می پیمایم، بنچمارک ها و شاخص های بیشتر و بهتری از آن چه خودم داشته ام به دست خواهم آورد. شاید  در این میان بزرگ ترین آرزو و غافلگیری دیدن «محمد رضا شعبانعلی» در جمع دوستان متممی هم باشد.

 


کورسویی ز چراغی رنجور

قصه پرداز شب ظلمانیست

نفسم می گیرد

که هوا هم اینجا زندانی است

آنچه با من اینجاست

رنگ رخ باخته است

آفتابی هرگز گوشه چشمی هم

به فراموشی این دخمه نینداخته است

28 دیدگاه برای “راهنمای عملی پدر سوختگی یا چگونه در ایران زندگی کنیم؟

  1. سلام. من خواستم از دید بهره‌ورانه یه نکته‌ای بگم که اگر خواستین لحاظ کنین 🙂
    ملت به طور عام که فراری هستن از سایت و بلاگ‌خوانی! فاصلهٔ بین خطوط سایت شما یه مقدار کم هست. یعنی من راستش یه کم برام سخت بود بخونم. کمی بالا ببرین مثلا ۲٫۲ به گمانم بهتر بشه. البته اگر از قصد نبوده باشه 🙂

  2. درود
    ایام به کام
    غرض از مزاحمت: بنده کتاب” عقلانیت و توسعه یافتگی” دکتر سریع القلم رو کامل نخوندم و اطلاعات من در مورد این کتاب محدود میشه به چندین خلاصه و نقد در نت. نقدها از طرف چندین دانشجوی دکترای دانشگاه های مختلف کشور بود و منو دچار تعارض کرد. نظر به اینکه شما از ایشون به عنوان “معلم توسعه پایدار خویش” نام بردین و به نوعی متاثر از نوشته های دکتر هستین، علاقه مندم نظر جنابعالی من باب کتاب مذکور رو بدونم.
    با تشکر علی .. راد

    1. دوست عزیزم.
      من این کتاب را نه به طور کامل که چندین فصل از آن را خوانده ام. علاوه بر آن مقالات دکتر سریع القلم را در سایت های مختلف و سایت خودشان می خوانم. هسته اصلی بحث ایشان در تأکید بر «توسعه فکری» و «توسعه سیاسی» با محوریت «نخبه گرایی» و استفاده از “عقلانیت” است.

      من یک نوشته در مورد توسعه پایدار خواهم نوشت و در آن به بحث «پیچیدگی و توسعه پایدار» می پردازم.
      این که کسی بخواهد نوشته ای را نقد کند، لزوما نیازمند داشتن تألیفات در آن زمینه است. آن نقدهایی که بر ایشان نوشته اند، اگر از جانب اشخاص صاحب تألیف نباشد، متأسفانه برای من قابل قبول نیست. چنانچه تا در این زمینه شخصی نتواند دو خط کتاب بنویسد، از نظر من پیچیدگی ها و ظرافت های بحث را آن قدر خوب درک نکرده است که در مقام «منتقد» قرار گیرد.

      متشکرم.

  3. یاور عزیز، ای دیوانه دوست داشتنی.
    چقدر طعم تلخ قهوه وار این نوشته را می فهمم. تنهایی انتخابی و نه اجباری و تحمل درد و رنج این انزوا، و بعد رهایی از هر چه که “دیگران” نام دارد و از میان ویرانه های خود قبلی ت، دوباره برخاستن و جوانه زدن. تنهایی تلخ اما آرامش بخش و لذید، درست مثل قهوه! تو را با خودش میبرد هر جا که تو بخواهی و چه لذتی است در اینکه بدانی سوار بر سرنوشت خودت هستی.
    پ.ن. : راستی عجیب نیست که همه در دورهمی قهوه خور و کافئین خور بودند و هستند؟

    1. برادران! من فعلا برنامه ام «تهران» است. سفری به اروپا در پیش دارم و باید برای دریافت ویزای شنگن به تهران بروم. احتمال قوی سفرم به تهران در «خرداد» ماه صورت پذیرد. اگر به سمت «همدان» پیچیدم، حتما خبرتان می کنم.

