حال این روزها

چند روزی است که آن قدر دقیق و منظم نوشتن را فراموش کرده ام یا اساسا نمی توانم آن قدر دقیق و منظم بنویسم که از خودم انتظار داشته ام. این مدت، تقریبا پس از یک ماه و نیم از دعوت به کارم در سمت «بازاریاب بین المللی» از سوی مدیریت شرکت به سمت «مدیریت داخلی» منصوب شده ام؛ اما هیچ تصوری هم از دلیل انتصابم نداشته ام. از دید خودم یکی از آن هایی بوده ام که تا آخر یک داستان همیشه با جدیت «پیگیر» هر کاری شده ام و شاید همین امر مهم ترین ویژگی انتصابم به این سمت شده باشد. خوب یا بد، درست یا نادرست، در این پست سعی دارم امورات بیشتری از آن چه در سمت قبلی ام داشته ام انجام گیرد.

به لطف نوشته امین کاکاوند، با نرم افزارهای «تسکولو» و «اسلک» آشنا شده ام و بیشتر وظایف مدیریتی ام را هم با آن ها به اعضای تیم می رسانم. فکر میکنم در مقام مدیریت همیشه بهترین گزینه این باشد که کمترین «تماس» فیزیکی و چهره به چهره بین من و اعضای تیم فروش و سایر بخش های شرکت برقرار شود. می کوشم این امر را به مدیر عامل هم تسری دهم تا تیم فروش بتواند بدون فشار حضور مدیر، به کار خود برسد. از سوی دیگر اما، انتصاب های غیر ضابطه مند شرکت، باعث می شود به شایستگی های مدیر فروشی که مجبور به انتخابش شده ام، شک داشته باشم و وسوسه انجام نگرفتن کارها اجازه ندهد تسک ها را خودم مستقیما به اعضا تفویض نکنم. (مدیر فروش ما هنوز برای در دست گرفتن سکان هدایت تیم فروش نیاز به آموزش های فراوانی دارد.) دقیق تر که فکر میکنم می بینم من هم توسط یکی از مدیران شرکت و به واسطه رفاقت یازده ساله ام به شرکت آمده ام. هر چند هر چه پس از آن رخ داده است، به پشتوانه آن معرفی نبوده است.

با نوشته های حسن کشاورز هر روز بیشتر و بیشتر میتوانم تیم فروش را هدایت کنم. هر چند در این میان درس سیستم های فروش متمم آن قدر به کمکم آمده است که دیگر به صورت شهودی دارم آن را اجرا می کنم و اصلا بعضا یادم می رود که باید برگردم و دوباره تمرین ها را مرور و در سازمان خودم مصداق یابی و تطبیق انجام دهم. دو مورد از بهترین آموزش هایی که داشتم به لطف #یادهست حسن از “احمد روستا” بود که پای مرا روی پله اول «بازاریابی بین المللی» گذاشت.

به لطف نوشته فؤاد عزیز از تمپلیت برنامه بازاریابی، تا حدی برنامه بازاریابی کلی شرکت و هم چنین برنامه مدیریت بحران شرکت را تحت تألیف دارم و فکر میکنم بتوانم تا نیمه فروردین به طور کامل آن ها را به پایان رسانیده و با مدیریت مطرحشان کنم. هرگز فکر نمی کردم برنامه ریزی های کلان برای شرکت و نوشتن دورنمای آن این قدر لذت بخش و انرژی بخش بوده باشد.

در پست مدیریت داخلی برای شرکت برنامه ها و دورنماهای بزرگی تدارک دیده ام. در همین چند روز دید و بازدید عید، به جای تمرکز روی صحبت های بی مصرف و کلیشه ای با مهمانان، سعی کردم روی ویژگی هایی از کسب و کارشان تمرکز کنم که می توانند هدف پروژه های آینده ما باشند. در حال حاضر دو پروژه بزرگ برای بازگشت از تعطیلات تعریف کرده ام و تا حدی در خارج از شرکت توانسته ام سه نفر از انسان های به شدت عملگرا و جدی در کار را گرد هم آورده و مجاب به همکاری نمایم. به تدریج که تیم زیر دستم در خارج از شرکت قوی تر می شود، می توانم به پشتوانه آن ها استراتژی طولانی مدتم را پیاده کنم. بیشتر وقتم را روی نوشتن طرح و برنامه و پروپوزال می گذرانم. اما در وقت های آزادی که شاید بتوانم داشته باشم، به سرعت به سایت Coursera رفته و ویدئوهای «مدیریت پروژه» را میبینم و تمرین هایش را حل می کنم.

