درباره “متمم نخوانی” در گفتگو با «سعید فعله گری»

زمان تقریبی خواندن: 1 دقیقه

سعید فعله گری از دوستان خوب متممی است که در نوشته هایش همیشه میتوان آثاری از «لطف» وی نسبت به مرا یافت. انگیزه اصلی این نوشته، به بحث گذاشتن سؤال سعید و تلاش برای گفتگو در باب آن است.

ابتدا سؤال سعید:

«آیا واقعا لذت عمیق کتابخوانی با متمم قابل مقایسه است؟ آیا متمم جایی برای درمیان گذاشتن خاطرات نیست؟ آیا وقتی که برایش می گذارم ارزشش را دارد؟ البته در مقابل وقتی که برای کتاب خوانی می گذارم؟ یعنی واقعا متمم یک مکمل است یا یک بار اضافی؟ چون وقتی کتاب ها را می خوانم، مثلا در حوزه تصمیم گیری (دنیل کانمن و ویلیام گلاسر و دن اریلی و هوارد گاردنر را از قبل می شناختم و کتاب هایشان را نیز مطالعه کرده ام) اصلا قابل مقایسه با متمم نیست. تو راهنماییم کن که چگونه متمم بخوانم که هم لذت آن را ببرم و در مقابل مطالعه عمیق کتاب ها نیز بتوانم طاقت بیاورم و به نوعی وقتم را نیز تلف نکنم.»

 

سعید عزیز

شاید اصلا نتوان پاسخ دقیقی به این سؤال داد یا اصلا نتوان برای این چنین بحثی آغاز و انجام تصور کرد. قبل از ورود به بحث لازم است تأکید کنم به دلایلی که در خلال این نوشته خواهم آورد، این نوشته نمی تواند و «نباید» که راهنمای عملی تو باشد، بلکه تنها خوراک ناچیز ذهنی است که قرار است تو درباره خودت مصداق یابی و شخصی سازی کنی و شاید اصلا صد در صد این نوشته با معیارهای تو در تضاد باشد. به هر صورت این نوشته را فقط یک مدل در نظر بگیر که شخص نویسنده اش هم در تلاش برای «نقض» آن است.

ابتدا چند پاسخ کوتاه برای سؤالاتت می نویسم و سپس با هم وارد بحثی طولانی تر می شویم.

درباره لذت عمیق کتاب خوانی با متمم

که البته امیدوارم لذت عمیق از کتابخوانی عمیق آمده باشد. به هر صورت پاسخ این سؤال «نه» است و نمی تواند لزوما با هم برابر هم باشد که نباید هم برابر باشد. اما متمم نه جایی برای درمیان گذاشتن خاطرات است که یک فضای آموزشی است. اما فضای آموزشی که قرار است تلاش کند چارچوب تنگ و صلب «یکسان سازی» و «آسمیلاسیون» آموزشی و به قول خودش «نظام و محیط ساختار یافته» آموزشی را بشکند و به سمت جمع گرایی و کثرت افزایی و تنظیم آموزش ها با استعدادها و نیازهای شخصی و به انتخاب خود شخص پیش برود. اگر با ادبیات گلاسر بگویم، متمم تا حدی یک Quality School است. این که چقدر متمم در این زمینه موفق بوده است و چه قدر اصلا «مدرسه کیفیت» بوده است، نه در حوصله این نوشته است و نه از توان ارزیابی نویسنده اش بر می آید. بحث ما چیز دیگری است.

اساسا این که چقدر «متمم خوانی» یا «متمم نخوانی» می تواند ارزشمند باشد، سؤالی است که سعی میکنم در ادامه دقیق تر بپرسمش تا با هم به سمت تفکر بیشتر پیش برویم.