  4. یاور عزیز.
    این نوشته تو را خیلی دوست داشتم. انقدر که بار اولی که خواندمش، به عمد کامنت نگذاشتم تا مجبور شوم بزودی، دوباره بخوانمش و برایت بنویسم.
    نگاه و تم این نوشته برایم غریبه نبود. خوشبختانه قبلا متن های دیگری هم با این نگاه به زندگی از تو خوانده بودم و هر بار هم مثل این بار، به فکر فرو رفته بودم.
    تو ویژگی های فوق العاده زیادی داری یاور. اما من تو را خیلی بیشتر به خاطر همین نگاه دیوانه وار به زندگی، الگوی ذهنی خود قرار داده ام.
    شاید خاطرت نباشد که چند ماه پیش برای من کامنتی نوشتی – وقتی بود که من بین انتخاب ” حفظ نوع نگاه مردم به خودم” و “خود واقعی بودنم” مانده بودم و کامنت تو الهام بخش من بود. کامنتی که بعید می دانم به این زودی ها از خاطر من بروم.
    امروز، احساس می کنم نسبت به آن روزها خیلی پیشرفت کرده ام و خودم را به مراتب کمتر در زنجیر غول «مردم» گرفتار می بینم و بخش زیادی از آن را، مدیون تو هستم…
    .
    اگر چه از دست دادن (و به تاخیر افتادن) فرصت دیدن تو برایم بسی رنج آور بوده و هست، اما دیدن دست نوشته ات بر روی کتاب “نفحات نفت”، مرا هیجان زده کرد. همینطور خواندن نوشته هایت – که همیشه منبع الهام بوده برای من.
    هر چند من هم به گفته ی تو ایمان دارم که دوستی ها، با «چای» خوردن دوستی واقعی می شوند. امیدوارم این اتفاق خوب زودتر بیوفتد.
    دوستدار تو.
    مرضا.

  5. سلام یاور جان
    چرا وبلاگ اینقدر به هم ریخته می شود یا شاید فقط برای من اینجوری میشه نمیدونم.
    این ارغوان هم که بدجور آدم را به هم می ریزد. ( چه عمدی است آیا در این کار جز به هم ریختن ما):) آخر نفسم می گیرد
    که هوا هم اینجا زندانی است.
    این نوشته ات را باید بارها و بارها بخوانم. این معلق بودن برای من بین آن دو دسته که گفتی پردردی فراوانی است.
    خوشبختی کمی هم نصیبم شد اینکه نتوانستم در دورهمی اردیبهشتی مان بیشتر از اینها از تو بشنوم و حسرت آن ساعتها را می خورم که حرفهای زیادی داشتیم برای زدن و نشد.

    1. سلام معصومه جان.

      وبلاگم به هم ریخته نیست اتفاقا. یک بار Ctrl + F5 بگیری شاید حل شود. نشد با یک براوزر دیگر امتحان کن ببین چه می شود.

      معصومه جان «دیوانگی، ارغوان، توسعه پایدار» برندهای من هستند.
      ارغوان من امضای منه و اگر دقت کنی همه جا می نویسمش.

      تو احتمالا از دید من متعلق به دسته دوم ها باشی، دسته اولی بودن را در تو ندیده ام.

      نگران نباش معصومه جان. باز هم سفر تهران در پیش دارم و آن موقع اختصاصا به تو اختصاصش می دهم.

      با آرزوی موفقیت
      متشکرم.

  6. ياور جان اين ” خود بودن ” كه بهش اشاره كردى خيلى به دلم نشست . مى دونى كه خيلى درگير اين واژه ام :))
    اين مطلبت هم مثل يك مطلبى كه قبلا در مورد فلسفه ى ذهنى و فكرى ات نوشته بودى عالى بود . يادمه وقتى اون رو خونده بودم ، آنقدر از اين كه يك شخص مى تونه خودش رو به اين خوبى توضيح بده خوشحال شده بودم كه تا چند روز بهش فكر مى كردم .
    داشتن فكر زيبا يك هنر هست ولى زيباتر ، هنرِ به بيان درآورنِ آن هست كه تو خوب از پس اون برمياى .