برنامه بازاریابی بین المللی ام هم چنان درگیر آنالیز بازارهای روسیه، ترکیه، گرجستان و جمهوری آذربایجان است و نیم نگاهی هم به «عراق» دارم. احتمالا در آینده بتوانم کشورهای اروپایی را هم به لیست آنالیز بازارم بیفزایم و البته در طی سفری که در مرداد ماه به «فرانسه» خواهم داشت (و البته اگر اداره مهاجرت سابقه خوب من در ورود به هلند در ۲۰۱۲ و زندگیم در بریتانیا را در نظر بگیرد، فکر نمی کنم هیچ موردی برای «رد ویزایم» داشته باشد) بیشترین تلاشم را برای ارزیابی بازار آن کشور و کسب اطلاعات دقیق از نیازمندی ها و پتانسیل هایش می کنم. (در حال حاضر شاید روزی ده دقیقه به جمع آوری اطلاعات می پردازم و خوشبختانه آن قدر با زبان فرانسه بیگانه نبوده ام که از مفاهیم فرانسوی کسب و کار بترسم.)

از همین الان به گردهمایی متممی ها در مرداد ماه هم فکر میکنم. به ندرت میتوانم به موضوعی فکر کنم که قرار باشد آن جا سخنرانی اش کنم. ترجیح می دهم همان جا و در گوشه ای فقط بنشینم و بی آن که حرفی بزنم، ایده ها و سخنرانی های دیگران (که اعلام سخنرانی برخی هایشان جدا مایه خوشحالی ام شده است) را تماشا کنم و یاد بگیرم و با دست پر به «تبریز» باز گردم و بکوشم برخی از آن ایده ها را در کسب و کارم وارد کنم.

برای ادامه تحصیل به شدت «دودل» هستم و شاید «ترس مفرط از گرفتن تصمیم» یقه ام را گرفته باشد. آن قدر که هنوز نتوانسته ام آن را در بخش «موضوعات نگارش برای هفته های آینده» بگنجانم؛ البته در فکر این هستم که آن را در نوشته ای با عنوان «در عصر پرواز داده ها، حفظ کردن چاه نفتی خیلی سخت است» پردازش کنم، ولی هنوز باید روی آن فکر کنم.

از برنامه کتابخوانی ام به همان دلیل چهار شغله بودن کمی عقب افتاده ام که تنها عامل «ناراحت کننده» است. هر چند این مدت همیشه برنامه کتابخوانی من در «اتوبوس» و در حال حرکت به محل کارم و جلوی چشمان متحیر دیگران صورت پذیرفته است.

همه این داستان ها باعث می شوند گاهی آن قدری که باید «نتوانم» بنویسم یا «نخواهم» که بنویسم. خودم اما حس میکنم نوشتن تنها وسیله ارتباطی من با خودم است و  نباید اجازه بدهم این ارتباط کمرنگ شود. فکر می کنم نوشتن این سطور باعث ایجاد اندکی «حس تعهد» به نوشتن شود و با وجود فشرده بودن برنامه کاری ام، حتما بنویسم.

در چند روز اخیر البته چند تجربه Couchsurfing هم داشته ام که آشنایی با یک مسافر کاملا غریبه، و استفاده از تجربیات مختلف و متفاوتشان بسیار هیجان انگیز و زیبا بود. در روزها و ماه های آینده هم مسافرینی از کشورهای آلمان، فرانسه و ترکیه میهمان من خواهند بود که هر کدامشان برای من یک «کلاس درس» کامل است و خیلی خوشحالم که وارد سایت Couchsurfing شده ام.

از همراهی شما با نوشته هایم کمال تشکر را دارم و امیدوارم آغاز بهار بهانه ای برای پیشرفت و تکامل و رشد همه ما بوده باشد.

 

12 دیدگاه برای “حال این روزها

  1. سلام یاور عزیز
    سعی و همتت برای جلو بردن برنامه هات و شرح گزارشت از این عملکردها برام خیلی جذاب و آموزنده س.
    به قول امین آرامش من به قدرت متممی ها ایمان دارم. هرکدوم از شما دوستان متممی م جدیت و روش منحصر بفرد و آموزنده ای دارید. برای همین همیشه از مطالعه مطالبتون و درجریان قرار گرفتن تحلیل و حل چالش هاتون به وجد میام.