قبل از متمم

من قبلا به بهانه های مختلف از «مسیر توسعه فردی» خود نوشته ام. به بهانه های مختلف از فلسفه زندگی خود حرف زده ام و این که قرار است در سی سال آینده چه کار کنم. همه این «مسیر» البته نه به شکلی که اکنون تبلور یافته است، اما حداقل «هدف» آن اگرچه تا حدی مبهم، اما در نوشته هایم، قبل از وبلاگ، در صفحه شخصی ام در فیس بوکم و حتی در کاغذ نوشت هایی که تقریبا ۱۶ سال پیش و در سن ۱۵ سالگی شروع به نگارش کرده ام، می تواند دیده شود؛ اگرچه با کیفیت نگارشی و فکری بسیار ضعیف تر، اما هدف همانی است که بوده است: «زندگی در هر لحظه باید مفهومی بس عالی داشته باشد.» هدف همیشه ستاره درخشانی بوده است که مسیر را برای من روشن کرده است. این اتفاق لزوما با آشنایی ام با متمم و محمد رضا شعبانعلی (که وی را زمانی یافتم که در آزمون دکترا پذیرفته نشدم – سال ۹۱) همزمان یا متأخر نبوده است، بلکه فقط بعد از آن با ادبیات بهتری بیان شده است و صریح تر و دقیق تر نوشته شده است. نکته مهمی که گاها در نوشته های دوستان متممی مشاهده می کنم، شاید این است که متمم و روزنوشته های محمد رضا شعبانعلی است که دارد به افکارشان جهت می دهد و آن ها خودشان به افکارشان جهت نداده اند.

ابتدای نوشته تأکید کردم که قرار نیست نوشته من «راهنمای» تو باشد. اصلا قرار نیست هیچ بخش از این وبلاگ «راهنمای» کسی باشد. قرار است «تو» ، «خود تو» و به «تنهایی» هدفت را تعریف کنی، به آموخته هایت با توجه به هدفت جهت بدهی و سپس با احساس نیاز به آموختن، به صورت گزینشی سراغ مباحث بروی و آن ها را با توجه به نیاز متفاوت و استعداد متفاوتت بیاموزی و بعدها به کار گیری. فکر میکنم احتمالا تمامی تیم متمم هم تلاش دارند که مخاطبانشان مفهوم صحیح «استراتژی» را که «هنر انتخاب نکردن» باشد را بیاموزند. اصلا قرار نیست در متمم از یک سو شروع به خواندن همه مباحث کنیم و ریز به ریز همه را حفظ و در دفتری ثبت کنیم و سپس بیندیشیم که به کدام مبحث علاقه داشته ایم و چرا باید سمتش برویم. البته شاید بتوان در دروس متمم استثنایی قائل شد و به نظرم دروس «تفکر سیستمی» ، «مدل های ذهنی» و «استعداد یابی» مباحثی باشند که همانند الفبا و شمارش و نگارش اعداد ضرورتی ابتدایی و پایه ای و همه گیر داشته باشند و به جز آن بقیه دروس «حتما» باید با «نیاز به آموختن» دریافت گردند.

شاید در این میان ترسیم «نقشه راه یادگیری» مفید باشد، شاید هم برای تو مفید نباشد. به هر حال «خودت باید کشفش کنی.»

شاید اما سخت ترین و طاقت فرساترین کار در این میان «تعریف هدف» باشد. این که قرار است در سی سال آینده همین شخصی که هستم باشم یا قرار است در راستای دستیابی به چیزی که هم اکنون ندارم، تغییراتی در خودم ایجاد کنم، (به قول فؤاد با چکش و قلم به جان خودم بیفتم و دوباره خودم را شکل دهم) و  پوسته جدیدی دور هویت قبلی ام بکشم. با دانستن میزان و جهت تغییرات و مهم تر از آن «هدفی که به زندگی معنا میدهد» می توان زندگی را نیاز سنجی کرد و برای رسیدن به هر نیاز یک سبد مهارت تعریف کرد و خرده مهارت های بیشتر و آنگاه به سادگی میتوان به آن هدف دست یافت. اساسا تا ندانیم هدفمان چیست و برای چه می خواهیم از فلان نویسنده بیاموزیم، کاری جز حمل کاغذ و دانش و اتلاف عمر نداشته ایم.

اما زمانی که نیاز به آموختن برای تغییر پیش آید، هم یادگیری «حس بهتری» به ما می دهد و هم کاربردی تر و عمیق تر می شود و می تواند در «راستای هدف» هم قرار گیرد.

بگذار برایت مثالی بزنم. من دقیقا زمانی شروع به خواندن درس ارزش آفرینی متمم کردم که قرار بود برای شخصی «بیزنس پلن» بنویسم. تازه خواندن درس ارزش آفرینی آخرین بخش آموزش من بعد از خواندن مقالات متعدد در Entrepreneur و Business Insider و مشاهده تمپلیت های مختلف بود که بعد از آن به «متمم» بازگشتم تا از نکات ریز مورد نیازم برای کار بیشتر بیاموزم (از کامنت ها). احتمالا اگر دفتر یادداشت کاری من دستت بیفتد، بیشتر یافته هایت در «متمم» پیدا نشوند. متمم همیشه آخرین جایی است که بعد از خواندن کتاب و مقاله برای «مصداق یابی» و «شخصی سازی» آموزش و برای پخته تر کردن و تکمیل آموزش هایم به آن مراجعه کرده ام و میکنم و خواهم کرد.