  7. سلام یاور جان ممنونم از نوشته ی زیبایت. واقعا چه اهمیتی دارد که در جمع و جلوی دیگران تایید و تشویق شویم وقتی ما خود در تنهایی و رنج و در مرز باریک میان شکستن و برخاستن – برخاستن را انتخاب کردیم و خود را تایید کردیم؟ ما زمانی خود را تایید کردیم که هیچ کدام از این آدمها اطراف ما نبودند ودر یک تنهایی عمیق و از نبود و نیستی دوباره به دنیا آمده ایم.

  8. یاور عزیز نوشته ات خیلی من را آرام کرد . رمانی که این کامنت را می نویسم در حال دسته بندی و نوشتن مطلب از” قروه تا فرانکفورت ” هستم . یاد دوران دانشگاه خودم افتاده ام وقتی که این مطلب را می نویسم . نمی دانستم که چطور به سوال خودم پاسخ دهم تا این که نوشته تو را دیدم و مانند آبی بر روی آتش مرا آرام کرد. ممنونم به خاطر نوشته ات . توضیحات بیشتر را دارم برایت در مطلب که گفتم ، می نویسم .
    دوست دارم دردلی با تو داشته باشم آن هم از نزدیک .

  9. سلام یاور جان.
    خیلی خوب می نویسی و بهت غبطه می خورم و امیدوارم من هم بتونم یه روز علاوه بر اینکه حرف های گفتنی “خودم” رو پیدا کردم، بتونم به چنین تسلطی در نگارش هم برسم.
    حتما اون کلیپ دیوانه ها رو دیدی. اون قسمت آخرش رو هر وقت که تو ذهنم مرور می‌کنم که میگه: “تنها دیوانگانی که باور کنند «می‌توان دنیا را تغییر داد» در نهایت «دنیا را تغییر خواهند داد». ” یاد تو و اهدافی که در سر داری هم میافتم. مثلا اینکه قبلا می گفتی می خوای یه پلتفرم برای یادگیری راحت تمام زبان ها راه بندازی. البته نمی دونم الان در چه مرحله ای هست…

    1. سلام بهروز جان. فکر میکنم آن روزها آن فکر «خام» بوده است. شاید هرگز نشود و شاید هم بشود و شاید هم از اساس غلط بود. نمی دانم. راستش فرصتی را که برای «تدریس» زبان در اختیارم بود را از دست داده ام و دوست ندارم بدون «معلمی» کردن بیایم و از آموزش زبان بگویم. تراکم شغل اول و دومم آن قدر زیاد شده است که نمیتوانم به سومی و چهارمی برسم و استراتژی حکم میکرد که از چهارمی دست بشویم و سومی را هم موقتی دنبال کنم و اولی را هم رها کنم و با تمام قوا به شغل دومم که هم اکنون از مدیریت داخلی به «معاونت پشتیبانی و خدمات پس از فروش دستگاه های خودپرداز» تغییر پیدا کرده است (و شاید هم ارتقاء) بچسبم. این روزها درگیر پایه ریزی سیستم انبار و تحویل قطعه و ساماندهی «صدای مشتری» و UX و آموختن «راضی نگه داشتن مشتریان» هستم و به ندرت حتی میتوانم به «ترجمه» برسم، چه رسد به تدریس. مسیر را فعلا اینگونه میپیمایم. هنوز برای پاسخ دادن به این سؤال (که قبلا زمانش را ده سال آینده گذاشته بودم) باید فکر کنم، بنویسم و دوباره فکر کنم.

      از این که دوباره به من یادآوری کردی، متشکرم.

      یاور

    1. سعیده جان سلام. از وقتی از فیس بوک خارج شدم، همه اش دلتنگ نوشته های توام. چرا یک وبلاگ تأسیس نمیکنی که بتوانی از شر فیس بوک هم خلاص شوی و هم نوشته های خودت را آنطوری که دوست داری بنویسی؟ من که خیلی مشتاقم نوشته های نابت را دوباره بخوانم.

      یاور

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

هجده − هفت =