  2. سلام یاورجان هروقت به وبلاگت می آیم و یا اسمت را میشنوم بیش از هرچیز دیوانگی ات یادم می آید و دست شستن از دنیای عاقلان، امیدوارم بیشتر از این دنیا برایمان بگویی تاثیر آن بر انتخاب ها و تصمیم گیری هایت و چیزهای دیگر…و امیدوارم همچنان به جنونت ادامه دهی. از نوشته ات بسیار انگیزه گرفتم برای ادامه دادن. و بابت توصیفت از نوشته هایم ممنون امیدوارم همینطور باشد که می گویی همین توصیفت باز مرا به نوشتن امیدوار می کند.

    1. ﻣﻌﺼﻮﻣﻪ ﺟﺎﻥ
      ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻫﺎﯼ ﺗﻮ و ﻓﺆﺍﺩ ﺑﻴﺶ ﺍﺯ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩﻡ ﻟﺬﺕ ﻣﻴﺒﺮﻡ. ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﺎﻧﻪ ﺗﺮ ﺍﻳﻨﮑه ﺩﻧﺪﺍﻥ ﻋﻘﻠﻢ ﺭﺍ ﮐﺸﻴﺪﻩ و ﺩﻭﺭ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻪ ﺍﻡ و ﺍﻣﮑﺎﻥ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﺍﺯ ﺭﺍﻫﯽ ﮐﻪ ﻣﻴﺮﻭﻡ ﺑﺎﺯﮔﺮﺩﻡ.

      ﻋﺎﺷﻘﻢ ﻣﻦ ﺑﺮ ﻓﻦ ﺩﻳﻮﺍﻧﮕﯽ
      ﺳﻴﺮﻡ ﺍﺯ ﻓﺮﻫﻨﮓ و ﺍﺯ ﻓﺮﺯﺍﻧﮕﯽ

  3. سلام یاور عزیز . یه سوال شخصی داشتم . با این منظر که من تازه کار هستم و هنوز در ابتدای راه هستم این سوال را در نظر بگیر . آیا واقعا لذت عمیق کتاب خوانی با متمم قابل مقایسه است ؟ آیا واقعا متمم جایی برای در میان گذاشتن خاطرات نیست ؟ آیا وقتی که برایش می گذرام ارزشش را دارد ؟ البته در مقابل وقتی که برای کتاب خوانی می گذارم؟ یعنی واقعا متمم یک مکمل است یا یک بار اضافی ؟
    چون وقتی که کتاب ها را می خوانم مثلا در حوزه تصمیم گیری(دنیل کانمن و ویلیام گلاسر و دن آریلی و هووارد گاردنر را از قبل می شناختم و کتابهایشان را نیز مطالعه کرده ام ) اصلا قابل مقایسه با متمم نیست .
    تو راهنماییم کن که چگونه متمم بخوانم که هم لذت آن را ببرم و در مقابل مطالعه عمیق کتابها نیز بتوان طاقت بیاورم و به نوعی وقتم را نیز تلف نکنم .

  4. یاور عزیز، سلام
    عجب حالِ خوبی داشت پستت. خیلی خوشحال شدم که دوباره نوشتی. راستش از دیروز به فکرت بودم، احتمالا اگر این پست رو نمیذاشتی، به همین زودیها بهت زنگ میزدم تا علتِ این ننوشتن رو ازت بپرسم.
    نمیدونی چقدر خوشحال شدم از این حالِ خوبی که از برنامه های پیش روت داری. یاور یادت میاد بهت پشتِ تلفن گفتم: “روزهای خوشی در راه است…”
    من به قدرت متممی ها ایمان دارم و مطمئنم روزهای خیلی بهتری در انتظارِ ماست.
    به پیش یاورجان…

  5. یاورجان وقتی یک نوشته منتشر می‌کنی من تمام اولویت‌هام رو کنار می‌ذارم تا بتونم نوشته جدیدت رو بخونم. واقعن دیدن یک نفر که با این جدیت به یادگیری مشغوله من رو به وجد میاره.

    با هر نوشته‌ای که می‌خونم اینجا کلی انرژی می‌گیرم و برای انجام کارهای خودم هم کلی ایده می‌گیرم ازت.

    خیلی خوشحالم که با مشغله‌های زیاد باز هم به نوشتن ادامه می‌دی.

    1. فؤاد جان.
      آن قدر که از خواندن نوشته های تو خوشحال میشوم، معمولا از نوشتن های خودم خوشحال نمی شوم. لیست کتاب هایی که روی سایتت گذاشته ای، حسابی تکانم داده است و حس میکنم باید به آن هدف Reading Challenge وفادار بمانم.
      خبر خوب این که سعی میکنم حداکثر تا پایان فروردین «قوی سیاه» را برایت فرستاده باشم.

      متشکرم از بازدید شما.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پنج × 4 =