زمانی به درس «طراحی سیستم های فروش» مراجعه کرده ام که قرار بود برای محصول جدیدی یک سیستم فروش مجزا طراحی شود و زمانی در آن درس پس از مطالعه مقالات انگلیسی زبان دقیق تر شدم که قرار شد سیستم فروش قبلی شرکت را (که به شدت «مدیر همیشه حاضر» و بعضی اوقات «سیستم نتیجه محور افراطی» بوده است) را اصلاح کنم و دوباره از نو یک سیستم طراحی کنم. در این میان مثلا نوشته «امین کاکاوند» در مورد نرم افزار «تسکولو» بیشتر به کمک تکمیل آموزش هایم از متمم آمد. یعنی از جایی مطلبی آموختم که شاید اصلا قرار نیست در متمم بیاید. اصل مهم در این میان شاید این باشد که من به آن آموزه چقدر «نیاز» دارم و چقدر «نیاز» برای آموختن تعریف میکنم.

اساسا همواره معتقد بوده ام که خوشبختانه در «متمم» قرار نیست هیچ گونه مدرکی دال بر موفقیت دستمان بدهند، بلکه قرار است تغییراتی در رفتار و دانش خود بر حسب نیازمان که از هدفمان برآمده است داشته باشیم و این تغییرات کوچک است که ممکن است آینده را دگرگون کنند. پس اساسا غیر از رقابت با گذشته خودمان هیچ لزومی به اختصاص وقت برای خواندن همه دروس و حل همه تمرین هایش نمی باید. در پایان نوشته ام دوست دارم بر یک نکته بسیار مهم تأکید کنم.

یادمان باشد، با خواندن متمم و روزنوشته ها هیچ کدام از ما قرار نیست «محمدرضا شعبانعلی» بشویم. همان طوری که قرار نیست هیچ کدام از  ما «جابز، گیتس، زاکربرگ، نیوتن، هاوکینگ، داروین، کوفی عنان یا اروین یالوم» هم بشویم. ما ممکن است پشتکار، اراده، تلاش و موفقیت این افراد را  ستایش کنیم یا از زندگی شان مصداق هایی برای موفقیت و رشد و توسعه خود بیابیم، اما نکته مهم در استخراج «اصول» اساسی موفقیت است، مستقل از این که «شخص» که بوده است. قرار است در مسیر رشد، من «یاور مشیرفر» باشم و تو «سعید فعله گری». یادمان باشد، تفاوت های کوچکی که باعث می شود هر کدام از ما «خودمان» باشیم، همان نقاطی است که قرار است آن ها را رشد بدهیم، بزرگشان کنیم و بر مبنایش «توسعه مهارت های فردی» را تعریف کنیم. اگر قرار باشد همه ما «محمدرضا شعبانعلی» باشیم، دیگر فکر نمیکنم لزومی به تعریف مسیر رشد و یادگیری برای هیچ کداممان وجود داشته باشد.

امیدوارم این نوشته توانسته باشد، سؤال تو را کمی دقیق تر بپرسد. دست به قلم شدنت و نوشتنت، البته مرا خوشحال تر می کند.

پی نوشت: شاید این کتابچه کوچک برای ارزیابی استعدادهای شخصی و ترسیم مسیر توسعه بتواند به کمکت بیاید. (البته نمونه های بسیار بهتری را میتوانی در اینترنت بیابی، این یکی منحصرا از Mindtools برداشته شده است. )

———————————————————————————-

ارغوان

خوشه خون

بامدادان که کبوترها بر لب پنجره باز سحر

غلغله می آغازند

جان گلرنگ مرا

بر سر دست بگیر

به تماشاگه پرواز ببر

آه بشتاب

که هم پروازان، نگران غم هم پروازند.

 

12 دیدگاه برای “درباره “متمم نخوانی” در گفتگو با «سعید فعله گری»

  1. سلام یاور جان . یه سوال داشتم در مورد دیکشنری المانی .
    یه دیکشنری سراغ داری که مثل لانگمن یا اکسفورد باشه اما در زبان المانی یا دیکشنری باشه که علائم تلفظ Pronunciation رو داشته باشه ؟
    بعضی وقت ها به مشکل بر میخورم . اگر چه تعدادی کتاب در این مورد دارم اما دیکشنری رو بعضی وقت ها لازم دارم .
    ممنون میشم اگه راهنماییم کنی .
    سعید

    1. با تو که مستقیما حرف زدم. در ضمن وقتی موضوعی توی بخش «موضوعات نگارش هفته های آینده» قرار گرفته، یعنی دارم روش فکر میکنم و براش هم می نویسم.

      اساسا «صبر کردن» یه مؤلفه خیلی مهم برای موفقیت محسوب میشه.

  2. سلام یاور جان
    با مطالعه متن بالا هر چیزی که به ذهنم رسید نوشتم . اگر بعد ها احساس کردی مناسب هست نکته ای رو بهم بگی با کمال میل مشتاق خوندنش هستم .
    من احساس می کنم اتکا به متمم در آخرین پله برای کسانی به مانند تو مناسب ست که کوله باری از علم و آگاهی و ساعتها مطالعه کتاب به همراهشان دارند . ولی افرادی به مانند من که تا همین یکی دو سال پیش با کتاب غریب بودند و حالا تکیه گاهشان متمم ست و در همان وادی به کتابها مراجعه می کنند و سطح سواد انگلیسی شان پایین ست و در بیان بهتر در حال یادگیری هستند و شرایطی مشابه این را دارند ؛ آنها باید چه کنند . آیا می توان برای آنها سایتهایی مشابه متمم توصیه کرد و یا برایشان نسخه ای با طعم یادگیری زبان انگلیسی پیچید . و یا موارد دیگر .
    به هر حال من با مطالعه نوشته ات چیزهای مهم تری دست گیرم شد که فعلا جایگاهشان بالاتر و والا تر است و من برایشان وقت کم گذاشته ام .
    نوشته ی تو تلنگری بود که لازمش داشتم .

    مرسی یاور

    1. سینا جان اصلا مشکلی نیست که بخواهی «متمم» خوانی کنی. این توصیه برای «سعید فعله گری» و در واقع بیشتر برای خودم بود که متمم می تواند «اتمام دهنده» و تمام کننده آموزش ها باشد. ممکن است اما متمم جایی آغاز کننده باشد و هیچ اشکالی هم ندارد.

  3. سلام یاور جان
    پاراگرافی از هدف ادبیات نوشته ماکسیم گورکی که به جمله ای از آن اشاره کردی :
    ———–
    نباید برای خوشبختی کوشش کرد. احتیاجی به‏ خوشبختی نیست! معنای زندگی در خوشبختی نیست و رضامندی‏ از خود، انسان را ارضا نمی ‏کند. زیرا بدون ‏شک، مقام انسان‏ خیلی والاتر از این هاست. مفهوم واقعی زندگی در زیبایی و نیروی‏ تلاش به سوی هدف است و هستی در هرلحظه باید هدفی بس‏ عالی داشته باشد. این امر ممکن است ولی نه در چهارچوب کهنه‏ و فرسوده زندگی که در آن همه چیز تا این اندازه محدود شده و آزادی روح و فکر انسان در تنگنا قرار گرفته است…
    ————-

    1. فؤاد گیان

      می بینی چه انرژی و زیبایی عظیمی در این یک پاراگراف موج میزند؟ سادگی اش شاهکار است و زیبایی تحسین برانگیزش و چه زیباتر می شود که بعد از سال هایی که همیشه زندگی ام را بر مبنای این جمله برپا کرده ام، دوباره از نو بنوشمش، قطره به قطره و کلمه به کلمه.

      ممنونم.

  4. سلام ویژه دارم خدمت یاور عزیز . نمی دانم که چطوری از تو یاور عزیز تشکر کنم . هم به خاطر این مطلب و هم به خاطر وقت گرانبهایی که گذاشته ای . خط به خط این مطلب را برای خودم نوشم اخر شب هم وست دارم چنیدین بار برای خودم مرورش کنم تا این ها را یادم نرود .برای تشکر کردن اینجا جایش نیست و احتمالا وقت گرانبهای تو را نیز صرف این حرف ها می کنم .
    دوست دارم اگر عمر و فرصتی باقی بود تو را از نزدیک ببینم و از خجالتت در بیایم .
    چوخ تشکری لیم . الر وار . بوردا الیممرم که تشکری لیم . انشالله تبریزده گوریم سنه اوردا جبران لیم . ساغول یاور بالا .گزوه اوسته .الله تاپشردم سنه . انشالله که موفق اولاسان .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *